{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part:2🥀

Part:2🥀

تهیونگ از کمر آن دختر رقصنده (رُزا)گرفت و به سمت یکی از اتاق های بار رفت در را با پاهایش بست...

رزا را بر روی زمین گذاشت رزا با تعجب به کار تهیونگ خیره بود از او پرسید...

_چرا من رو روی زمین گذاشتید آقای تهیونگ.

تهیونگ هم در جواب رزا فقط یک چیز گفت:

_تو هنوز سنی نداری آنوقت من چطور تورا زیر'خواب خود کنم؟

رزا که از حرف های تهیونگ تعجب کرده بود،چیزی برای گفتن نداشت دلش میخواست به مرد روبه رویش اعتماد کند، چون به نظر مرد خوبی به نظر میرسید....

اما مشکل بزرگی که بینشان قرار میگرفت ،فقط یک مشکل ساده نبود شاید از دیدگاه تهیونگ او فقط یک رقصنده معمولی است که حتی پاک هم نیست،اما چیزی که واقعا که تهیونگ نمیداند این است رزا یک جاسوس از طرف پیرمرد عصا به دست است..

تهیونگ کتش را در آورد و بر روی شانه های رزا انداخت دلش نمیخواست رزا پیش او احساس موذب بودن کند.....

از کودکی مادرش به او یاد داده بود که چطور مثل یک جنگجو بجنگد ،چطور مثل یک بازیکن بازی کند ، و چطور مثل یک مرد با یک دختر رفتار کند....

تهیونگ بدون آنکه کسی متوجهشان شود رزا را به سمت بیرون بُرد کارتی را از جیبش در آورد و داخل دستان کوچک رزا قرار داد....

_اگر نمیخواهی که در اینجا فقط یک مهره باشی و بر ساز هرکدوم برقصی ،آواز بخوانی با این کارت زندگی خوبی را برای خودت درست کن .....

رزا حرفی برای گفتن نداشت ،اول به تهیونگ و بعد هم به کارت نگاهی انداخت ،پدر پیرش با زحمت کار باغبانی میکرد تا پول به دست بیاورد زانوهایش از کار زیاد تیر میکشید ،نیاز به درمان بهترین دکتران سئول داشت.....

اما حقوق یک ماه رزا فقط نیاز های اولیه ای که انسان لازم داشت را فراهم میکرد پس این کارت کمکی از سوی خدا به رزا بود چه با خواسته خود این را میخواست چه بدون خواست خود....

_ممنونم ازتون آقای کیم تهیونگ یک روزی برمیگردم و این رو بهتون پس میدهم..

_خواهش میکنم مادام(تعظیم)

بعد از آن شب رزا دیگر هیچوقت در بار دیده نشد و مجبور نبود برای آن پیرمرد جاسوسی کند همه ی این ها به لطف تهیونگ اتفاق آفتاد اگر او نبود رزا میتوانست این زندگی آرام را فقط در خواب تصور کند.....


آن شب شاید برای رزا اتفاق نه چندان غیر قابل باوری نیوفتاد ولی برای پیرمرد عصا به دست گران تمام شد.....

تهیونگ آن شب اسلحش را به سمت پیشونی پیرمرد عصا به دست نشانه گرفت...

پیرمرد عصا به دست تا جای توان التماس کرد و گفت:

_پسرم هرچقدر بخوای بهت پول میدم فقط از جون من پیر بگذر...

اما تهیونگ نه التماس های پیرمرد را قبول کرد و نه پول اورا فقط یک چیز گفت:

_حماقت را نمیتوان با پول خرید ...

اندکی بعد پیرمرد عصا به دست خونی بر روی زمین افتاد....

ادامه دارد°°°°°°°
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵۳وقتی واردِ اون بارِ خصوصی شدند، نورهایِ نئونِ قرمز و ...

🟠 #اوزون_کارت نارنجی برای رانندگان #تپسی رونمایی شد▪️ در مرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط