{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Borrowed Life

Borrowed Life

PART 1

ساعت ۷:۳۰ صبح...

-+خاموش شوووو... 😩

لینا دستش را روی تخت کشید تا گوشی‌اش را پیدا کند.

هیچی.

چشم‌هایش را باز کرد.

چند ثانیه به سقف خیره شد.

...
+این سقف چرا این شکلیه؟ 😐

آرام نشست.

اتاق را نگاه کرد.

تخت بزرگ.

کمد بزرگ.

میز مرتب.

چند لباس مردانه روی صندلی.

لینا آرام پلک زد.

...
+من دیشب کجا خوابیدم؟!

از تخت پایین آمد و به سمت آینه رفت.

همین که خودش را دید...

خشکش زد.

+...
+...
+اااااااااااااااااااا؟! 😭

چند قدم عقب رفت.

دوباره جلو آمد.

+این کیه؟!

تصویر داخل آینه هم به او نگاه می‌کرد.

لینا لپش را کشید.

+آخ!
+پس واقعی‌ـه...

موهایش را لمس کرد.

+چرا من موهای این بشر رو دارم؟! 😭

در همان لحظه در اتاق باز شد.

× جونگ‌کوک؟

لینا سریع برگشت.

+هان؟!

جین وارد شد.

× چرا جیغ زدی؟

لینا به خودش اشاره کرد.

+من...

× بله؟

+من جونگ‌کوکم؟!

جین چند ثانیه نگاهش کرد.

× خب... آره؟

+...
+پس چرا من نیستم؟! 😭

جین:

× چی؟

+هیچی.

جین مشکوک نگاهش کرد.

×صبحونه حاضره.

و رفت.

لینا به در خیره شد.

+حتی نپرسید چرا قیافه‌م عوض شده...

بعد دوباره به آینه نگاه کرد.

+صبر کن...
+یعنی من الان تو زندگی یه آدم دیگه‌ام؟!

---

تهران

همان زمان...

_ چشم‌هایش را باز کرد.

چند ثانیه بی‌حرکت ماند.

_ ...

_ چرا این‌قدر سر و صداست؟

از تخت بلند شد.

به اطراف نگاه کرد.

اتاقی کاملاً ناآشنا.

روی دیوار چند عکس و پوستر.

روی میز چند وسیله دخترانه.

_ ...

_ اینجا کجاست؟

به سمت آینه رفت.

و همان‌جا ایستاد.

_ ...

_ ...

_ این من نیستم.

آرام صورتش را لمس کرد.

_ ...

_ من...

_ دختر شدم؟!

چند ثانیه بعد صدایی از پشت در آمد.

- !لینا؟ بیداری؟

_ برگشت.

- !بیا صبحونه بخور!

_ جواب نداد.

_ هنوز به آینه خیره بود.

- !لینا؟

_ بالاخره گفت:

_ الان میام.

صدای قدم‌ها دور شد.

_ به آینه نگاه کرد.

_ اسم این دختر لیناست...

_ پس من الان...

_ در زندگی لینا هستم.

چند ثانیه سکوت.

_ ...

_ این امکان نداره.

بعد به لباس‌های روی صندلی نگاه کرد.

_ اول باید بفهمم اینجا کجاست.

گوشی را برداشت.

صفحه را روشن کرد.

رمز می‌خواست.

_ ...

_ رمز؟

چند عدد را امتحان کرد.

غلط.

دوباره.

غلط.

_ ...

_ حتی رمز گوشی خودش رو هم نمی‌دونم.

گوشی را روی تخت انداخت.

_ امروز قرار نیست روز خوبی باشه.

---

در همان لحظه، در سئول...

لینا هنوز جلوی آینه ایستاده بود.

+خب...
+آقای جونگ‌کوک...
+امیدوارم حداقل زندگیت خیلی سخت نباشه.

بعد به شکمش نگاه کرد.

+ولی اول باید صبحونه بخورم.

مکث کرد.

+چون من وقتی گرسنه‌ام، حتی با بحران هویتی هم کنار نمیام. 😐

و با جدیت از اتاق بیرون رفت.

در تهران هم...

جونگ کوک با قیافه جدی از اتاق بیرون آمد

<!-- empty paragraph -->!بیا بشین سر میز*داد

_چشم *داد

!چرا داد میزنی؟

_چون داد زدید؟

!😒..خب بیا صبحونه..

<!-- empty paragraph -->_ای..اینا چیه..

<!-- empty paragraph -->این داستان ادامه دارد..

<!-- empty paragraph --><!-- empty paragraph -->
دیدگاه ها (۴)

فیک : بین راندها

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁹ویو: اتدر که بسته شد، چند ثانیه ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱۸: یه چیز کوچیک ولی مهمچند لحظه‌ای اتاق د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط