سه پارتی از چان: (وقتی که هردوتون...) p1
سه پارتی از چان: (وقتی که هردوتون...) p1
یه چند ماهی میشد که تو و چان زیاد درمورد بچه داشتن صحبت میکردید، تو زیاد آدمی نبودی که عاشق بچه ها باشه اما از یه جا به بعد خودت هم نفهمیدی دلیلش چیه ولی علاقت به بچه ها صد برابر شد و این موضوع رو با چان درمیون گذاشتی و اتفاقا چان اصلا مشکل نداشت و موافقت کرد چون اونم از اول فوق العاده عاشق بچه بود و همیشه راجب ناز بودنشان بهت میگفت، الان تقریبا دوساله که شما باهم ازدواج کرده بودید و از اونجایی که هردوتاتون موافق بودید پس تصمیم گرفتید بچه دار بشید و واقعا براش ذوق داشتید....یه دو ماه گذشت که یچیزایی تو، توُ درحال تغییر بود و کم کم تو چان شک کردید نکنه همونی باشه که تو ذهنتونه....و تو تصمیم گرفتی تست بدی و....اره تست مثبت بود و تو باردار شده بودی تو بعد متوجه شدن این موضوع کلی ذوق کردی و خونه رو گذاشتی رو سرت چه برسه به چان....از اونجا به بعد دیگه بیشتر از هر موقع فکر و ذهنتون درمورد بچه بود و کلی راجبش صحبت میکردید و هر موقع یا درمورد اسم بچهتون یا جنسیتش یا لباس ها و سیسمونیایی که قرار بود برای بچه بخرید حرف میزدید و درکل کلی اشتیاق داشتید و سرتون با رویاهایی که داشتن واقعی میشدن گرم بود...تقریبا پنج ماه گذشت و امروز روزی بود که از جنسیت بچه باخبر میشدید و تو چان مثل تو دوتا بچه:/...باهم شرط بسته بودید...تو میگفتی اگر پسر باشه چان باید برات کلی شکلات بخره و چان هم میگفت اگر دختر باشه تو باید بزاری اون اسم بچه رو انتخاب کنه....بعد اینهمه جنجال بلاخره جنسیت بچه معلوم شد و جنسیتش پسر بود و نه تنها تو بلکه چان هم از ذوق داشت بال درمیآورد دکترت از ذوقتون که آنقدر کیوت بود خندهش گرفته بود و میگفت..
+: معلومه که شما خیلی بچه دوست دارید
ات: معلومه....حتی از دیشب برای اینکه جنسیت بچه چی میتونه باشه شرط بسته بودیم -ذوق
+: خب حالا کی برنده شد -لبخند
ات: منننن
+: خنده- خیلی براتون خوشحالم...چهار ماه دیگه مونده...بعدش فرشته کوچولو تون قرارها به دنیا بیاد....
چان: خیلی ممنونیم بخاطر انرژی خوب و مثبتتون...
+: من که کاری نمیکنم شمایید که قلب مهربونی دارید...آقا بنگ یادتون باشه که فردا ات رو برای جلسه بعدیش و سونوگرافی بیارید...
چان: بله حتما...خدانگهدار
ات: خیلی ممنون ازتون
+: مراقب باشید...
(داخل ماشین)
ات: هوراااااااااااا -جیغ....دل تو دلم نیست....
چان: الانم میریم تو راه شرطی که بهت باختم رو عملی کنیم -لبخند
ات: هوراااا...باید کلی برام بگیرییییییی...اخجون
چان: خنده-
باهم رفتید کمی کشتید و چان به همراه کلی شکلات برات چند دست لباس خرید و در کنارش هم از اونجایی که دیگه جنسیت بچه مشخص شده بود رفتید چند دست لباس هم برای نینی کوچولوتون گرفتید و قرار بود باهم اتاق نیتیتون رو رنگ، تزئین کنید و کلی چیزهای قشنگ براش تدارک دیده بودید...همه چی با تم آبی و پسرونه....
(چهار ماه بعد-روز زایمان)
آخرای بارداریت چان یه هفته آخرشو کامل مرخصی گرفت تا پیشت باشه و اگر دردت گرفت فورا ببرتت دکتر...ماه پیش کلی باهم برنامه ریختید و با یه عکاس هماهنگ کردید و چه تو اتولیه چه تو مکان های مختلف کلی عکسبرداری کردید و با قاب عکسی که با طرح های مختلف خوشگل تزئین شده بود به دیوار اتاقتون نصب کرده بودید...
امروز تو صبح چان باهم رفتید پیاده روی و بعدش یه صبحونه مقوی خوردید و توُ، تو اتاق بچه تون بودی و با اسباب بازی هایی باهاش قسمتی از اتاق رو تزئین کرده بودید ور میرفتی که....درد شکمت شروع شد و کیسه آبت پاره شد و نه تنها با صدای جیغت بلکه با صدا زدنات هم چان که رو مبل مشغول کتاب خوندن بود متوجه میشه که وقتشه و سریع کت خودش و تورو به همراه سوئیچ ماشینو برمیداره و کمکت میکنه سوار ماشین شی و راهبه بیمارستان میشید...
چان با یه دستش فرمون رو گرفته بود و یه دستش تو دستت بود....
بعد ده دقیقه رسیدید و سریع پزشک و پرستارا اومدن کمکت و با برانکارد بردنت سمت اتاق زایمان و از اونجا به بعد چان تنها بود با یه قلب پر از نگرانی....
چان: تو میتونی ات...از پسش برمیای....میدونم که میتونی.... -نگران
کلی زیرلب جمله های مختلفی زمزمه میکرد و همش اینور و اونور راه میرفت، چند دقیقه بعد پدر مادرتون هم اومده بودن و هعی حال ات رو از چان میپرسیدن تا اینکه بالاخره بعد یک ساعت و چند دقیقه دکتر اومد بیرون....
چان: آقای دکتر...چ..چیشد...حال همسرم خوبه؟حال بچه چطور؟؟ -نگران و دلواپس
دکتر: خب...یه موضوعی پیش اومده آقای بنگ
چان: چی؟؟؟چه موضوعی؟چیشده؟؟
یه چند ماهی میشد که تو و چان زیاد درمورد بچه داشتن صحبت میکردید، تو زیاد آدمی نبودی که عاشق بچه ها باشه اما از یه جا به بعد خودت هم نفهمیدی دلیلش چیه ولی علاقت به بچه ها صد برابر شد و این موضوع رو با چان درمیون گذاشتی و اتفاقا چان اصلا مشکل نداشت و موافقت کرد چون اونم از اول فوق العاده عاشق بچه بود و همیشه راجب ناز بودنشان بهت میگفت، الان تقریبا دوساله که شما باهم ازدواج کرده بودید و از اونجایی که هردوتاتون موافق بودید پس تصمیم گرفتید بچه دار بشید و واقعا براش ذوق داشتید....یه دو ماه گذشت که یچیزایی تو، توُ درحال تغییر بود و کم کم تو چان شک کردید نکنه همونی باشه که تو ذهنتونه....و تو تصمیم گرفتی تست بدی و....اره تست مثبت بود و تو باردار شده بودی تو بعد متوجه شدن این موضوع کلی ذوق کردی و خونه رو گذاشتی رو سرت چه برسه به چان....از اونجا به بعد دیگه بیشتر از هر موقع فکر و ذهنتون درمورد بچه بود و کلی راجبش صحبت میکردید و هر موقع یا درمورد اسم بچهتون یا جنسیتش یا لباس ها و سیسمونیایی که قرار بود برای بچه بخرید حرف میزدید و درکل کلی اشتیاق داشتید و سرتون با رویاهایی که داشتن واقعی میشدن گرم بود...تقریبا پنج ماه گذشت و امروز روزی بود که از جنسیت بچه باخبر میشدید و تو چان مثل تو دوتا بچه:/...باهم شرط بسته بودید...تو میگفتی اگر پسر باشه چان باید برات کلی شکلات بخره و چان هم میگفت اگر دختر باشه تو باید بزاری اون اسم بچه رو انتخاب کنه....بعد اینهمه جنجال بلاخره جنسیت بچه معلوم شد و جنسیتش پسر بود و نه تنها تو بلکه چان هم از ذوق داشت بال درمیآورد دکترت از ذوقتون که آنقدر کیوت بود خندهش گرفته بود و میگفت..
+: معلومه که شما خیلی بچه دوست دارید
ات: معلومه....حتی از دیشب برای اینکه جنسیت بچه چی میتونه باشه شرط بسته بودیم -ذوق
+: خب حالا کی برنده شد -لبخند
ات: منننن
+: خنده- خیلی براتون خوشحالم...چهار ماه دیگه مونده...بعدش فرشته کوچولو تون قرارها به دنیا بیاد....
چان: خیلی ممنونیم بخاطر انرژی خوب و مثبتتون...
+: من که کاری نمیکنم شمایید که قلب مهربونی دارید...آقا بنگ یادتون باشه که فردا ات رو برای جلسه بعدیش و سونوگرافی بیارید...
چان: بله حتما...خدانگهدار
ات: خیلی ممنون ازتون
+: مراقب باشید...
(داخل ماشین)
ات: هوراااااااااااا -جیغ....دل تو دلم نیست....
چان: الانم میریم تو راه شرطی که بهت باختم رو عملی کنیم -لبخند
ات: هوراااا...باید کلی برام بگیرییییییی...اخجون
چان: خنده-
باهم رفتید کمی کشتید و چان به همراه کلی شکلات برات چند دست لباس خرید و در کنارش هم از اونجایی که دیگه جنسیت بچه مشخص شده بود رفتید چند دست لباس هم برای نینی کوچولوتون گرفتید و قرار بود باهم اتاق نیتیتون رو رنگ، تزئین کنید و کلی چیزهای قشنگ براش تدارک دیده بودید...همه چی با تم آبی و پسرونه....
(چهار ماه بعد-روز زایمان)
آخرای بارداریت چان یه هفته آخرشو کامل مرخصی گرفت تا پیشت باشه و اگر دردت گرفت فورا ببرتت دکتر...ماه پیش کلی باهم برنامه ریختید و با یه عکاس هماهنگ کردید و چه تو اتولیه چه تو مکان های مختلف کلی عکسبرداری کردید و با قاب عکسی که با طرح های مختلف خوشگل تزئین شده بود به دیوار اتاقتون نصب کرده بودید...
امروز تو صبح چان باهم رفتید پیاده روی و بعدش یه صبحونه مقوی خوردید و توُ، تو اتاق بچه تون بودی و با اسباب بازی هایی باهاش قسمتی از اتاق رو تزئین کرده بودید ور میرفتی که....درد شکمت شروع شد و کیسه آبت پاره شد و نه تنها با صدای جیغت بلکه با صدا زدنات هم چان که رو مبل مشغول کتاب خوندن بود متوجه میشه که وقتشه و سریع کت خودش و تورو به همراه سوئیچ ماشینو برمیداره و کمکت میکنه سوار ماشین شی و راهبه بیمارستان میشید...
چان با یه دستش فرمون رو گرفته بود و یه دستش تو دستت بود....
بعد ده دقیقه رسیدید و سریع پزشک و پرستارا اومدن کمکت و با برانکارد بردنت سمت اتاق زایمان و از اونجا به بعد چان تنها بود با یه قلب پر از نگرانی....
چان: تو میتونی ات...از پسش برمیای....میدونم که میتونی.... -نگران
کلی زیرلب جمله های مختلفی زمزمه میکرد و همش اینور و اونور راه میرفت، چند دقیقه بعد پدر مادرتون هم اومده بودن و هعی حال ات رو از چان میپرسیدن تا اینکه بالاخره بعد یک ساعت و چند دقیقه دکتر اومد بیرون....
چان: آقای دکتر...چ..چیشد...حال همسرم خوبه؟حال بچه چطور؟؟ -نگران و دلواپس
دکتر: خب...یه موضوعی پیش اومده آقای بنگ
چان: چی؟؟؟چه موضوعی؟چیشده؟؟
- ۳.۸k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط