همسلولی (part6)
همسلولی (part6)
دختر لبخند پر رنگی زد و روی پا های جونگین نشست
این بار میخوام بهت لذتی بدم که تا آخر عمر فراموشش نکنی که جونگین برگردوند و دوتا دستات رو تو یه دستش گرفت و وحشیانه لباتو مک میزد
همونطور که داشت ادامه میداد سی.نه هاتو میمال.ید گردنتو لی.س زد و آروم دم گوشت با صدایی داغ کنار گوشت زمزمه کرد؛ هر کلمهاش مثل جرقهای بود که آتش درونت را شعلهورتر میکرد گفت:
_فکر کنم من باید امشب بهت لذتی بدم که تا آخر عمر فراموشش نکنی
و بعد عضو راست شده رو از شلوارش در آورد و آروم داخلت فرو برد که تو از از لذت ناله های بلندی میکشیدی که هردو به اوج ل.ذت رسیدین و کنار هم دراز کشیدید در سکوتی گرم که فقط با تپش قلبهاشون شکسته میشد
بعد از آن شبِ پرحرارت، خستگی مثل موجی آرام روی تنهاتون نشست جونگین بو.سهای روی لبهات گذاشت و تو رو به آغوشش کشید؛ انگار تمام دنیا پشت در جا مونده بود زیر دوش، با مهربونی مراقبت بود و وقتی به تخت برگشتید، پشت سرت نشست و موهات رو با حوله خشک کرد. بوسهای روی پشت گردنت نشوند و گرمای شیرینش مثل عسل، توی دلت جاری شد
جونگین حوله رو کنار گذاشت و انگشتهاش رو آروم لابهلای موهات کشید؛ انگار داشت آخرین قطرههای خستگی رو از وجودت پاک میکرد.
— هنوز خوابت نبرده؟
سرت رو کمی به شونهش تکیه دادی.
+ نه... فقط دلم میخواد همینجا بمونم
جونگین دستهاش رو دور تنت حلقه کرد و پیشونیش رو به پیشونیت چسبوند.
— پس بمون. منم جایی نمیرم
قلبت با شنیدن این جمله، مثل پرندهای کوچیک توی قفس سینهت بال زد. نگاهش کردی؛ چشمهاش آروم بودن، اما توی عمقشون چیزی میدرخشید که از هزار تا جمله قشنگتر بود
سه هفته گذشته بود.
کلبه توی کوهستان بود؛ جایی که مه صبحها مثل پتویی روی درختها مینشست و صدای هیچ ماشینی به گوش نمیرسید.
دختر یاد گرفته بود نان بپزد و جونگین یاد گرفته بود صبحها قهوه درست کند؛ هرچند هنوز نمیدانست چقدر شکر باید بریزد
خبر فرارشان توی اخبار اومده بود: فرار مرموز رئیس باند زندان سئول و همسلولی زن
دختر خبر را خواند و خندید
جونگین از پشت سر آمد و چانهاش را روی شانهی ا/ت گذاشت
_همسلولی زن؟ انگار اسم یه فیلمه
ا/ت خندید و روزنامه را روی میز انداخت
+خب، تو چه اسمی پیشنهاد میدی؟
_ فرار دو تا دردسرساز
+ یعنی منم دردسرم؟
جونگین لبخند کجی زد
—تو از همهشون بدتری
دختر با خنده آرنجش را به پهلوی او زد جونگین دستش را دور کمرش حلقه کرد، اما نگاهش ناگهان از پنجره گذشت.
لبخندش محو شد.
جنگل ساکت بود. بیش از حد ساکت.
— ا/ت، برو داخل
دختر برگشت.
+چی؟
— برو اتاق پشتی در رو ببند
این بار لحنش جای بحث نداشت
ا/ت هنوز قدمی برنداشته بود که صدای شکستن شاخهای از بیرون بلند شد
جونگین به سمت پنجره رفت. میان مه، سایهای از کنار درختها گذشت.
صدای ضربهای محکم به در خورد.
یک بار.
دو بار.
و بعد صدایی که هر دو را به جای خود میخکوب کرد.
— بالاخره پیداتون کردم
ادامه دارد...
دختر لبخند پر رنگی زد و روی پا های جونگین نشست
این بار میخوام بهت لذتی بدم که تا آخر عمر فراموشش نکنی که جونگین برگردوند و دوتا دستات رو تو یه دستش گرفت و وحشیانه لباتو مک میزد
همونطور که داشت ادامه میداد سی.نه هاتو میمال.ید گردنتو لی.س زد و آروم دم گوشت با صدایی داغ کنار گوشت زمزمه کرد؛ هر کلمهاش مثل جرقهای بود که آتش درونت را شعلهورتر میکرد گفت:
_فکر کنم من باید امشب بهت لذتی بدم که تا آخر عمر فراموشش نکنی
و بعد عضو راست شده رو از شلوارش در آورد و آروم داخلت فرو برد که تو از از لذت ناله های بلندی میکشیدی که هردو به اوج ل.ذت رسیدین و کنار هم دراز کشیدید در سکوتی گرم که فقط با تپش قلبهاشون شکسته میشد
بعد از آن شبِ پرحرارت، خستگی مثل موجی آرام روی تنهاتون نشست جونگین بو.سهای روی لبهات گذاشت و تو رو به آغوشش کشید؛ انگار تمام دنیا پشت در جا مونده بود زیر دوش، با مهربونی مراقبت بود و وقتی به تخت برگشتید، پشت سرت نشست و موهات رو با حوله خشک کرد. بوسهای روی پشت گردنت نشوند و گرمای شیرینش مثل عسل، توی دلت جاری شد
جونگین حوله رو کنار گذاشت و انگشتهاش رو آروم لابهلای موهات کشید؛ انگار داشت آخرین قطرههای خستگی رو از وجودت پاک میکرد.
— هنوز خوابت نبرده؟
سرت رو کمی به شونهش تکیه دادی.
+ نه... فقط دلم میخواد همینجا بمونم
جونگین دستهاش رو دور تنت حلقه کرد و پیشونیش رو به پیشونیت چسبوند.
— پس بمون. منم جایی نمیرم
قلبت با شنیدن این جمله، مثل پرندهای کوچیک توی قفس سینهت بال زد. نگاهش کردی؛ چشمهاش آروم بودن، اما توی عمقشون چیزی میدرخشید که از هزار تا جمله قشنگتر بود
سه هفته گذشته بود.
کلبه توی کوهستان بود؛ جایی که مه صبحها مثل پتویی روی درختها مینشست و صدای هیچ ماشینی به گوش نمیرسید.
دختر یاد گرفته بود نان بپزد و جونگین یاد گرفته بود صبحها قهوه درست کند؛ هرچند هنوز نمیدانست چقدر شکر باید بریزد
خبر فرارشان توی اخبار اومده بود: فرار مرموز رئیس باند زندان سئول و همسلولی زن
دختر خبر را خواند و خندید
جونگین از پشت سر آمد و چانهاش را روی شانهی ا/ت گذاشت
_همسلولی زن؟ انگار اسم یه فیلمه
ا/ت خندید و روزنامه را روی میز انداخت
+خب، تو چه اسمی پیشنهاد میدی؟
_ فرار دو تا دردسرساز
+ یعنی منم دردسرم؟
جونگین لبخند کجی زد
—تو از همهشون بدتری
دختر با خنده آرنجش را به پهلوی او زد جونگین دستش را دور کمرش حلقه کرد، اما نگاهش ناگهان از پنجره گذشت.
لبخندش محو شد.
جنگل ساکت بود. بیش از حد ساکت.
— ا/ت، برو داخل
دختر برگشت.
+چی؟
— برو اتاق پشتی در رو ببند
این بار لحنش جای بحث نداشت
ا/ت هنوز قدمی برنداشته بود که صدای شکستن شاخهای از بیرون بلند شد
جونگین به سمت پنجره رفت. میان مه، سایهای از کنار درختها گذشت.
صدای ضربهای محکم به در خورد.
یک بار.
دو بار.
و بعد صدایی که هر دو را به جای خود میخکوب کرد.
— بالاخره پیداتون کردم
ادامه دارد...
- ۲۴۸
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط