وانشات ته سکوت نیمه شب (گرگینه)(پارت۸)
ا/ت : برگشتم به ته نگاه کردم گفتم اگه میشه لطفاً عروسک بچگیمه گفت: خیلی بزرگه برای عروسک بچگی بودن .
لبخندی زدم گفتم آره یه روز اونو تویه فروشگاه دیدم که نمی خواستن بفروشنش اما روز بعد دیدم تویه تخت کنارمه محکم تر بغلش کردم رفتم سمت ته گفتم لطفاااا ببریمش گفت : اینو کجا بذاریمش گفتم : نمیدونم اما من میارمش گذاشتمش کنار در چندتا دیگه لباس گذاشتم داخل چمدون ته شروع کرد با خرسه ور رفتن منم یه نگاه به کیف لوازم آرایشم کردم بنظرم واجب اومد انداختمش تو چمدون یه چندتا دیگه وسیله برداشتم بستمش گفتم خب تموم شد ته هم خرس برداشت باهم رفتیم طبقه پایین چمدون گذاشتم رو مبل رفتم سراغ قفسه کتابا یه نگاه کلی بهش کردم من بدون اینا کجا برم آخه خدارو باید شکر کنم خونه به نام خودمه با اینکه میخواستم دونه به دونشو ببرم فقط چندتاشو انتخاب کردم گذاشتم تو چمدون فقط موند یه چیزی عکس خانوادگی مون از رویه میز برداشتم بهش خیره شدم ته گفت: چقدر کوچولو بودی برگشتم نگاهش کنم اما انقدر بهم نزدیک بود که خوردیم بهم مجبور شدم یقه لباسش بگیرم نیوفتم اونم قاب تو دستش گرفت آروم گذاشتش رو چمدون گفت : خوبی هل شدم خواستم عقب برم که محکم خوردم تو دیوار لعنت بهش کی قراره خودم کنترل کنم ته سریع اومد سمتم دستش گذاشت پشت کمرم از دیوار دورم کرد گفت : فکر نکنم تو زیاد عمر کنی خندم گفتم : احتمالا نگاهمون بهم خیره شد چشمم به لباش افتاد وای خدا دلم میخواد ببوسمش دلم میخواد... من چم شده که تهیونگ با صدای بمی گفت بهش میگن فوران احساسات . میدونستم چی داره میگه تمام حسای انسانی چند برابر میشه اما الان.....
قدم بلند کردم اونم خم شد مثل دوتا گرسنه افتادیم به جون لبای هم دستش تو موهای موهام فرو برد منم دستام دور گردنش حلقه کردم
با کوبیده شدنم به دیوار شدت بوسه مون بیشتر شد پاهام دور کمرش حلقه کردم اونم منو بالا تر برد با شدت بیشتری بوسید صدای بوسه مون کل خونرو گرفته همچنان با ولع هم می بوسیدیم....
لبخندی زدم گفتم آره یه روز اونو تویه فروشگاه دیدم که نمی خواستن بفروشنش اما روز بعد دیدم تویه تخت کنارمه محکم تر بغلش کردم رفتم سمت ته گفتم لطفاااا ببریمش گفت : اینو کجا بذاریمش گفتم : نمیدونم اما من میارمش گذاشتمش کنار در چندتا دیگه لباس گذاشتم داخل چمدون ته شروع کرد با خرسه ور رفتن منم یه نگاه به کیف لوازم آرایشم کردم بنظرم واجب اومد انداختمش تو چمدون یه چندتا دیگه وسیله برداشتم بستمش گفتم خب تموم شد ته هم خرس برداشت باهم رفتیم طبقه پایین چمدون گذاشتم رو مبل رفتم سراغ قفسه کتابا یه نگاه کلی بهش کردم من بدون اینا کجا برم آخه خدارو باید شکر کنم خونه به نام خودمه با اینکه میخواستم دونه به دونشو ببرم فقط چندتاشو انتخاب کردم گذاشتم تو چمدون فقط موند یه چیزی عکس خانوادگی مون از رویه میز برداشتم بهش خیره شدم ته گفت: چقدر کوچولو بودی برگشتم نگاهش کنم اما انقدر بهم نزدیک بود که خوردیم بهم مجبور شدم یقه لباسش بگیرم نیوفتم اونم قاب تو دستش گرفت آروم گذاشتش رو چمدون گفت : خوبی هل شدم خواستم عقب برم که محکم خوردم تو دیوار لعنت بهش کی قراره خودم کنترل کنم ته سریع اومد سمتم دستش گذاشت پشت کمرم از دیوار دورم کرد گفت : فکر نکنم تو زیاد عمر کنی خندم گفتم : احتمالا نگاهمون بهم خیره شد چشمم به لباش افتاد وای خدا دلم میخواد ببوسمش دلم میخواد... من چم شده که تهیونگ با صدای بمی گفت بهش میگن فوران احساسات . میدونستم چی داره میگه تمام حسای انسانی چند برابر میشه اما الان.....
قدم بلند کردم اونم خم شد مثل دوتا گرسنه افتادیم به جون لبای هم دستش تو موهای موهام فرو برد منم دستام دور گردنش حلقه کردم
با کوبیده شدنم به دیوار شدت بوسه مون بیشتر شد پاهام دور کمرش حلقه کردم اونم منو بالا تر برد با شدت بیشتری بوسید صدای بوسه مون کل خونرو گرفته همچنان با ولع هم می بوسیدیم....
- ۱۳.۸k
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط