جونگ کوک دوست پسرمون هست و قلدر مدرسه که همه ازش میترسن ح
جونگ کوک دوست پسرمون هست و قلدر مدرسه که همه ازش میترسن حتی معلم و مدیر و ما تازه میریم مدرسه ای که جونگ کوک هست و هم کلاسیش میشیم و یک روز توی حیاط مدرسه و یا هرجا که دلت خواست بنویس میبینم با یک دختر گرم گرفته که وقتی میاد کلاس ما خیلی عصبی میشیم و گوشش رو میگیرم میگیم چرا به اون دختر نزدیک شودی جلوی همه هستیم
ا.ت:
امروز بهمدرسهایی که جونکوک همداخلش هست انتقال شدم و فهمیدم داخل همون کلاس جونکوک هم هست خلاصه رسیدیم دم مدرسه که جونکوکو دیدم که با یک دختر گرم گرفتهو معلومه دختره یهویزی میخواد از کنار جونکوک رد شدم و با چشغره بهش نگاهکردم که خودشو جمع کردو رفتم اومد دنبالم و من رفتم داخل اتاق مدیر که معرفی کنم خودمو
تق تق تق تق(صدا در زدن)
مدیر:بیاتو
ا.ت وارد شد و یه تعزیم کوتاه کردو گفت
ا.ت:سلام دانش اموز انتقالی هستم
مدیر:اهامعرفی کن خانم(جونکوک پشت سرش دیدو ترسید
ا.ت:کیم ا.ت هستم ۱۷سالمه(ماری به من ندارههااااا چون گفتم بزرگ نشونشون بدمو مدرسه برن این و گفتم)
مدیر:خوشبختم برو کلاس B
ا.ت ممنون
ا.ت اومد بره بیرون که جونکوک جلو شو گرفت
ا.ت:گمشو اونور ببینم نمیخوام ببینمت
مدیرم که ریده بود تو خودش و از حرکت ا.ت تعجب کرد
مدیر:خانم ا.ت مراقب باشید
ا.ت:چرا بخواطر جونکوک؟
ا.ت خندیدو جونکوکو حل داد اونور
جونکوکوارد دفتر شد
جونکوک:تویه کلاسم با ا.ت؟
مدیر:بله عزیزم
جونکوک:خوبه
مدیر :چرا میخواستی بدونی؟
جونکوک:به تو ربطی نداره اقای هو
جونکوک رفت بیرون زنگ خورد رفتند داخل کلاس ا.ت روی صندلیه جونکوک نشسته جونکوک وارد شدو رفت سمت ا.ت و همه ترسیدند که ا.ت چیمیشه
ولی برعکس جونکوک کنار ا.ت نسشت و همه تعجب کردند و پیکمیه کلاس رفت سمت جونکوک
پیکمی:سلام کوکیی
جونکوک:دیگه چی میخوای؟
پیکمی:ددییی اینجوری نکنن قهری مگهه
جونکوک:گمشو اونور ببینم همیشه مایهی دردسری برو گمشو سرجات تا خوردت نکردم دختره جنده
پیکمی:وااااا کوکییییی باید جبران کنیاااا
رفت نشست و ا.ت از عصبانیت قرمز شدو گوش جونکوکو گرفت و داد زد و گفت
ا.ت:دیگه نبینم کسی نزدیکت باشه و اروم بشینی و فقط چیز بگی فهمیدی جعون!!
جونکوک:باشه باشه ول کن ابروم رف
ا.ت:ریدم تو ابروت فهمیدی چیگفتم؟
جونکوک:اره باشه
همه با تعجب نگاه ا.ت کردندو ا.ت گفت خواهر بزرگترشم و به خیر گذشت
تمامم ولی بگما جونکوک شب ا.تو ول نکرد و ا.ت بیچاره شدو فرداش نتونست بیاد مدرسه کلللل
بچه ها من خیلی فرست نمیکنم زود زود تک پارتی بدم خیلی درخ.استان زیاده و من نوبتی میدم ترو خدا صبر داشته باشیدددد فداتون شمممم منن
راستیییی.صداتایییی شدن مبارککککک
قربونتون برمممم بایییی
ا.ت:
امروز بهمدرسهایی که جونکوک همداخلش هست انتقال شدم و فهمیدم داخل همون کلاس جونکوک هم هست خلاصه رسیدیم دم مدرسه که جونکوکو دیدم که با یک دختر گرم گرفتهو معلومه دختره یهویزی میخواد از کنار جونکوک رد شدم و با چشغره بهش نگاهکردم که خودشو جمع کردو رفتم اومد دنبالم و من رفتم داخل اتاق مدیر که معرفی کنم خودمو
تق تق تق تق(صدا در زدن)
مدیر:بیاتو
ا.ت وارد شد و یه تعزیم کوتاه کردو گفت
ا.ت:سلام دانش اموز انتقالی هستم
مدیر:اهامعرفی کن خانم(جونکوک پشت سرش دیدو ترسید
ا.ت:کیم ا.ت هستم ۱۷سالمه(ماری به من ندارههااااا چون گفتم بزرگ نشونشون بدمو مدرسه برن این و گفتم)
مدیر:خوشبختم برو کلاس B
ا.ت ممنون
ا.ت اومد بره بیرون که جونکوک جلو شو گرفت
ا.ت:گمشو اونور ببینم نمیخوام ببینمت
مدیرم که ریده بود تو خودش و از حرکت ا.ت تعجب کرد
مدیر:خانم ا.ت مراقب باشید
ا.ت:چرا بخواطر جونکوک؟
ا.ت خندیدو جونکوکو حل داد اونور
جونکوکوارد دفتر شد
جونکوک:تویه کلاسم با ا.ت؟
مدیر:بله عزیزم
جونکوک:خوبه
مدیر :چرا میخواستی بدونی؟
جونکوک:به تو ربطی نداره اقای هو
جونکوک رفت بیرون زنگ خورد رفتند داخل کلاس ا.ت روی صندلیه جونکوک نشسته جونکوک وارد شدو رفت سمت ا.ت و همه ترسیدند که ا.ت چیمیشه
ولی برعکس جونکوک کنار ا.ت نسشت و همه تعجب کردند و پیکمیه کلاس رفت سمت جونکوک
پیکمی:سلام کوکیی
جونکوک:دیگه چی میخوای؟
پیکمی:ددییی اینجوری نکنن قهری مگهه
جونکوک:گمشو اونور ببینم همیشه مایهی دردسری برو گمشو سرجات تا خوردت نکردم دختره جنده
پیکمی:وااااا کوکییییی باید جبران کنیاااا
رفت نشست و ا.ت از عصبانیت قرمز شدو گوش جونکوکو گرفت و داد زد و گفت
ا.ت:دیگه نبینم کسی نزدیکت باشه و اروم بشینی و فقط چیز بگی فهمیدی جعون!!
جونکوک:باشه باشه ول کن ابروم رف
ا.ت:ریدم تو ابروت فهمیدی چیگفتم؟
جونکوک:اره باشه
همه با تعجب نگاه ا.ت کردندو ا.ت گفت خواهر بزرگترشم و به خیر گذشت
تمامم ولی بگما جونکوک شب ا.تو ول نکرد و ا.ت بیچاره شدو فرداش نتونست بیاد مدرسه کلللل
بچه ها من خیلی فرست نمیکنم زود زود تک پارتی بدم خیلی درخ.استان زیاده و من نوبتی میدم ترو خدا صبر داشته باشیدددد فداتون شمممم منن
راستیییی.صداتایییی شدن مبارککککک
قربونتون برمممم بایییی
- ۸۴۱
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط