{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶
#پارت_87
بعد از تموم کردن حرفش..دستش روی کمربندش نشست ..
که بدنم شروع کرد به لرزیدن..
اهورا نگران تکونم داد
+ پناه..خوبی؟ پناهه!
صداشو میشنیدم ولی نمی‌تونستم جوابی بدم از بس ترسیده بودم ..
از روم بلند شد کلافه دستی دور گردنش کشید ..
+ نترس از من لعنتی!
بهت دست نمی‌زنم باشه؟نترس!
بعد در حالی که از اتاق می‌رفت بیرون لب زد :
+میرم بیرون تو هم به خودت اومدی بیا !
بی حال سری تکون دادم..
با پاهای لرزونم از روی تخت بلند شدم و جلوی آینه ایستادم..
هنوز گرمی لباشو حس میکردم..
با فکر کردن به بوسه اش حسی تو دلم پیچید..
این چی بود دیگه!!
موهای بازم باعث می‌شد گرمم بشه..
موهامو گوجه ای بالا بستم ..
لباسامو با تیشرت شلوارکی عوض کردم از اتاق بیرون زدم ..
اهورا روی مبل نشسته بود چشاشو بسته بود با شنیدن قدم هام چشاش باز شد ..
خواستم مبل روبروییش بشینم که اشاره ای به کنارش زد ..
ناچار کنارش جا گرفتم که بلند شد سرشو گذاشت رو پام و دراز کشید ..
خواستم بلند بشم که نذاشت..
+سرمو ماساژ بده!
دیدگاه ها (۳۰)

«رایحه پنهان»تهیونگ هنوز مشغول اسپری کردن گل‌ها بود، اما هر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط