نه آن که دید، نه آن که گفت part²

#جیسونگ
#هان
#استری_کیدز

باران، پشت پنجره‌ی تاریک، به‌آرامی می‌بارید. صدایش گاهی شبیه واژه بود، گاهی شبیه اشک. پرده کمی خیس شده بود، از بخار اتاق یا بخار دل.
جیسونگ، مدتی سکوت کرده بود. صدایش وقتی بالا آمد، فرق داشت؛ نه سرفه‌ای همراهش بود، نه لحن نظامی. فقط مردی، پشت دیواری نیمه‌شفاف، که حرفی برای گفتن نداشت و هنوز می‌خواست چیزی گفته شود.
-«این‌بار… نمی‌دونم برای کیه. فقط بنویس. یه چیزی بنویس که شاید فقط تو بخونیش. نمی‌خوام به کسی برسه. لازم نیست اسمی داشته باشه.»
آنا سر بلند نکرد، اما چیزی در گلویش نقش بست. انگار نامرئی‌ترین خواسته‌ای را شنیده باشد.
جیسونگ ادامه داد:
-«می‌دونی… گاهی حس می‌کنم فقط تو هستی که وقتی حرف‌هام رو می‌شنوی، از صدای خودم کمتر می‌ترسم.»
آنا دست به قلم برد، اما بلافاصله ننوشت. نه چون نمی‌دانست چه بنویسد، بلکه چون دلش می‌خواست به چیزی وفادار بماند که هنوز شکل نگرفته بود. شاید صدای او، شاید سکوت خودش، شاید چیزی میان هر دو.
نوشت، اما این‌بار نه از خواب دیدن گل‌ها یا پنجره‌ی کنار باغچه. نوشت از چیزهایی که جیسونگ نگفت. از مکث‌های میان جمله. از راهی که حرفش را به آن رسانده بود، اما واژه نداشت. کلماتی آمدند که بی‌اجازه، اما با احترام، جای خالی صدا را پر می‌کردند.
وقتی نوشتنش تمام شد، دفترچه را آرام به‌ پرده سراند. اما این‌بار، کمی مکث کرد… گویی پیش از آن‌که صدا بخوانَد، خودش منتظر بود که شنیده شود.
چند دقیقه گذشت. صدای کاغذ در دست‌های آن‌سوی پرده، ورق نخورد. هیچ خطی بلند خوانده نشد. فقط سکوت، طولانی‌تر از همیشه، روی هر دو نفر افتاده بود.
آنا فکر کرد شاید چیزی را زیاد نوشته؛ شاید چیزی از دلش را.
قلبش آرام می‌تپید، اما نه به سبک گذشته، مثل کسی که سکوت دیگری را بیشتر از کلامش شنیده باشد.
بعد، صدای جیسونگ برگشت. آرام، خمیده، کمی لرزان. انگار جمله‌ای را به زبان می‌آورد که نمی‌دانست باید پرسیده شود یا نه.
-«تو… همیشه همین‌جا می‌مونی؟»
نه گفته‌ای عاشقانه بود، نه اعترافی مستقیم. فقط یک سؤال.
اما در آن شش واژه، چیزی بود که از تمام نامه‌های قبل شخصی‌تر بود. شاید اعترافی که شکل جمله گرفته، اما هنوز از دهان نچکیده.
آنا نگاهش را از صفحه برداشت. برای لحظه‌ای کوتاه، خواست پاسخ دهد. اما نه با کلمه. نه با صدا. فقط با ماندن.

همین‌جوری که دفترچه زیر انگشتان آنا به آرامی ورق می‌خورد، صدای باران گذشته در ذهنش محو می‌شد. به صفحه‌ای رسید که جوهرش کمی پخش شده بود، نه از باران، از دست‌های نم‌زده‌ی آن روز. نگاهی انداخت، مکثی کرد. خاطره هنوز گرم بود.
نور اتاق کم‌جان‌تر از پیش شده بود. پرده دیگر نمی‌رقصید، فقط آویزان بود، خسته از سال‌ها سکوت. صدای ساعت کوچک روی طاقچه هم دیگر نمی‌آمد. گویی زمان، در همان جمله‌ی نیمه‌تمام متوقف مانده بود.
دست آنا بر لبه‌ی دفترچه ماند. آهسته آن را بست، ولی دستش هنوز نگهش داشت—انگار واژه‌ای در ذهنش گیر کرده باشد و نتواند به عقب یا جلو برود.
چشم‌هایش آرام، به گوشه‌ی صفحه‌ای خیره شد که گوشه‌اش خم شده بود. همان صفحه‌ای که به آن روز آخر می‌رسید…
و ذهنش، مثل برگی که در نسیم رها شود، باز هم برگشت—این‌بار به روزی که نه برای نوشتن، بلکه برای نگفتن جمع شده بودند؛ روزی که کلمه‌ای نیامد، اما چیزی برای همیشه در دل باقی ماند.

آن روز، آسمان صاف بود، اما صدای آسمان هنوز در سینه‌ها مانده بود. پشت پرده خبری از سرفه‌ی گاه‌به‌گاه یا صدای مرتب نبود. فقط سکوت بود. سکوتی که با چیزی شبیه تصمیم همراه بود.
دیدگاه ها (۵)

امشب به خوابِ شعرهایم بیاآرام تر از همیشه دوستت دارمشاید واژ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_43فصل هجدهم | ش...

می‌دانست در برابر این جهان بی‌رحم که گاهی حتی صدای نفس هایش ...

𝄠჻ᭂ‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎...

دوست داشتنتشبیه ورق خوردن رؤیاستدر کتابیکه دلم نمی‌خواهد به ...

موسیقی

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_52فصل بیست‌وسوم...

LESSON

اتاقی که وجود نداشت (part5) باران از نیمه‌شب شدت گرفته بود ا...

~گیتاری که تو پست جدید یونگی بود، مدل «Yamaha SLG200S Silent...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط