{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت: 17 (بخش3)

پارت: 17 (بخش3)

**زاویه دید: زین**

بدونِ اینکه برگردم سمتش، با همون لحنِ خونسرد گفتم: «آره، دقیقاً همون پری‌ها. شانسِ عجیبی بود. حالا اگه فکر می‌کنی توطئه‌ای در کاره یا توشون سم ریختم، می‌تونی بندازیشون تو سطل آشغالِ گوشه‌ی اتاق.»

سکوت.
چند ثانیه‌ی طولانی و کشدار، هیچ صدایی جز صدای نفس‌های آرومش و همهمه‌ی ضعیفِ بچه‌ها از تو حیاط به گوش نمی‌رسید. منتظر بودم. واقعاً منتظر بودم که با همون لجبازیِ همیشگیش همه‌شون رو شوت کنه اون‌ور و بگه صدقه‌سرِ یه استون رو نمی‌خواد. منتظر بودم دوباره گارد بگیره و یه تیکه‌ی نابِ دیگه بارم کنه.

اما... صدای «تِق... پیسسس» باز شدنِ درِ قوطیِ نوشابه تو اتاق پیچید.

یه لحظه چشم‌هام رو بستم و یه نفسِ راحتِ احمقانه کشیدم. قلبم، به یه دلیلِ کاملاً غیرمنطقی، آروم گرفت.

«خیلی خب...» صدای هیزل حالا نرم‌تر شده بود. اون لحنِ تهاجمی و نیش‌دار جاش رو داده بود به یه خستگیِ آروم. «پس از طرفِ من از اون بابای مدرسه‌ی خیالیِ تو راهرو... تشکر کن.»

سرم رو کمی چرخوندم و زیرچشمی نگاهش کردم. داشت با دندونش لبه‌ی کاغذِ چسب‌زخم رو باز می‌کرد. با دقت پیچیدش دورِ بریدگیِ انگشتش. وقتی کارش تموم شد، قوطیِ نوشابه رو گرفت جلوی دهنش و یه قلپِ بزرگ خورد.
برای یه ثانیه‌ی خیلی کوتاه و گذرا، نگاهش اومد بالا و با نگاهم گره خورد.

دیگه تو چشم‌هاش اثری از اون خشمِ همیشگی نبود. هیچ گاردِ دفاعی‌ای اونجا نبود. فقط یه درکِ خاموش بود؛ یه فهمِ مشترک از چیزی که هیچکدوممون نه اون با غرورِ وحشیش، نه من با دیوارهای بلندی که دورِ خودم کشیده بودم حاضر نبودیم به زبون بیاریمش.

من بدونِ اینکه نقشِ ناجی رو بازی کنم، بهش نزدیک شده بودم... و اون، برای اولین‌بار، اجازه داده بود این مراقبتِ پنهانی از لای زرهِ ضخیمش عبور کنه.
این فقط یه ترکِ کوچیک تو دیوارِ بینمون بود. یه ترکِ خیلی ظریف. اما من خیلی خوب می‌دونستم که برای فرو ریختنِ یه امپراتوری، گاهی فقط یه ترکِ کوچیک کافیه.
دیدگاه ها (۸)

**موضوع: وقتی وسط دعوا می‌خواد ببوسدت، ولی تو با تندی ردش می...

یه عکاس تونسته پدیده‌ی نادر اسپرایت قرمز رو ثبت کنه، نوعی رع...

شاهکاری به نام دروغ

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p80محکم...اما نه اون‌قدر که درد بگیره.نی...

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

پارت : 28 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*کلمه‌ی *سرگرمی* مثل اسید ...

پارت: 11 (بخش3) **زاویه دید: زین**ساعت چهار عصر بود. وقتی دس...

پارت: 6 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ناگهان، پله‌ی فلزی زیر پای ...

وقتی لباسشونو میپوشیم🐨 نامجون:چند ثانیه فقط نگات می‌کنه.«این...

پارت: 16 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**یونیفرم سیاه و سفیدِ کارم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط