معلم یه روستا بودم موضوع انشارو در مورد (سرما) گفتم.

معلم یه روستا بودم موضوع انشارو در مورد (سرما) گفتم.
یکی از بچه ها اومد انشاشو خوند:
بعضی روزها انقدر سرما زیاد است که حتی سگ هم از خانه ی خود بیرون نمی آید اما معلم ما به مدرسه می آید!!!!!
.
.
.

من :
بچه ها:)))))))))
سگای محل:/
سرمای زمستون:)
دیدگاه ها (۳)

بچه ها،حالم جدی محبوبهمن شیش سال ابتداییم رو یه مدرسه دولتی ...

#تجربه_من ۱۳۶۵#فرزندآوری #جنسیت_فرزند #حق_حیات #سقط_جنین سلا...

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

رمان اسیر خان پارت سوم ۳

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت³ویو ا/تمامان ا/ت: سلام دخ...

جونگ کوک دوست پسرمون هست و قلدر مدرسه که همه ازش میترسن حتی ...

#تجربه_من ۱۳۶۶#فرزندآوری #دوتا_کافی_نیست #بارداری_بعداز_35_س...

لونا و ويليام:قسمت ۱۶

پارت ۲۸ ته: ساکت شو!همون یک جمله کافی بود.انگار تمام بغضم یک...

درود خوشگلامن @serendi_pity هستم و احتمالا بعضی هاتون منو بش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط