{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 6

پارت 6
نفس : این الان دستور بود یا خواهش ؟
سام : دستور بود
نفس : پ شرمنده من با کسیایی ک بهم دستور بدن کاری ندارم اوکی
سام : دختره ی ......
دانیال : سامی تو برو من باهاش حرف میزنم میاد
سام : سامی ن سام من میرم تا پنج دیقه دیگه بالا باش !
داشت میرفت بالا پشتش واسش زبون درآوردم
سام : میمون ادا در میاره
من توی همون حالت موندم
دانیال : اجی من ک بهت گفتم باهاش در نیافت الانم لجبازی نکن دوسال باید تحمل کنی باشه ؟
نفس : باشه حالا قیافتو شبیه خر شرک نکن
بعدم بدون توجه ب فحشایی ک بهم میداد وارد اتاق سامی شدم واووو چ اتاقیه
سام : بیا تو ندید پدید
نفس : خودتی
سام : ببین از الان بگم من اصلا حوصله مسخره بازیو این جروبحثای بچگانه رو ندارم این یک
دوم اینکه تو مث یک کلفت اینجایی و باید همه کارامو بکنی هم اینکه رفتارای گندمو تحمل کنی دانشگاتم ک میری درضمن ی چیزی رو آویزه گوشت کن ! تو ب هیچ وجه نباید توی کارای من دخالت کنی افتاد ؟
منی ک تو خونه بابام بهم از گل نازکتر نمیگفتن الان شدم کلفت ی آدم سگ
سام : با توام افتاد ؟
نفس : ازت متنفرم
سام : هه دل ب دل راه داره
ی پوزخند تحویلش دادم ک حسابی حرصشو درآورد و از اتاق زدم بیرون
عروس خانم آیا بنده وکیلم شمارا ب عقد موقت جناب اقای سام اعتمادی در آورم ایا بنده وکیلم ؟
نفس : با اجازه بزرگترا بله
اون دوسه نفری ک اونجا بودن دست زدن
بابا : دخترم نمیگم خوشبخت شی چون میخوای جدا شی و اینو آویزه گوشت کن سر ب سر سام نذار خلاصه با بابا و دنی خدافظی کردیمو رفتن اصفحان الانم من توخونم با سامی و باباشو داداشاش دوتا داداش داشت سامان و سامیار هر دقیقه نگاه های هیز سامان رو روی خودم حس میکردم مرتیکه هیز اون یکی داداشش سامیار خیلی آقاس همون اول باهاش جور شدم سامم همش چشم غره دخترونه میرفت
اعتمادی : خب بچه بریم دیگه مزاحم عروس خانم نشین ی چشمکم ب من زد خیلی مرد خوبی بود
سامان : اه بابا واسه چی بریم اینا ک باهم کاری ندارن بعدم لحن صداشو ی جور چندش اوری کرد و ادامه داد فک کنم اگه من باشم بیشتر خوش میگذره مگه ن نفسسس خااانم؟
منم جوابشو ندادم بازم هیز نگام میکرد
سام : سامان بس کن تا بلایی سرت نیاوردم
سامان : اخی عزیزم غیرتی شدی بابا بذار این خانوم خوشگله دو روز مال من باشه بعد دوسال.... با مشتی ک تو دهنش خورد خفه شد سام جوری زدش ک خونش بند نمیومد
اعتمادی : بسه دیگه بچه ها
کل سالن ساکت شد اعتمادی رفت جلو سامان من گفتم میخواد بهش بگه چی شدیو اینا ولی برخلاف اینا جوری زد توگوشش ک برق از سر ماها ک اونور بودیم پرید
اعتمادی : اینو زدم تا حرف دهنتو بفهمی بی غیرت اون زن داداشته میفهمیییی؟
سامان : نخیر نمیفهمم چرا باید همه چیزای خوب مال سام باشه با اینکه ی سره راهی بیش نیس
دیدگاه ها (۱)

پارت 7بعدم بدون توجه رفت .. یعنی سام سر راهیه !اعتمادی : بع...

پارت 8سام : باشه بیا برو برداردانیال : مرسیسام : خواهشنفس : ...

پارت 5دانیال : نفس وایسامنو کشید تو بقلش دانیال : خیلی مواظب...

پارت 4مامان ملاقرو برداشت خواست بیاد سمتم و همون موقع دانیال...

گاینا از مردم تهران هستنواسه قربانیان ۱۱ سپتامبراومده بودن ه...

وقتی دوست صمیمی BTS هستی و میرید اسکی رو یخ

پآرت ⁵(قبلش ببخشید دیر شد واقعا سرم شلوغ بود🫠💞) نوا همونطور ...

رمان:آغوش ممنوعه🚫🫂🌌ژانر:عاشقانه،درام،تخیلی#part1نگین: هوووفف...

رمان دخت من

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part25براش از نقشم توضی دادم و غر زدناشو گذاش...

پآرت⁸یه یونگی نگاه کردماهمیتی ندادم ولی هوووف بزرگی از عصبان...

ظریف زر نزن،توالان باید پشت میله های زندان باشی خائنمیخای بس...

میخای بساط وطن فروشی جم شه؟چارتا ازین مفسدای گردن کلفت رو اع...

P3ویو کیسوکه:از اتاق اومد بیرون از اونجایی ک من تو خونه زیاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط