{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تجربه_من ۱۳۶۵

#تجربه_من ۱۳۶۵
#فرزندآوری
#جنسیت_فرزند
#حق_حیات
#سقط_جنین

سلام من به صورت سنتی با همسرم آشنا شدیم و سال ۹۴ ازدواج کردیم. من دانشجو ترم آخر رشته الهیات بودم و علاقه زیادی به تحصیل داشتم و حتی دوست داشتم فوق این رشته هم شرکت کنم ولی با وجود فرزند و خانه داری و محیط بسته روستا تصمیم گرفتم که دیگه ادامه تحصیل ندم و با مدرک کارشناسی با درس و دانشگاه خداحافظی کنم.

دختر اولم سال ۹۶ به دنیا اومد. یه فرشته تپل مپل با وزن ۴کیلو به صورت طبیعی بدنیا اومد و زایمان سخت و اینکه تا چندماه هم دخترم زیاد گریه می‌کرد و کم خواب بود.

بالاخره این روزا گذشت و دخترم ۷ساله که شد، من باز دلم بچه خواست و برای دومی با اصرار من اقدام کردیم‌ و دختر دومم سال ۴۰۲ با روش طبیعی با زایمان نسبتا راحت بدنیا اومد و بچه ای آرام و صبور بود.‌‌

دیگه تصمیم داشتم با مراجعه به دکتر و رژیم تعیین جنسیت اگه خدا خواست بچه سومم اقدام کنیم ولی خدا طوری دیگه برام چیده بود و من اردیبهشت ۴۰۵ متوجه شدم که باردارم ولی اصلا نمی‌خواستم، فکر می‌کردم این هم دختره، من که انقدر بچه دوست داشتم، متاسفانه با تهیه دارو توسط همسرم دست به بدترین اشتباه زندگیم زدم و بچه رو سقط کردم و حدود دوماه تمام خونریزی داشتم و فکر میکردم با کار سنگین و خوردن دمنوش زعفران و عسل هرچی از این بچه مونده داره دفع میشه ولی زهی خیال باطل...

من که ضعیف شده بودم با مراجعه به یک ماما و نوشتن سونو رحم متوجه شدم هنوز باردارم و بچه ای که قرار بود سقط بشه سالم و سرحال سر جاش هست، اونم چی پسر...

من که فهمیدم هنوز باردارم، هم تو سونوگرافی هم پیش دکتر زار زدم، گفتم من دندونپزشکی رفتم، چقدر عکس گرفتن و آمپولای بی حسی زدم، مگه میشه من باردار باشم؟ چقدر پیش خدا شرمنده شدم.

بخاطر خونریزی شدیدی که داشتم، دکتر بهم شیاف پروژسترون و قرص آهن داد، گفت باید استراحت مطلق باشی تا خونریزیت قطع بشه ولی انگار نه انگار بدتر می‌شدم، طوری که ساعت ۴صبح رفتم بیمارستان گفتن احتمالا بچه داره دفع میشه، منم غصه می خوردم تو خودم می‌ریختم و نمی‌تونستم به کسی دردمو بگم‌‌.

خلاصه دکتر بیمارستان گفت برو خونه استراحت کن اگه خونریزی شدید شد بیا تا بستری شی. من اومدم خونه مادرشوهرم خواهرشوهرام مثل پروانه دورم میچرخیدن، کارامو میکردن، که من فقط استراحت کنم ولی من از درون داغون بودم بخاطر کاری که با نعمت خدا کرده بودم.

چند روز گذشت، خونریزیم شدید شد. رفتم بیمارستان گفتن این‌دفعه حتما باید بستری شی، آزمایش گرفتن دیدن هموگلوبین خونم شده ۶، تو یک روز سه کیسه خون بهم تزریق کردن. بعد از چهار روز اومدم خونه، دوباره استراحت و دوباره مادرشوهر خواهرشوهرام کارامو می‌کردن.

یه شب کمر درد بدی گرفتم، فکر کردم بخاطر اینکه زیاد نشستم ولی تا صبح من کمردرد کشیدم مثله درد زایمان ولی برای اینکه نرم بیمارستان صدام درنمیومد فردا صبح که شد خواهرشوهر کوچیکم اومد، کارامو کرد، فشارم گرفت دید روی ۸ هست، تب هم ۳۸ بود یعنی تب و لرز داشتم فقط میگفتم روی من پتو بندازین.

ظهر که شد شوهرم که از سرکار اومد خونه، دید من حالم خوب نیست، گفت پاشو ببرمت بیمارستان، منم میگفتم نمیام الان میگن باید بچه رو سقط کنی. چون چند بار بهم گفته بودن که برای خودت خطر داره ولی من رضایت نمی‌دادم که دست به بچه بزنن.

با داد و بیداد منو بردن بیمارستان، دوباره بستری شدم دوباره سونو گرفتن گفتن هماتوم پشت جفت خیلی بزرگ شده ولی تو همه ی سونوها میگفتن بچه سالمه و منم دلخوش به این سونو ها فکر میکردم با دعا و توسل، خدا صدامو میشنوه آخه روزای شهادت امام رضا و امام حسن عسکری بود که من بیمارستان بودم ولی هیچ کدام از دعاهام اثر نکردن و گریه هام بخاطر کاری که خودم کردم و چقدر تا صبح به خدا می‌گفتم غلط کردم ولی نشد که نشد و بچه سالم و پسری که چندسال منتظرش بودم در ۱۸ هفتگی از دست دادم و مسببش هم خودم بودم.

تا چند روز که بیمارستان بودم یه چشمم اشک بود و یه چشمم آه... بعد ۵روز از بیمارستان مرخص شدم و تا الان که این متن رو مینویسم هر روز از خدا طلب مغفرت می‌کنم و ازش می‌خوام بهم دوباره اولاد سالم و صالح بده.

خیلی پشیمونم خدا😔
دیدگاه ها (۱)

🔴فیلمی که «لاله مرزبان» بخاطرش جایزه گرفت چطور فیلمی بود؟🔹اس...

🚨🚨♨️ فراماسونهای ایران را بشناسیدواقعیت هائیکه فهمیدنش برای ...

. ✅ بچه ها باید باشند ... ⚠️اگر برای بچه ها برنامه نریزید، د...

آمریکا رسماً از شورای حقوق بشر سازمان ملل خارج شد!پس از گزار...

منتظر بودم باردار بشم، چند وقتی بود رژیم پسر زایی گرفته بودم...

بچه ها سلامی دوباره می‌دونم ی چند وقت بود که فعالیت نمی‌کردم...

p3که یهو صدای گریه ی بچه اومدا.ت:ولش کن بعدا حرف میزنیم*ا.ت ...

پارت ۴ساعت ۱ و ۴ دقیقه بامداد_تهیونگ:بعد از‌ اون اتفاف تصمیم...

#تجربه_من ۱۳۶۶#فرزندآوری #دوتا_کافی_نیست #بارداری_بعداز_35_س...

rced to be by your sideبه اجبار کنار تو part:11جینا:از بیمار...

رمان

کوک شوهر کینه ای Part79

دختر تنها{3}

رمان تهکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط