قسمت چهارده
روز بعد، چهار نفرشان بعد از مدرسه در یک کافه کوچک جمع شدند.
تههیون کاغذی روی میز گذاشت.
سوآ با تعجب نگاهش کرد.
«این دیگه چیه؟»
تههیون خیلی جدی گفت:
«نقشه.»
دویون خندید.
«تو از کی نقشهکش شدی؟»
«از وقتی فهمیدم شماها هیچ ایدهای ندارین.»
سئولآ کاغذ را برداشت.
«خب، آقای نابغه. نقشهت چیه؟»
تههیون گفت:
«باید یه کاری کنیم جونهو و مینجی تنها بشن.»
سوآ سر تکان داد.
«اگه تنهاشون بذاریم، احتمالاً باز درباره درس حرف میزنن.»
دویون گفت:
«درسته.»
تههیون آه کشید.
«پس باید یه بهانه درست کنیم.»
سئولآ کمی فکر کرد.
«مثلاً پروژهی مدرسه؟»
سوآ لبخند زد.
«آره. میتونیم بگیم معلم گفته دو نفره انجامش بدن.»
دویون گفت:
«ولی اگه جونهو بفهمه داریم دروغ میگیم؟»
تههیون خندید.
«اون موقع من مسئولیتش رو قبول میکنم.»
سوآ با تعجب پرسید:
«چجوری؟»
تههیون خیلی جدی گفت:
«فرار میکنم.»
هر چهار نفر زدند زیر خنده.
اما همان نقشه قرار بود اولین قدم برای نزدیکتر شدن جونهو و مینجی باشد.
و هیچکدام نمیدانستند این دو نفر قرار است خیلی زود، بدون کمک هیچکس، به یک حقیقت مهم پی ببرند.
ادامه دارد...
تههیون کاغذی روی میز گذاشت.
سوآ با تعجب نگاهش کرد.
«این دیگه چیه؟»
تههیون خیلی جدی گفت:
«نقشه.»
دویون خندید.
«تو از کی نقشهکش شدی؟»
«از وقتی فهمیدم شماها هیچ ایدهای ندارین.»
سئولآ کاغذ را برداشت.
«خب، آقای نابغه. نقشهت چیه؟»
تههیون گفت:
«باید یه کاری کنیم جونهو و مینجی تنها بشن.»
سوآ سر تکان داد.
«اگه تنهاشون بذاریم، احتمالاً باز درباره درس حرف میزنن.»
دویون گفت:
«درسته.»
تههیون آه کشید.
«پس باید یه بهانه درست کنیم.»
سئولآ کمی فکر کرد.
«مثلاً پروژهی مدرسه؟»
سوآ لبخند زد.
«آره. میتونیم بگیم معلم گفته دو نفره انجامش بدن.»
دویون گفت:
«ولی اگه جونهو بفهمه داریم دروغ میگیم؟»
تههیون خندید.
«اون موقع من مسئولیتش رو قبول میکنم.»
سوآ با تعجب پرسید:
«چجوری؟»
تههیون خیلی جدی گفت:
«فرار میکنم.»
هر چهار نفر زدند زیر خنده.
اما همان نقشه قرار بود اولین قدم برای نزدیکتر شدن جونهو و مینجی باشد.
و هیچکدام نمیدانستند این دو نفر قرار است خیلی زود، بدون کمک هیچکس، به یک حقیقت مهم پی ببرند.
ادامه دارد...
- ۶.۲k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط