آنقدر دردِ درون را در دل خود ریختم
آنقدر دردِ درون را در دل خود ریختم
تا که خود با درد هستی سوز خود آمیختم
تا جدا ماند منِِ در من زِ هر بیگانه ای
از تو هم ای عشق بی فرجام من بگریختم
برگ زردی بودم و در تند باد حادثات
بر تن هرشاخۀ بی ریشه ای آویختم
با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام
نور مهتابم که در ویرانه ها افتا ده ام
سایه پروردِ بهشتم از چه گشتم صید خاک
تیره بختی بین ، کجا بودم کجا افتاده ام
خاک ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست
اشک بی قدرم ز چشم آشنا افتاده ام
تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار ...
برگ خشکم در کف باد صبا افتا ده ام
بر من ای صاحبدلان رحمی، که از غمهای عشق
تا جدا افتاده ام از دل جدا افتا ده ام
Msn
تا که خود با درد هستی سوز خود آمیختم
تا جدا ماند منِِ در من زِ هر بیگانه ای
از تو هم ای عشق بی فرجام من بگریختم
برگ زردی بودم و در تند باد حادثات
بر تن هرشاخۀ بی ریشه ای آویختم
با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام
نور مهتابم که در ویرانه ها افتا ده ام
سایه پروردِ بهشتم از چه گشتم صید خاک
تیره بختی بین ، کجا بودم کجا افتاده ام
خاک ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست
اشک بی قدرم ز چشم آشنا افتاده ام
تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار ...
برگ خشکم در کف باد صبا افتا ده ام
بر من ای صاحبدلان رحمی، که از غمهای عشق
تا جدا افتاده ام از دل جدا افتا ده ام
Msn
- ۱.۹k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط