part:26
اسم فیک:زخم های رقم خورده.
``خیلی لحظه قشنگیه نه``
&پس این غذا حیف شد چون تهیونگ نیست.(با ناراحتی)
^چرا ناراحت میشی هوم آقای کیم تهیونگ به این زودیا دوباره به دفترشون برمیگردن بهتره که شما اونو روی میزش بذارید.
&بیخیال . بهرحال میدونم که قرار نیست ذره ای از دسپخت من رو امتحان کنه با این حال به یه بهانه اومدم ببینمش ولی ....(داخل ذهنش)
^نظرت چیه غذا رو من بخورم.
&چی گفتی(تعجب)
^نه من منظور بدی نداشتم لطفا اشتباه برداشت نکن راستش چندساعته که دارم کارمیکنم و احساس ضعف دارم گفتم اگه قراره غذا دور ریخته بشه حداقل سهم شکم من بشه.(باخجالت)
&واقعا خیلی باحالی تو (باخنده)باشه از نظرم مشکلی نیست و اتفاقا درست میگی هوم بیا این غذا رو بگیر و کمی لذت ببر.
(غذاروداد دست الکساندر و خودشم داشت میرفت اما برای لحضه ای وایساد)
&صبرکن اسمت چیه.
^الکساندر هستم خانم.
&الکساندر(زیرلب تکرار میکنه)اسم قشنگیه .
^مچکرم اگه میخواید میتونم قهوه مهمونتون کنم.
&عا نه نه . لازم نیست ممکنه هم برای من و هم برای شما دردسر ساز بشه روز خوش آقای الکساندر.
^باشه پس هرجور میلتونه بابت غذا ممنونم و همین چنددقیقه حرف زدن بنظرم بهترین اتفاق زندگیم بود خانم میرا خدانگهدار.
________________________________________
الکساندر به جای خالی میرا خالی شد او میرا رو قبلا دیده بود البته فقط داخل عکس ها اما فکر نمیکرد که اگر روزی با او دیدار کند قرار است لبخندی بر صورتش بیاد. قلبش بیشتر از لحظات دیگر تند بتپد که خودش هم دلیل آن را نمیداند یا شایدهم نمیخواهد بداند چون میداند احساسات او اشتباه است.
درسوی دیگر که رزا تصمیم گرفته بود دنبال الکساندر بگردد تا کمی از نگرانیش را برطرف کند شاهد تمام این حرف ها و خنده ها بوده قرار است چه اتفاقی بیوفتد؟
________________________________________
+اکساندر.
^عام رزا تو اینجا چیکارمیکنی.
+کمی نگرانت بودم برای همین گفتم که بیام و سری بهت بزنم اما نمیدونستم که تو عاشق شدی.
^رزا این چرندیات چیه که میگی عاشق عاشق کی؟
+بیخیال پسر من خودم عشق رو تجربه کردم با اون نگاها اون لبخندا اون برق چشم ها میخوای کیو گول بزنی؟
منو ؟خودتو؟یا احساساتی که نباید شکل بگیره و گرنه عمیق تر میشه؟
^رزا من فقط اونو برای اولین بار حضوری دیدم.
+داستان منو تهیونگ هم اینجوری بود بار اول همو دیدیم و بعد جوری گرفتار سرنوشتی شدم که حتی پیش بینی دقیقی و حدسی راجبش نداشتم.
^حتی اگه من عاشق بشم مثل اون عوضی بچمو نابود نمیکنم و مثل توهم لوس و ه*ر*زه نیستم.
+الک.الکساندر.
^رز.رزا من متاسفم نمیخواستم همچین چیزی بگم عصبی بودم ...
+نیازی نیست چیز ببشتری بگی آدما تویه عصبانیت واقعیاتورو میگن و منم از بهترین دوستم واقعیاتورو فهمیدم ممنونم ازت (بغض)
(الکساندر سعی کرد رزا را آروم کند ولی رزا بدون توجه به اون فقط به سمت ماشینش رفت. و برای چند لحظه هم شرکت هم انتقام رو فراموش کرد)
ادامه دارد.......
``خیلی لحظه قشنگیه نه``
&پس این غذا حیف شد چون تهیونگ نیست.(با ناراحتی)
^چرا ناراحت میشی هوم آقای کیم تهیونگ به این زودیا دوباره به دفترشون برمیگردن بهتره که شما اونو روی میزش بذارید.
&بیخیال . بهرحال میدونم که قرار نیست ذره ای از دسپخت من رو امتحان کنه با این حال به یه بهانه اومدم ببینمش ولی ....(داخل ذهنش)
^نظرت چیه غذا رو من بخورم.
&چی گفتی(تعجب)
^نه من منظور بدی نداشتم لطفا اشتباه برداشت نکن راستش چندساعته که دارم کارمیکنم و احساس ضعف دارم گفتم اگه قراره غذا دور ریخته بشه حداقل سهم شکم من بشه.(باخجالت)
&واقعا خیلی باحالی تو (باخنده)باشه از نظرم مشکلی نیست و اتفاقا درست میگی هوم بیا این غذا رو بگیر و کمی لذت ببر.
(غذاروداد دست الکساندر و خودشم داشت میرفت اما برای لحضه ای وایساد)
&صبرکن اسمت چیه.
^الکساندر هستم خانم.
&الکساندر(زیرلب تکرار میکنه)اسم قشنگیه .
^مچکرم اگه میخواید میتونم قهوه مهمونتون کنم.
&عا نه نه . لازم نیست ممکنه هم برای من و هم برای شما دردسر ساز بشه روز خوش آقای الکساندر.
^باشه پس هرجور میلتونه بابت غذا ممنونم و همین چنددقیقه حرف زدن بنظرم بهترین اتفاق زندگیم بود خانم میرا خدانگهدار.
________________________________________
الکساندر به جای خالی میرا خالی شد او میرا رو قبلا دیده بود البته فقط داخل عکس ها اما فکر نمیکرد که اگر روزی با او دیدار کند قرار است لبخندی بر صورتش بیاد. قلبش بیشتر از لحظات دیگر تند بتپد که خودش هم دلیل آن را نمیداند یا شایدهم نمیخواهد بداند چون میداند احساسات او اشتباه است.
درسوی دیگر که رزا تصمیم گرفته بود دنبال الکساندر بگردد تا کمی از نگرانیش را برطرف کند شاهد تمام این حرف ها و خنده ها بوده قرار است چه اتفاقی بیوفتد؟
________________________________________
+اکساندر.
^عام رزا تو اینجا چیکارمیکنی.
+کمی نگرانت بودم برای همین گفتم که بیام و سری بهت بزنم اما نمیدونستم که تو عاشق شدی.
^رزا این چرندیات چیه که میگی عاشق عاشق کی؟
+بیخیال پسر من خودم عشق رو تجربه کردم با اون نگاها اون لبخندا اون برق چشم ها میخوای کیو گول بزنی؟
منو ؟خودتو؟یا احساساتی که نباید شکل بگیره و گرنه عمیق تر میشه؟
^رزا من فقط اونو برای اولین بار حضوری دیدم.
+داستان منو تهیونگ هم اینجوری بود بار اول همو دیدیم و بعد جوری گرفتار سرنوشتی شدم که حتی پیش بینی دقیقی و حدسی راجبش نداشتم.
^حتی اگه من عاشق بشم مثل اون عوضی بچمو نابود نمیکنم و مثل توهم لوس و ه*ر*زه نیستم.
+الک.الکساندر.
^رز.رزا من متاسفم نمیخواستم همچین چیزی بگم عصبی بودم ...
+نیازی نیست چیز ببشتری بگی آدما تویه عصبانیت واقعیاتورو میگن و منم از بهترین دوستم واقعیاتورو فهمیدم ممنونم ازت (بغض)
(الکساندر سعی کرد رزا را آروم کند ولی رزا بدون توجه به اون فقط به سمت ماشینش رفت. و برای چند لحظه هم شرکت هم انتقام رو فراموش کرد)
ادامه دارد.......
- ۹.۹k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط