رمان خبر ممنوعه پارت چهارم ۴

خبره.ممنوعه.🖤💜پارت⁴

🖤 خبرِ ممنوعه پارت چهارم

سوآ

در زیرزمین باز شد.

فکر کردم دوباره ته‌جون اومده تا درباره‌ی عکس‌ها و پرونده حرف بزنه، اما وقتی وارد شد، یک پوشه‌ی مشکی توی دستش بود.

چند قدم جلو اومد.

گفتم: «باز چی می‌خوای؟»

پوشه رو روی میز گذاشت.

«یه راه برای اینکه از اینجا بیرون بیای وجود داره.»

با تعجب نگاهش کردم.

«جدی؟»

«آره.»

«پس در رو باز کن.»

«به همین سادگی نیست.»

چشم‌هام رو ریز کردم.

«پس چی می‌خوای؟»

ته‌جون پوشه رو باز کرد و چند برگه روی میز گذاشت.

«با من ازدواج می‌کنی.»

چند ثانیه فقط نگاهش کردم.

بعد خندیدم.

«چی؟»

«شنیدی.»

«تو دیوونه‌ای.»

«ممکنه.»

«فکر کردی چون منو زندانی کردی، می‌تونی با یه جمله مجبورم کنی باهات ازدواج کنم؟»

ته‌جون بدون اینکه عصبی بشه گفت:

«این ازدواج برای جشن و مهمونی و این چیزها نیست.»

اشاره‌ای به برگه‌ها کرد.

«یه قرارداد رسمی بین ماست. مدت قرارداد نود و نه ساله.»

با ناباوری گفتم:

«نود و نه سال؟!»

«بله.»

«این دیگه ازدواج نیست، حبسه!»

ته‌جون چیزی نگفت.

برگه‌ها رو جلوتر کشید.

«من فقط میخوام موندت اینجا رو واست راحت کنم واگرنه واسه من فرقی نداره که زنم باشی یا نه.»

با عصبانیت گفتم:

«من اصلاً نمی‌خوام اینجا بمونم.»

«مهم نیست.»

«پس چرا فکر کردی قبول می‌کنم؟»

ته‌جون نگاه سردی بهم انداخت.

«چون من تصمیم گرفتم اینجا بمونی.»

«یعنی این انتخاب نیست.»

«نه.»

چند ثانیه بهش خیره شدم.

بعد خودکار رو برداشتم.

«باشه.»

ته‌جون کمی مکث کرد.

«مطمئنی؟»

«نه.»

برگه رو جلوی خودم گذاشتم.

«ولی از زیرزمین بهتره.»

امضا کردم.

ته‌جون هم خودکار رو برداشت و اسمش رو پایین برگه نوشت. بعدش دست برد تو یه جیبش یه حلقه الماسی ظرف در آورد مچ دستم رو با فشار گرفت و دستم کرد!انگار از یک ماه قبل همچین تصمیمی گرفته باشه

نه لباس خاصی.

نه مهمونی‌ای.

نه حتی یک نفر برای تبریک گفتن.

فقط چند برگه، دو امضا و قراردادی که قرار بود نود و نه سال ادامه داشته باشه.

برگه رو برداشتم و گفتم:

«ولی یه چیز رو خوب بفهم، ته‌جون.»

سرش رو بلند کرد.

«ازدواج نمی‌تونه جلوی منو بگیره.»

چند لحظه نگاهم کرد.

بعد به سمت من اومد.

«فکر می‌کنی؟»

«مطمئنم.»

ته‌جون روبه‌روم ایستاد دستش رو رو شکمم گذاشت و بار هر کلمه ای که میگفت فشار دستش بیشتر می‌شد با صدای آروم گفت:

«پس من یه بچه اینجا میکارم که هیچ جوره نتونی از اینجا بری و اگر هم بری چجوری میخوای به کسی بگی بچه یه مافیا تو شکمته؟.»

«نمیزارم این کارو بکنی»

نگاهش روی چشم‌هام ثابت موند.

«من واسه حامله کردنت به اجازه تو نیاز ندارم میتونم بیهوشت کنم و کارمو انجام بدم.هرچند خوشم نمیاد.»

برگه‌ها رو برداشت و سمت در رفت.

قبل از خروج برگشت و گفت:

«از امروز، هر قدمی که بیرون از این عمارت برداری، باید از من رد بشه.»

در بسته شد.

به برگه‌ی امضاشده توی دستم نگاه کردم.

همون لحظه فهمیدم چیزی که ته‌جون ساخته، فقط یک ازدواج نبود.

یک قفس بود؛ با امضای هر دوی ما.
#رمان
دیدگاه ها (۵)

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

قسمت هفده

وقتی بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

Part 7

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.15(روایت از زبان ا.ت)ج...

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

رمان :{تا وقتی که عاشقت شدم }

dark life = 48ات تمام شب رو با چشم‌های باز گذروند. روی تخت د...

‏🐶[۱۱:۵۶ به وقت کره]دیگه اکتبر شد...باز دارم یه بار می‌خوابم...

𓆩 پارت ۳۵ 𓆪 🖤🥀در باز شد و مردی وارد اتاق شد.یک پوشه‌ی مشکی د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط