پارت ۲۸
پارت ۲۸
ته: ساکت شو!
همون یک جمله کافی بود.
انگار تمام بغضم یکدفعه شکست.
چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.
دلم میخواست چیزی بگم...
دلم میخواست بگم که من کاری نکرده بودم.
اما صدایم درنمیاومد.
دیگه چیزی نگفتم.
با چشمهای پر از اشک از جام بلند شدم، کیفم رو برداشتم و بدون اینکه به کسی نگاه کنم، از کلاس بیرون رفتم.
هیچکس رو ندیدم.
نه جیا...
نه جین...
نه کوک...
و حتی ته رو هم نگاه نکردم.
فقط میخواستم هرچه زودتر از اونجا دور بشم.
راه افتادم سمت خونه.
---
ویو تهیونگ 🖤
چند ثانیه فقط به در کلاس خیره موندم.
صدای قدمهای آت که دور میشد هنوز توی گوشم بود.
چیزی ته دلم فرو ریخت.
زیر لب گفتم:
ته: وای... چرا داد زدم؟
کوک با ناراحتی نگام کرد.
کوک: ته، اگه حتی یک درصد شانس داشتی، همونم پروندی.
جین سرشو تکون داد.
جین: راست میگه.
من دستم رو روی صورتم کشیدم.
ته: حواسم نبود... واقعاً حواسم نبود.
کوک جدی نگام کرد.
کوک: باید خودتو کنترل میکردی.
ساکت موندم.
برای اولین بار از کاری که کرده بودم، واقعاً پشیمون بودم.
چون آت وقتی از کلاس رفت...
حتی یک بار هم پشت سرش رو نگاه نکرد. 💔
و عجیب این بود که همین موضوع بیشتر از هر چیزی اذیتم میکرد.
برای اولین بار دلم میخواست برگرده...
اما این بار، دیگه نمیتونستم با چند تا کلمهی سرد همهچیز رو درست کنم.
شاید خودم خرابش کرده بودم. 🥀
نگاهم هنوز روی در کلاس بود.
آروم زیر لب گفتم:
ته: آت...
انگار برای اولین بار اسمش رو با حس پشیمونی صدا زدم.
اما چیزی که نمیدونستم این بود که آت قرار نبود اون روز به مدرسه برگرده...
و اتفاقی که چند ساعت بعد میافتاد، قرار بود همهچیز رو تغییر بده. 👀
𐙚🌸🦋 گاهی یه جمله فقط چند ثانیه طول میکشه... اما میتونه چیزی رو بشکنه که درست کردنش خیلی بیشتر از اون زمان طول میکشه. 🦋🌸𐙚
خب خب... حالا که آت رفت، فکر میکنید ته چیکار میکنه؟ 👀
میره دنبالش؟ یا این بار هانا یه کاری میکنه که همهچی بهم بریزه؟ 😭🔥
ولی صبر کنید... چون اتفاقی که چند ساعت بعد میافته، اصلاً چیزی نیست که انتظارشو دارید... 🫣🦋
پارت بعدی رو از دست ندید! 🎀✨
ته: ساکت شو!
همون یک جمله کافی بود.
انگار تمام بغضم یکدفعه شکست.
چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.
دلم میخواست چیزی بگم...
دلم میخواست بگم که من کاری نکرده بودم.
اما صدایم درنمیاومد.
دیگه چیزی نگفتم.
با چشمهای پر از اشک از جام بلند شدم، کیفم رو برداشتم و بدون اینکه به کسی نگاه کنم، از کلاس بیرون رفتم.
هیچکس رو ندیدم.
نه جیا...
نه جین...
نه کوک...
و حتی ته رو هم نگاه نکردم.
فقط میخواستم هرچه زودتر از اونجا دور بشم.
راه افتادم سمت خونه.
---
ویو تهیونگ 🖤
چند ثانیه فقط به در کلاس خیره موندم.
صدای قدمهای آت که دور میشد هنوز توی گوشم بود.
چیزی ته دلم فرو ریخت.
زیر لب گفتم:
ته: وای... چرا داد زدم؟
کوک با ناراحتی نگام کرد.
کوک: ته، اگه حتی یک درصد شانس داشتی، همونم پروندی.
جین سرشو تکون داد.
جین: راست میگه.
من دستم رو روی صورتم کشیدم.
ته: حواسم نبود... واقعاً حواسم نبود.
کوک جدی نگام کرد.
کوک: باید خودتو کنترل میکردی.
ساکت موندم.
برای اولین بار از کاری که کرده بودم، واقعاً پشیمون بودم.
چون آت وقتی از کلاس رفت...
حتی یک بار هم پشت سرش رو نگاه نکرد. 💔
و عجیب این بود که همین موضوع بیشتر از هر چیزی اذیتم میکرد.
برای اولین بار دلم میخواست برگرده...
اما این بار، دیگه نمیتونستم با چند تا کلمهی سرد همهچیز رو درست کنم.
شاید خودم خرابش کرده بودم. 🥀
نگاهم هنوز روی در کلاس بود.
آروم زیر لب گفتم:
ته: آت...
انگار برای اولین بار اسمش رو با حس پشیمونی صدا زدم.
اما چیزی که نمیدونستم این بود که آت قرار نبود اون روز به مدرسه برگرده...
و اتفاقی که چند ساعت بعد میافتاد، قرار بود همهچیز رو تغییر بده. 👀
𐙚🌸🦋 گاهی یه جمله فقط چند ثانیه طول میکشه... اما میتونه چیزی رو بشکنه که درست کردنش خیلی بیشتر از اون زمان طول میکشه. 🦋🌸𐙚
خب خب... حالا که آت رفت، فکر میکنید ته چیکار میکنه؟ 👀
میره دنبالش؟ یا این بار هانا یه کاری میکنه که همهچی بهم بریزه؟ 😭🔥
ولی صبر کنید... چون اتفاقی که چند ساعت بعد میافته، اصلاً چیزی نیست که انتظارشو دارید... 🫣🦋
پارت بعدی رو از دست ندید! 🎀✨
- ۱.۵k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط