{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 OBSESSION | وسواس

🖤 OBSESSION | وسواس

پارت ششم: کلید

جونگ‌کوک دوباره به الارا نگاه کرد.

دختر هنوز خواب بود؛ یا دست‌کم این‌طور به نظر می‌رسید.

او گوشی را روی میز گذاشت و با صدایی آرام گفت:

— الارا، بیدار شو.

چشم‌های الارا باز شد. وقتی نگاهش به گوشی افتاد، حالت صورتش تغییر کرد؛ فقط برای یک لحظه، اما جونگ‌کوک دید.

— گوشیم رو گشتی؟

— پیام خودش اومد. حالا می‌خوام بدونم کلید گاوصندوق من دست تو چه غلطی می‌کنه.

الارا بلند شد و موهایش را پشت گوش برد.

— شاید بهتره اول از خودت بپرسی چرا کسی فکر می‌کنه من کلیدش رو دارم.

جونگ‌کوک دستش را روی میز گذاشت.

— آخرین فرصته که خودت توضیح بدی.

الارا چند ثانیه نگاهش کرد، سپس از جیب داخلی کتش یک کارت فلزی باریک بیرون آورد.

— این کلید گاوصندوقت نیست. کلیدیه که می‌تونه بازش کنه؛ به شرطی که رمز رو داشته باشم.

لبخند جونگ‌کوک محو شد.

این کارت متعلق به سیستم امنیتی‌ای بود که حتی بیشتر افرادش از وجود آن خبر نداشتند.

— از کجا آوردیش؟

— از کسی که مرده.

سکوت سنگینی بینشان افتاد.

جونگ‌کوک کارت را از دستش گرفت.

— کی؟

الارا نگاهش را پایین انداخت.

— مردی که تابلو رو قبل از حراج به من سپرد.

ده دقیقه بعد، هر دو در اتاق امنیت بودند.

جونگ‌کوک رمز گاوصندوق را وارد کرد. چراغ قرمز روشن شد.

دوباره امتحان کرد.

باز هم قرمز.

الارا به صفحه نگاه کرد.

— رمز عوض شده.

جونگ‌کوک سرش را به سمت او چرخاند.

— هیچ‌کس رمز این گاوصندوق رو نمی‌دونه.

— پس یکی باید خیلی بهت نزدیک باشه.

جونگ‌کوک چیزی نگفت. سیستم را بررسی کرد و تصویر آخرین دسترسی را روی مانیتور آورد.

زمان دسترسی: شب گذشته.

نام کاربر: KJ-01

کد اختصاصی خودش.

جونگ‌کوک بی‌حرکت ماند.

الارا آهسته پرسید:

— کسی از کدت استفاده کرده؟

— نه.

— مطمئنی؟

جونگ‌کوک به او نگاه کرد.

— من کدم رو حفظ نیستم، الارا. من اون رو طراحی کردم.

ناگهان تمام مانیتورها خاموش شدند.

قفل اتاق امنیت از بیرون فعال شد.

صدای سیستم در تاریکی پیچید:

«دسترسی غیرمجاز شناسایی شد.»

الارا دست جونگ‌کوک را گرفت و او را پشت میز کشید. لحظه‌ای بعد، گلوله از شیشه‌ی اتاق عبور کرد.

جونگ‌کوک به دست او نگاه کرد که هنوز دور مچش بود.

الارا رهایش کرد.

— الان وقت خیره‌شدن نیست.

جونگ‌کوک اسلحه‌اش را بیرون کشید و لبخند خطرناکی زد.

— درست می‌گی.

بعد نگاهش را به در دوخت.

— وقتشه بفهمیم کدوم عوضی فکر کرده می‌تونه وارد خونه‌ی من بشه.

اما الارا چیزی را می‌دانست که هنوز به او نگفته بود.

کسی که پشت آن در ایستاده بود، برای کشتن جونگ‌کوک نیامده بود؛ آمده بود تا الارا را زنده با خودش ببرد.
دیدگاه ها (۱)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

RESPECT OR DIE : پارت نهمپشت عکس یک جمله نوشته شده بود:«اگر ...

پارت ۱۹۶

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

فهمیدم! کاملاً درسته، نباید فقط در مورد رابطه‌شون حرف بزنیم،...

𝖕𝖆𝖗𝖙8ساعت یازده بود.لیسا در کتابخانه بود. کتاب‌ها را مرتب می...

پارت ۶ 🖤با شنیدن حرف جونگ‌کوک، قلبم ریخت.— «چی گفتی؟ جیمین د...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط