دختر بابایی پارت هفده
یک هفته بعد یوجین ویو :
توی این یک هفته کارای خونه و ... انجام شد و قرار بود بریم توی اون خونه مستقر شیم بخواطر اینکه تعدادمون زیاد بود باید توی دوتا خونه . پس امروز رفتیم که جلسه بزاریم که ببینیم چجوری باید مستقر شیم ما شونزده نفر بودیم ( فیلیکس و هیونجین هم بودن چون اینا توی اکیپ یوجین هستن ) + دوتا بچه ( دختر هوپی که دوسالشه و پسر جین که پنج سالشه ) البته باید اینو هم بگم که توی این چند روز کوک میخواست منو ببینه ولی موفق نشد ( چه بددد🥺) میدونم الآنم احتمال زیاد به هم توی یه خونه مجبوریم بمونیم ولی من گولشو نمیخورم اینقدر سختی کشیدم که سنگ شدم عمرا بزارم به قلبم برگرده ازت انتقام میگیرم جئون انتقام پدرم انتقام عاشق کردن من و انتقام مردن بچم رو ازت میگیرم
رفتیم و جلسه شروع شد
مایک : خونه و وسایلش کاملا آماده سازی شده حالا میتونید مستقر بشین
- الان فقط باید بدونیم که کدومامون کجا مستقر بشیم
مایک : جیهوپ و همسرشون و دخترشون و وی و دوست دخترشون و jm و مسرشون و ملکه و جی کی توی واحدی که جفت خونهٔ ریچارد هست مستقر بشید و جین و همسرشون و پسرشون و ار ام و همسرشون فیلیکس و هیونجین و شوگا و همسرشون توی اون یکی خونه مستقر بشید
+ خیله خب کی باید بریم
مایک : ساعت سه آماده باشید فقط و فقط لباس هاتون و چیزای ضروری مثل گوشی و شارژر بیارید همه چیز توی خونه هست
- اوکی فقط هویتمون . . .
مایک : نه افراد من میان نه خودم همه چیز دست خودتونه کسی هم هویتتون رو نخواهد فهمید
- خوبه
فلش بک به ساعت سه ویو جونگکوک:
- ( خیله خب همه چی اوکیه فقط کافیه یوجین بیاد و کمکم بهش دوباره نزدیک بشم ما رفته بودیم و توی خونه مستقر شده بودیم با اعضا هماهنگ کردم که بگن میخوان با زنشون توی یه اتاق باشن حتی یونگیو هم راضی کردن بودم والان هممون بدون ماسک بودیم
وقتی یوجین اومد توی خونه فقط نگاهش میکردم دختر کوچولوم دیگه اون نگاه ملوس و ناز رو نداشت بیشتر نگاهش مثل نگاه کسایی شده بود که چیزی برای از دست دادن ندارن و این منو از خودم بیشتر عصبی میکرد من باعث شدم نگاه دخترکم متفاوت بشه و به هیچکس نتونه اعتماد کنه وقتی اومد داخل اول رفت و یونگی و میا رو بغل کرد و بعد چشمش خورد به میرا بدو بدو رفت سمتش و بغلش کرد میرا هم شروع کرد به فحش دادن بهش
میرا : خو ک*نی چرا این چند سال از من خبر نگرفتیمگه من قریبه بودم بعد این همه سال دوستی یه سر به من نباید میزدی ج*ده نمیگی دلم برات تنگ میشه
+ منم خوبم ممنون که پرسیدی
میرا : خواهش میکنم خره
+ دلم برات تنگ شده بود دخترررر
میرا : خیلی بی معرفتی میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود
+ ( حواسش پرت شده بود و فقط به من نگاه میکرد منم با یه نگاه خونسرد بهش زل زده بودم ولی هیچکی نمیدونست توی دلم چه غوغایی بود دلم میخواست بدوام به سمتش و توی بغلم بگیرمش که نامجون گفت بیاین تصمیم بگیرم کیا توی کدوم اتاق باشن
توی این یک هفته کارای خونه و ... انجام شد و قرار بود بریم توی اون خونه مستقر شیم بخواطر اینکه تعدادمون زیاد بود باید توی دوتا خونه . پس امروز رفتیم که جلسه بزاریم که ببینیم چجوری باید مستقر شیم ما شونزده نفر بودیم ( فیلیکس و هیونجین هم بودن چون اینا توی اکیپ یوجین هستن ) + دوتا بچه ( دختر هوپی که دوسالشه و پسر جین که پنج سالشه ) البته باید اینو هم بگم که توی این چند روز کوک میخواست منو ببینه ولی موفق نشد ( چه بددد🥺) میدونم الآنم احتمال زیاد به هم توی یه خونه مجبوریم بمونیم ولی من گولشو نمیخورم اینقدر سختی کشیدم که سنگ شدم عمرا بزارم به قلبم برگرده ازت انتقام میگیرم جئون انتقام پدرم انتقام عاشق کردن من و انتقام مردن بچم رو ازت میگیرم
رفتیم و جلسه شروع شد
مایک : خونه و وسایلش کاملا آماده سازی شده حالا میتونید مستقر بشین
- الان فقط باید بدونیم که کدومامون کجا مستقر بشیم
مایک : جیهوپ و همسرشون و دخترشون و وی و دوست دخترشون و jm و مسرشون و ملکه و جی کی توی واحدی که جفت خونهٔ ریچارد هست مستقر بشید و جین و همسرشون و پسرشون و ار ام و همسرشون فیلیکس و هیونجین و شوگا و همسرشون توی اون یکی خونه مستقر بشید
+ خیله خب کی باید بریم
مایک : ساعت سه آماده باشید فقط و فقط لباس هاتون و چیزای ضروری مثل گوشی و شارژر بیارید همه چیز توی خونه هست
- اوکی فقط هویتمون . . .
مایک : نه افراد من میان نه خودم همه چیز دست خودتونه کسی هم هویتتون رو نخواهد فهمید
- خوبه
فلش بک به ساعت سه ویو جونگکوک:
- ( خیله خب همه چی اوکیه فقط کافیه یوجین بیاد و کمکم بهش دوباره نزدیک بشم ما رفته بودیم و توی خونه مستقر شده بودیم با اعضا هماهنگ کردم که بگن میخوان با زنشون توی یه اتاق باشن حتی یونگیو هم راضی کردن بودم والان هممون بدون ماسک بودیم
وقتی یوجین اومد توی خونه فقط نگاهش میکردم دختر کوچولوم دیگه اون نگاه ملوس و ناز رو نداشت بیشتر نگاهش مثل نگاه کسایی شده بود که چیزی برای از دست دادن ندارن و این منو از خودم بیشتر عصبی میکرد من باعث شدم نگاه دخترکم متفاوت بشه و به هیچکس نتونه اعتماد کنه وقتی اومد داخل اول رفت و یونگی و میا رو بغل کرد و بعد چشمش خورد به میرا بدو بدو رفت سمتش و بغلش کرد میرا هم شروع کرد به فحش دادن بهش
میرا : خو ک*نی چرا این چند سال از من خبر نگرفتیمگه من قریبه بودم بعد این همه سال دوستی یه سر به من نباید میزدی ج*ده نمیگی دلم برات تنگ میشه
+ منم خوبم ممنون که پرسیدی
میرا : خواهش میکنم خره
+ دلم برات تنگ شده بود دخترررر
میرا : خیلی بی معرفتی میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود
+ ( حواسش پرت شده بود و فقط به من نگاه میکرد منم با یه نگاه خونسرد بهش زل زده بودم ولی هیچکی نمیدونست توی دلم چه غوغایی بود دلم میخواست بدوام به سمتش و توی بغلم بگیرمش که نامجون گفت بیاین تصمیم بگیرم کیا توی کدوم اتاق باشن
- ۸۸۱
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط