بچه ها،حالم جدی محبوبه
بچه ها،حالم جدی محبوبه
من شیش سال ابتداییم رو یه مدرسه دولتی رفتم
سه سال راهنماییم رو یه مدرسه غیر انتفاعی و تو این سه سال مدرسم رو عوض نکردم
برای ورود به دهمم میخواستم همین مدرسه بمونم،ازمون ورودیشو دادم،کلاسای تابستونیش رو رفتم،قسط اولش رو دادیم
توی ورقه مالی که به بابام دادن نوشتن اللحساب ۱۲۰ میلیون،که به ما گفته بودن نهایتا تا ۱۸۰ اینا میره
دیروز خبر اومد شهریه شده ۲۳۰ تومن،رسما پشمامون ریخته بود
پدر من شغلش ازاده و دست و بالمون نسبت به بقیه رفیقام بازتره،ولی خب مدرسمون انقدر مدرسه خفنی نبود که من ۲۳۰ تومن بریزم تو حلق اینا،خفن ترین قبولی کنکورش اتاق عمل ساری بودش،بابام گفت اگه بخوای مشکلی نیست که اینجا بمونی،ولی من گفتم نمیخوام،موضوع عذاب وجدان نیست این مدرسه انقدر بی شرفه از قصد ۱۷ روز مونده به ۱ مهر قیمت رو برد بالا که ثبت نامای بقیه مدارش بسته باشن منم دیگه نمیخواستم اونجا بمونم
رفتیم مدرسه دیدیم،منو،سه تا از دوستام با ماماناشون،اول قرار بود بریم یه مدرسه هیئت اومنایی رو ببینم ولی سر راه یه مدرسه دیگه دیدیم رفتیم اونجا،یه مدرسه شاهد😭
اول از همه که وارد شدیم خیلی بزرگ عکس تمام کادر سپاه رو زده بودن،عکس این یارو مقواییه با باباشو
بعدم که رفتیم تو خانومه یه ورقه گذاشن جلوم گفت اینا امتیازه،خانواده ایثار گر و شهید و سپاهی و بسیجی باشی امتیاز میگیری برای ورود به مدرسه.که مشخصا نه ما نه سه تا دوست دیگم اینجوری نبودیم،بعد چون گفتیم هیچکدوم از اینارو نداریم خانومه یجوری رفتار میکرد انگار گناه کبیره کردیم
بعد حالا تو جایی که همه با چادر بودن من مقنعه م هی از سرم سر میخورد چوم ماله مامانم بود.
نمیدونم چیشد،خانومه اولش انگار ما شیطان بودیم،یهو یه طوری شد انگار ما فرشته ایم،گفت باشه و ثبت ناممون کرد،ماهم رفتیم پرونده رو گرفتیم و ۴۰ تومن کمک به مدرسه دادیم
بعد حالا یه دختر چادریه نشسته بود تو سالن انتظار قران میخوند،کارش اشتباه بود،شالن انتظار جای قران خوندن نیست،اگه میخوای جوری رفتار کنی که قبولت کنن باید بگم ریدی،اگه واقعا استرس داری مثلا میخوای اروم بشی بازم ریدی،تو خونه چه غلطی میکردی مثلا
حالا رفیق من که با من اومده این مدرسه،سیاسی ترین بچه ی کلاس بود،باباش که اومده بود پرونده رو بگیره گفته بود اینجا لال میشی جیکت در نمیاد
حالا الان ما چهارتا وصله ناجور تو این مدزسه،دونفر تو کلاس ریاضی دو نفر تو مدرسه تجربی هستیم که در طول ۲۴ ساعت فهمیدن باید مدرسه رو عوض کنن و رفتن به یه مدرسه ای که اصلا باهاش نمیسازن
حالا این وسط،فرمارو همه ماماناشون پر میکرد خودشون درحال بازدید از مدرسه بودن،من بدبخت چون مامان خانوم من هیچی بلد نبود،باید خودم هم زنگ میزدم از بابام اینا سوال میپرسیدم،هم مینوشتم،هم مصاحبه میدادم،هم حواسم رو به اطراف میدادم جو مدرسه رو بسنجم،تنهایی رفتم کپی گرفتم سرکوچه برگشتم،به بابای دوستم شرایط رو توضیح میدادم نامه اداری مینوشتیم به مامانا توضیح دادم چطوری باید بنویسن،اون وسط یه خانومه توی کادر،همه کارای منو دید،گفت وای چه دختر زرنگی خستی جشنواره خوارزمی برای من مقام چی میاری،
بعد حالا من تو اون هیری ویریه ثبت نام:بکش بیرون خوارزمیه چیه دیگه
اخرم سرم منو توی داستان نویسی گذاشت.
حالا یادتونه گفتم مرداد رفتم کلاس تابستونه؟الان اینا هم از شنبه کلاس تابستونه دارن،عالیه کل تابستونم رو مدرسه بودم
دعا کنید من زنده بمونم توی این مدرسه کسشعر
من شیش سال ابتداییم رو یه مدرسه دولتی رفتم
سه سال راهنماییم رو یه مدرسه غیر انتفاعی و تو این سه سال مدرسم رو عوض نکردم
برای ورود به دهمم میخواستم همین مدرسه بمونم،ازمون ورودیشو دادم،کلاسای تابستونیش رو رفتم،قسط اولش رو دادیم
توی ورقه مالی که به بابام دادن نوشتن اللحساب ۱۲۰ میلیون،که به ما گفته بودن نهایتا تا ۱۸۰ اینا میره
دیروز خبر اومد شهریه شده ۲۳۰ تومن،رسما پشمامون ریخته بود
پدر من شغلش ازاده و دست و بالمون نسبت به بقیه رفیقام بازتره،ولی خب مدرسمون انقدر مدرسه خفنی نبود که من ۲۳۰ تومن بریزم تو حلق اینا،خفن ترین قبولی کنکورش اتاق عمل ساری بودش،بابام گفت اگه بخوای مشکلی نیست که اینجا بمونی،ولی من گفتم نمیخوام،موضوع عذاب وجدان نیست این مدرسه انقدر بی شرفه از قصد ۱۷ روز مونده به ۱ مهر قیمت رو برد بالا که ثبت نامای بقیه مدارش بسته باشن منم دیگه نمیخواستم اونجا بمونم
رفتیم مدرسه دیدیم،منو،سه تا از دوستام با ماماناشون،اول قرار بود بریم یه مدرسه هیئت اومنایی رو ببینم ولی سر راه یه مدرسه دیگه دیدیم رفتیم اونجا،یه مدرسه شاهد😭
اول از همه که وارد شدیم خیلی بزرگ عکس تمام کادر سپاه رو زده بودن،عکس این یارو مقواییه با باباشو
بعدم که رفتیم تو خانومه یه ورقه گذاشن جلوم گفت اینا امتیازه،خانواده ایثار گر و شهید و سپاهی و بسیجی باشی امتیاز میگیری برای ورود به مدرسه.که مشخصا نه ما نه سه تا دوست دیگم اینجوری نبودیم،بعد چون گفتیم هیچکدوم از اینارو نداریم خانومه یجوری رفتار میکرد انگار گناه کبیره کردیم
بعد حالا تو جایی که همه با چادر بودن من مقنعه م هی از سرم سر میخورد چوم ماله مامانم بود.
نمیدونم چیشد،خانومه اولش انگار ما شیطان بودیم،یهو یه طوری شد انگار ما فرشته ایم،گفت باشه و ثبت ناممون کرد،ماهم رفتیم پرونده رو گرفتیم و ۴۰ تومن کمک به مدرسه دادیم
بعد حالا یه دختر چادریه نشسته بود تو سالن انتظار قران میخوند،کارش اشتباه بود،شالن انتظار جای قران خوندن نیست،اگه میخوای جوری رفتار کنی که قبولت کنن باید بگم ریدی،اگه واقعا استرس داری مثلا میخوای اروم بشی بازم ریدی،تو خونه چه غلطی میکردی مثلا
حالا رفیق من که با من اومده این مدرسه،سیاسی ترین بچه ی کلاس بود،باباش که اومده بود پرونده رو بگیره گفته بود اینجا لال میشی جیکت در نمیاد
حالا الان ما چهارتا وصله ناجور تو این مدزسه،دونفر تو کلاس ریاضی دو نفر تو مدرسه تجربی هستیم که در طول ۲۴ ساعت فهمیدن باید مدرسه رو عوض کنن و رفتن به یه مدرسه ای که اصلا باهاش نمیسازن
حالا این وسط،فرمارو همه ماماناشون پر میکرد خودشون درحال بازدید از مدرسه بودن،من بدبخت چون مامان خانوم من هیچی بلد نبود،باید خودم هم زنگ میزدم از بابام اینا سوال میپرسیدم،هم مینوشتم،هم مصاحبه میدادم،هم حواسم رو به اطراف میدادم جو مدرسه رو بسنجم،تنهایی رفتم کپی گرفتم سرکوچه برگشتم،به بابای دوستم شرایط رو توضیح میدادم نامه اداری مینوشتیم به مامانا توضیح دادم چطوری باید بنویسن،اون وسط یه خانومه توی کادر،همه کارای منو دید،گفت وای چه دختر زرنگی خستی جشنواره خوارزمی برای من مقام چی میاری،
بعد حالا من تو اون هیری ویریه ثبت نام:بکش بیرون خوارزمیه چیه دیگه
اخرم سرم منو توی داستان نویسی گذاشت.
حالا یادتونه گفتم مرداد رفتم کلاس تابستونه؟الان اینا هم از شنبه کلاس تابستونه دارن،عالیه کل تابستونم رو مدرسه بودم
دعا کنید من زنده بمونم توی این مدرسه کسشعر
- ۲۲۳
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط