گفتم به برفها که نشستند بر تنت

گفتم به برفها که نشستند بر تنت
من راضیم به بوسه ای از شال گردنت
دارند رد پای مرا پاک میکنند
این ابرهای مست تو و راه رفتنت
باید تمام عمرببارند بعد از این
هر فصل سال روی زمستان دامنت
دیگر کلاغها همگی کوچ میکنند
تا چشم های قهوه ای سرد روشنت
من ماندم و سپیدی یک شهر بعد تو
با برفها که جای من از شال گردنت....
دیدگاه ها (۱)

#مافیا_عزیز_من#Part28عطر شکلات حالا کل فضای آشپزخونه رو پر ک...

هم‌سلولی خطرناک (part6)دختر لبخند پر رنگی زد و روی پا های جو...

پارت 14 رمان💘 عشق مدرسه ای💘فیلیکس: ممنون خانم فعلا خدافظ همگ...

محبوب من باید که من عطر تنت بودمنزدیک تر...! باید خودِ پیراه...

کلبه شاعرانه:باد با رقصیدن از پیراهنت رد می‌شودآب سرمست است ...

باد با رقصیدن از پیراهنت رد می شودآب سرمست است وقتی از تنت ر...

باد با رقصیدن از پیراهنت رد می شودآب ؛ سرمست است وقتی از تنت...

هم کوچ ابرهای زمستانی ام ،نرو حالا که با تو گرم غزل خوانی ام...

الا ای برف!چه می ‏باری بر این دنیای ناپاکی؟بر این دنیا که هر...

ممنونم از حمایت و همراهی شما عزیزان 🙏

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط