ابلیس
part 83
نتونست جلو گریش رو بگیره و چشماش به سرعت تر شد
_ دو سه روزی میشه
+ چطور؟ چطوری میتونی انقدر بد باشی...چرا انقدر علاقه داری با احساسات من بازی کنی؟
_ من مجبورم...فکر کردی خوشم میاد؟ مجبورم چون اگه از لویی جدا شم اینبار واقعا از دستت میدم...چویا من دست پام بستس
چویا اشکاشو پاک کرد و دازای گفت
_ پیش یه روانشناس میرم...تا حدودی میتونم با لویی کنار بیام
چویا با خنده ساختگی گفت
+ لابد فردا پس فردا هم بچت تو بغلته هوم؟
دازای مچ دستشو سفت گرفت و با سردی گفت
_ داری عصبیم میکنی...بهتره مواظب حرفات باشی چویا
+ بهت برخورد؟
دستشو کشید اما دازای ولش نکرد
+ دستمو ول کن
بند پشت لباسش رو کشید و لباسش باز شد و چویا یهو سرخ شد و بدنشو با دستش پوشوند
+ ه...هی...
جاشونو عوض کرد و چویا چشماشو محکم رو هم فشرد
+ میخوای...چیکار کنی
_ کاری میکنم دیگه حسادت نکنی
+ هی نه نه نه...لویی نامزدته
سمتش خم شد و دم گوشش زمزمه کرد
_ یکی از اخلاقای بد من اینه که کسیو جز اونی که میخوام رو نمیبینم...الان تو مهمی
+ پس خیانت...
_ ولش کن مگه نمیگی کارت از قصد نبوده و فقط یه ماموریت بوده؟ بیا فراموشش کنیم
چویا چشماشو بست و ماهیچه گرم و خیسی رو روی گردنش حس کرد و آب دهنشو با صدا قورت داد...میترسید چون دو بار بهش تجا&وز شده بود و ترس داشت
_ نترس...منم دازای!
+ لطفا...من نمیخوام بهش خیانت کنی
دازای عقب کشید و به چشماش زل زد
_ به کی؟
+ لویی
_ وقتی میدونه علاقه ای بهش ندارم پس خیانت حساب نمیشه اگرم بشه برام مهم نیست
چویا دستاشو دور گردنش حلقه کرد و بهش با خجالت نگاه کرد
+ باشه فقط...آروم
دازای خندید و لباشو به دندون کشید و چویا با همون بوسه ساده هم غرق لذت شد...
( بقیه در کامنت. )
.........................
چشماشو باز کرد و بدنشو کشید که یهو یکی از پشت کشیدش تو بغلش
+ اییی ولم کن
_ ولت کنم؟
+ نه نکن
دازای خندید و گفت
_ باشه پس ولت نمیکنم
سرشو وارد گردنش کرد و رایحه اش رو وارد ریه اش کرد و باید روزی افتاد که فکر کرد چویا مرده و جسمش رو همینطور بغل کرده بود. سفت تر بغلش کرد و نفس عمیقی کشید
_ من خیلی خوش شانسم
+ چطور؟
_ که تو از من خوشت اومده
+ یعنی الان دوباره باهمیم؟
_ خب دیشب رو باهم گذروندیم پس نمیشه گفت نیستیم
+ ولی رئیس
_ نمیفهمه
+ تو به هر حال...قراره که بچه دار بشی مگه نه؟
_ من از بچه خوشم نمیاد...نگرانش نباش
چویا سمتش چرخید و گفت
+ ولی اون رئیس مافیاست...اگه بخواد مجبورت میکنه
_ منم جانشین همون مافیام...مجبور کردن من کار راحتی نیست
_____________________________________________________
ادامه دارد...
نتونست جلو گریش رو بگیره و چشماش به سرعت تر شد
_ دو سه روزی میشه
+ چطور؟ چطوری میتونی انقدر بد باشی...چرا انقدر علاقه داری با احساسات من بازی کنی؟
_ من مجبورم...فکر کردی خوشم میاد؟ مجبورم چون اگه از لویی جدا شم اینبار واقعا از دستت میدم...چویا من دست پام بستس
چویا اشکاشو پاک کرد و دازای گفت
_ پیش یه روانشناس میرم...تا حدودی میتونم با لویی کنار بیام
چویا با خنده ساختگی گفت
+ لابد فردا پس فردا هم بچت تو بغلته هوم؟
دازای مچ دستشو سفت گرفت و با سردی گفت
_ داری عصبیم میکنی...بهتره مواظب حرفات باشی چویا
+ بهت برخورد؟
دستشو کشید اما دازای ولش نکرد
+ دستمو ول کن
بند پشت لباسش رو کشید و لباسش باز شد و چویا یهو سرخ شد و بدنشو با دستش پوشوند
+ ه...هی...
جاشونو عوض کرد و چویا چشماشو محکم رو هم فشرد
+ میخوای...چیکار کنی
_ کاری میکنم دیگه حسادت نکنی
+ هی نه نه نه...لویی نامزدته
سمتش خم شد و دم گوشش زمزمه کرد
_ یکی از اخلاقای بد من اینه که کسیو جز اونی که میخوام رو نمیبینم...الان تو مهمی
+ پس خیانت...
_ ولش کن مگه نمیگی کارت از قصد نبوده و فقط یه ماموریت بوده؟ بیا فراموشش کنیم
چویا چشماشو بست و ماهیچه گرم و خیسی رو روی گردنش حس کرد و آب دهنشو با صدا قورت داد...میترسید چون دو بار بهش تجا&وز شده بود و ترس داشت
_ نترس...منم دازای!
+ لطفا...من نمیخوام بهش خیانت کنی
دازای عقب کشید و به چشماش زل زد
_ به کی؟
+ لویی
_ وقتی میدونه علاقه ای بهش ندارم پس خیانت حساب نمیشه اگرم بشه برام مهم نیست
چویا دستاشو دور گردنش حلقه کرد و بهش با خجالت نگاه کرد
+ باشه فقط...آروم
دازای خندید و لباشو به دندون کشید و چویا با همون بوسه ساده هم غرق لذت شد...
( بقیه در کامنت. )
.........................
چشماشو باز کرد و بدنشو کشید که یهو یکی از پشت کشیدش تو بغلش
+ اییی ولم کن
_ ولت کنم؟
+ نه نکن
دازای خندید و گفت
_ باشه پس ولت نمیکنم
سرشو وارد گردنش کرد و رایحه اش رو وارد ریه اش کرد و باید روزی افتاد که فکر کرد چویا مرده و جسمش رو همینطور بغل کرده بود. سفت تر بغلش کرد و نفس عمیقی کشید
_ من خیلی خوش شانسم
+ چطور؟
_ که تو از من خوشت اومده
+ یعنی الان دوباره باهمیم؟
_ خب دیشب رو باهم گذروندیم پس نمیشه گفت نیستیم
+ ولی رئیس
_ نمیفهمه
+ تو به هر حال...قراره که بچه دار بشی مگه نه؟
_ من از بچه خوشم نمیاد...نگرانش نباش
چویا سمتش چرخید و گفت
+ ولی اون رئیس مافیاست...اگه بخواد مجبورت میکنه
_ منم جانشین همون مافیام...مجبور کردن من کار راحتی نیست
_____________________________________________________
ادامه دارد...
- ۷.۰k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط