🍁🍁🍁🍁

🍁🍁🍁🍁

#خان_زاده
#پارت287
#جلد_دوم





می خواستم اول مطمئن بشم از زندگیم از اهورا از اینکه کیمیا رفتنیه بعد این خبر رو بهش بدم انگار بدجوری توی فکر غرق بودم که اهورا آهسته اسممو صدا زد به خودم اومدم و بهش نگاه کردم

_به چی داری فکر می کنی؟

کمی مکث کردم با یه لبخند گفتم هیچی فکرم پیش مونسه اهورا روی مبل دراز کشید منو روی خودش کشید روی تنش خوابوند و گفت

_جای مونس خوبه نگران نباش الان من و تو به هم احتیاج داریم به اینکه کنار هم باشیم تا بتونیم آروم بگیریم مگه نه ؟

درست روی تنش دراز کشیده بودم و سرم زیر گردنش بود من از تنها بودن با این آدم می ترسیدم میدونستم اهورا از من چی میخواد اون می خواست عطش این چند وقت اخیر شو همین امشب بخوابونه و سیراب بشه اما من نمیتونستم...

نمیتونستم باهاش همراه بشم و نمیتونستم روراست حرفمو بگم بهش ونه نه بگم..
مونده بودم بین دو راهی که هر دو در راه برای من سخت بود و دشوار دستش روی تنم بالا و پایین میشد و نوازش می کرد آهسته دستشو از زیر تی شرتی که تنم بود داخل فرستاد و شروع کرد به نوازش کردن کمرم دروغ چرا حرکت دستش روی تنم منو هوایی می کرد هوایی می‌کرد و حس نیاز و توی وجودم روشن میکرد...

🌹🍁
@khanzadehhe
😻☝️
دیدگاه ها (۲)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_87بعد از تموم کردن حرفش..دست...

$-The Fairy's - Monster's wrong love-$👒Part 3 👒آن روز فرا رس...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁶بدون اینکه حتی متوجه گذر زمان بشم با...

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔آن سوی مرز های کاغذی. شملوک پوزخن...

dark life = 40

۲۵تایی بشیم و لایکا به۲۰ تا برسه پارت میزارم

𝖕𝖆𝖗𝖙۱۷راهروی پشت تالار خلوت بود. مارال تازه از دست خدمتکارها...

چند پارتی

برده عمارت جئون

اسیر مافیا پارت ³سیاهی مطلق...ویو ا.ت بعد از اون دیگه چیزی ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط