𝕱𝖑𝖔𝖜𝖊𝖗 𝖋𝖔𝖗 𝖋𝖊𝖊𝖑𝖎𝖓𝖌..!
𝕻𝖆𝖗𝖙:𝕱𝖔𝖚𝖗
به محض خارج شدنم از دفتر مدیر جیمین دستمو گرفت و برد پشت مدرسه
_ ببین نمیخوام بهت بیشتر از این صدمه بزنم بهتر بگی دفترمو بهم پس بدی
+ من دفتر تو برنداشتم
_ اینقدر رو عصابم راه نرو بگو
+ .......
_ اينجا دیگه کسی نیست تو رو از دستم نجات بده پس بهتره بگی چون نمیتونم بهت قول بدم چند دقیقه بعد هم همینقدر اروم باشم
+ دلیلی نمیبینم ک بخوام بهت دروغ بگم
_ خیلی رو مخی
الان میزارم بری ولی وایی به حالت اگه بفهمم کار تو بوده...
بعد از کش مکش های امروز بلاخره راهی خونه شدم مثل همیشه بعد از ناهار تو مغازه چند روزی گذشت اگر چه ک جیمین هنوز دست از سرم برنداشته بود و دنبال دفترش میگشت ولی اوضاع اروم تر شده بود
داشتم میرفتم سمت مدرسه ک اجوما اومد سمتم و یک پاکت پول بهم داد...
اجوما: بیا دخترم اینم حقوق این ماهت
ات: ممنون
نزدیک مدرسه ک شدم یک صدایی شنیدم رفتم سمت صدا جیمین و گروهش داشتن یکی رو میزدن و بقیه فقط نگاه میکردن و در گوش هم یک چیزایی میگفتن منم مثل بقیه روزا بدون توجه بهشون رفتم سمت دفتر مدیر و بهش گفتم اون بیرون چخبره مدیر با عصبانیت هر چه تمام رفت سمت حیاط و فریاد بلندی کشید و گفت جیمین سریع میای دفترم
به سمت کلاسم میرفتم ک مصادف شد با اومدن جیمین...
با چشمایی ک عصبانیت ازش میریخت بهم نگاه میکرد و منم بدون تغییری مثل همیشه به راهم ادامه دادم...
بعد چند مین جیمین وارد کلاس شد و از زنگ اول و اخر با خشم بهم نگاه میکرد بعد از رفتن معلم وسایلمو جمع کردم ک برم خونه وسط راه جیمین جلومو گرفت
جیمین: ببینم تو همون دختری نیستی ک میگن هیچ احساسی نداره هاااا هیولای بی احساس درسته...
تو همچین شرایطی گیج میشدم نمیدونستم چی باید بگم و فقط سکوت میکردم
جیمین: پس ک نمیفهمی ترس چیه اره ولی نگران نباش خودم امروز بهت یاد میدم...
و با تموم شدن حرفش منو محکم هل داد افتادم رو زمین ک با این کارش همه از دور نگاهمون میکردن
_ چرا رفتی دفتر هاااا
+ چون کار اون نبود
_ منظورت چیه درست حرف بزن بفهمم
نمیدونستم باید چیکار میکردم در همچین شرایطی سکوت کردن بهترین راهی بود ک بلد بودم
_ چرا باز خفه خون گرفتی بگو دیگه. میگی یا یجور دیگه ازت حرف بکشم
+ .......
سکوتم همه چیز رو بدتر میکرد ولی نمیدونستم باید چیکار کنم. درد رو تو کل بدنم احساس میکردم. با صدای فریاد مدیر به خودم اومدم...
بردنمون سمت دفتر... مدیر با عصبانیت هر چه تمام قدم برمیداشت معلوم بود خیلی ترسیده بود ک اگه جیمین بفهمه کار لورا بوده همچین کارایی رو با لورا هم بکنه...
& جیمین متأسفم ولی با این کاری ک کردی باید به پدرت اطلاع بدم اونم خیلی ریلکس بهش نگاه میکرد...
به محض خارج شدنم از دفتر مدیر جیمین دستمو گرفت و برد پشت مدرسه
_ ببین نمیخوام بهت بیشتر از این صدمه بزنم بهتر بگی دفترمو بهم پس بدی
+ من دفتر تو برنداشتم
_ اینقدر رو عصابم راه نرو بگو
+ .......
_ اينجا دیگه کسی نیست تو رو از دستم نجات بده پس بهتره بگی چون نمیتونم بهت قول بدم چند دقیقه بعد هم همینقدر اروم باشم
+ دلیلی نمیبینم ک بخوام بهت دروغ بگم
_ خیلی رو مخی
الان میزارم بری ولی وایی به حالت اگه بفهمم کار تو بوده...
بعد از کش مکش های امروز بلاخره راهی خونه شدم مثل همیشه بعد از ناهار تو مغازه چند روزی گذشت اگر چه ک جیمین هنوز دست از سرم برنداشته بود و دنبال دفترش میگشت ولی اوضاع اروم تر شده بود
داشتم میرفتم سمت مدرسه ک اجوما اومد سمتم و یک پاکت پول بهم داد...
اجوما: بیا دخترم اینم حقوق این ماهت
ات: ممنون
نزدیک مدرسه ک شدم یک صدایی شنیدم رفتم سمت صدا جیمین و گروهش داشتن یکی رو میزدن و بقیه فقط نگاه میکردن و در گوش هم یک چیزایی میگفتن منم مثل بقیه روزا بدون توجه بهشون رفتم سمت دفتر مدیر و بهش گفتم اون بیرون چخبره مدیر با عصبانیت هر چه تمام رفت سمت حیاط و فریاد بلندی کشید و گفت جیمین سریع میای دفترم
به سمت کلاسم میرفتم ک مصادف شد با اومدن جیمین...
با چشمایی ک عصبانیت ازش میریخت بهم نگاه میکرد و منم بدون تغییری مثل همیشه به راهم ادامه دادم...
بعد چند مین جیمین وارد کلاس شد و از زنگ اول و اخر با خشم بهم نگاه میکرد بعد از رفتن معلم وسایلمو جمع کردم ک برم خونه وسط راه جیمین جلومو گرفت
جیمین: ببینم تو همون دختری نیستی ک میگن هیچ احساسی نداره هاااا هیولای بی احساس درسته...
تو همچین شرایطی گیج میشدم نمیدونستم چی باید بگم و فقط سکوت میکردم
جیمین: پس ک نمیفهمی ترس چیه اره ولی نگران نباش خودم امروز بهت یاد میدم...
و با تموم شدن حرفش منو محکم هل داد افتادم رو زمین ک با این کارش همه از دور نگاهمون میکردن
_ چرا رفتی دفتر هاااا
+ چون کار اون نبود
_ منظورت چیه درست حرف بزن بفهمم
نمیدونستم باید چیکار میکردم در همچین شرایطی سکوت کردن بهترین راهی بود ک بلد بودم
_ چرا باز خفه خون گرفتی بگو دیگه. میگی یا یجور دیگه ازت حرف بکشم
+ .......
سکوتم همه چیز رو بدتر میکرد ولی نمیدونستم باید چیکار کنم. درد رو تو کل بدنم احساس میکردم. با صدای فریاد مدیر به خودم اومدم...
بردنمون سمت دفتر... مدیر با عصبانیت هر چه تمام قدم برمیداشت معلوم بود خیلی ترسیده بود ک اگه جیمین بفهمه کار لورا بوده همچین کارایی رو با لورا هم بکنه...
& جیمین متأسفم ولی با این کاری ک کردی باید به پدرت اطلاع بدم اونم خیلی ریلکس بهش نگاه میکرد...
- ۲۷.۲k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط