{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زندان خاک

✿ زندان خاک ✿

با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام
نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام

سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک ؟
تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام

جای در بستان سرای عشق می‌باید مرا
عندلیبم از چه در ماتم سرا افتاده ام

پایمال مردمم از نارسایی های بخت
سبزه ی بی طالعم در زیر پا افتاده ام

خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست
اشک بی قدرم ز چشم آشنا افتاده ام

تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار ؟
برگ خشکم در کف باد صبا افتاده ام

بر من ای صاحبدلان رحمی که از غمهای عشق
تا جدا افتاده ام از دل جدا افتاده ام

لب فرو بستم رهی بی روی گلچین و امیر
در فراق همنوایان از نوا افتاده ام


" رهی معیری "
دیدگاه ها (۰)

✿ غزل ✿ دود از دلم برآمد، دادی بده دلم را در بر رخم چه بندی...

✿ ✿ مارا مدار خوار که ما عاشقیم و زار بیمار و دلفگار و جدا ...

✿ غزل✿ از حال خود شکسته دلان را خبر فرست تسکین جان سوختگان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط