پارت 23
*[از دید عزرائیل]*
* درحال مبارزه با آدونیس بودم *
عزرائیل: خودت هم خوب میدونی که مقاومت فایده ای نداره ... اگه تسلیم بشی قول میدم مرگت درد کمتری داشته باشه
*داسم رو بالا بردم و به سرعت سمت آدونیس بردمش اما جا خالی داد *
آدونیس : من بخاطر خودت اینکارو کردم ... محبور بودم پای برادر هات رو هم به ماجرا باز کنم ... اخه از کجا میدونستم لیوان تو کدومه *خندید * من به خاطر آینده ی سلطنت این کار رو کردم
عزرائیل: آینده ی سلطنت ؟ *پوزخند زدم سمتم حمله کرد و حمله ش رو دفع کردم *
آدونیس : هه ... خودت خوب میدونی راجب چی حرف میزنم عزرائیل...بنظرت اگه یه روزی تو پدر وارث باشی چه اتفاقی میوفته ؟ ... یه هیولای دیگه به سلطنت اضافه میشه ... تو نحس بودی عزرائیل و من نمیخوام یه موجود نحس دیگه تو دربار بیاد
*داشت کلافه م میکرد ، هیستریک خندیدم *
عزرائیل: بهتره بگیم تو فقط به چیزی که داشتی قناعت نکردی ... با خودت فکر کردی میتونی پدر وارث باشی ؟ مسخرست
*حمله کردم بهش و با قدرت پرتش کردم و محکم به دیوار برخورد ، درحالی که روی زمین افتاده بود و خون لبش رو پاک میکرد داسم رو زیر گلوش گرفتم *
آدونیس: معلوم نیست قراره چند نفر دیگه قربانی بشن ... درست مثل اون پسر بچه که بدست دوستش مرد
*وقتی اینو گفت خشکم زد ، یاد گذشته افتادم *
*[از زبان نویسنده]*
*عزرائیل تا سن 15 سالگی کنترلی روی قدرت خلأ ش نداشت ، یروز گالیم تصمیم گرفت عزرائیل رو ببره پارک تا بفهمه با بقیه بچه ها هیچ فرقی نداره و اونم یه بچه ست ، عزرائیل از هشت سالگی شغلش رو شروع کرده بود و بخاطر اینکه فرشته ی مرگ بود بقیه از اون متنفر بودن ، اون خیلی افسرده شده بود و گالیم و گاد خیلی سعی میکردن حالش رو بهتر کنن ، وقتی با گالیم به پارک رفت و با بقیه بچه ها آشنا شد ، وقتی داشت با بچه ها بازی میکرد یکی از بچه ها رو لمس کرد و ناخواسته با قدرت خلأ ش اون بچه مرد ، عزرائیل فقط سیزده سالش بود و بقیه همیشه بخاطر این اتفاق اون رو سرزنش میکردن و ازش میترسیدن برای همین گاد تصمیم گرفت عزرائیل رو به عالم مرگ بفرسته تا از بقیه دور باشه و فقط گاهی وقتا اجازه ی اومدن به بهشت داشت *
*[از دید عزرائیل]*
*با به یاد آوردن خاطرت خشکم زده بود ، من فقط بچه بودم ، هیچ تقصیری نداشتم ، من .....*
*یهو آدونیس از پشت بهم حمله کرد و خراش نسبتاً عمیفی روی کتفم به جا گذاشت ، لعنتی ... حتی متوجه نشدم کی از جلو چشم هام بلند شده ، سعی کردم متمرکز بشم *
عزرائیل: اون قضیه گذشته... من الان دیگه بزرگ شدم
آدونیس : ولی هنوز کنترل کاملی روی خودت نداری ... وای خیلی دلم برای اون دختره میسوزه امممم اسمش امیلی بود درسته ؟
*با شنیدن اسم امیلی داشتم کنترلم رو از دست میدادم *
عزرائیل: خفه شو ! ... اون دختر هیچ ربطی به این ماجرا نداره !!!
آدونیس : *خندید* من فقط دلم براش میسوزه که عاشق موجودی مثل تو شده ... نمیدونه که چه بلایی میتونی سرش بیاری ... نمیدونه تو چه هیولای بی رحمی هستی
*کنترل م رو از دست دادم و بلند فریاد زدم و قدرت خلأ م فعال شد .....*
*یهو از خواب پریدم ، چشم هام رو باز کردم و نشستم ، متوجه شدم تو بغل امیلی خوابیدم و امیلی هم خواب بود *
عزرائیل: لعنتی فقط یه خواب بود...
*به امیلی خیره شدم ، اون هیچ گناهی نداشت اما چرا همیشه عصبانیت و حرص م رو سرش خالی میکردم ، آروم براید استایل بغلش کردم و بردمش توی اتاق ، روی تخت گذاشتمش و خودم هم کنارش خوابیدم و بغلش کردم ، نمیدونم چرا ولی عطرش منو آروم میکرد و باعث میشد به هیچی فکر نکنم و فقط بخوام کنارش باشم *
+
+
+
قضیه آدونیس 👇
اون خوابی که عزی دید دلیل عصبانیتش بعد از ماموریت بود ، توی ماموریتی که رفته بود دستور گرفته بود تا آدونیس رو بکشه چون اون خیانتکار محسوب میشد و تو جشن اخیر توی نوشیدنی پسرای گاد دارویی ریخته بود که باعث میشد بچه دار نشن و آدونیس این کار رو کرده بود چون خاندان شون از طبقه ششم بهشت بود و با خودش فکر میکرد اگه هیچکدوم از پسرای گاد وارث نداشته باشن خودش میتونه پدر وارث باشه
* درحال مبارزه با آدونیس بودم *
عزرائیل: خودت هم خوب میدونی که مقاومت فایده ای نداره ... اگه تسلیم بشی قول میدم مرگت درد کمتری داشته باشه
*داسم رو بالا بردم و به سرعت سمت آدونیس بردمش اما جا خالی داد *
آدونیس : من بخاطر خودت اینکارو کردم ... محبور بودم پای برادر هات رو هم به ماجرا باز کنم ... اخه از کجا میدونستم لیوان تو کدومه *خندید * من به خاطر آینده ی سلطنت این کار رو کردم
عزرائیل: آینده ی سلطنت ؟ *پوزخند زدم سمتم حمله کرد و حمله ش رو دفع کردم *
آدونیس : هه ... خودت خوب میدونی راجب چی حرف میزنم عزرائیل...بنظرت اگه یه روزی تو پدر وارث باشی چه اتفاقی میوفته ؟ ... یه هیولای دیگه به سلطنت اضافه میشه ... تو نحس بودی عزرائیل و من نمیخوام یه موجود نحس دیگه تو دربار بیاد
*داشت کلافه م میکرد ، هیستریک خندیدم *
عزرائیل: بهتره بگیم تو فقط به چیزی که داشتی قناعت نکردی ... با خودت فکر کردی میتونی پدر وارث باشی ؟ مسخرست
*حمله کردم بهش و با قدرت پرتش کردم و محکم به دیوار برخورد ، درحالی که روی زمین افتاده بود و خون لبش رو پاک میکرد داسم رو زیر گلوش گرفتم *
آدونیس: معلوم نیست قراره چند نفر دیگه قربانی بشن ... درست مثل اون پسر بچه که بدست دوستش مرد
*وقتی اینو گفت خشکم زد ، یاد گذشته افتادم *
*[از زبان نویسنده]*
*عزرائیل تا سن 15 سالگی کنترلی روی قدرت خلأ ش نداشت ، یروز گالیم تصمیم گرفت عزرائیل رو ببره پارک تا بفهمه با بقیه بچه ها هیچ فرقی نداره و اونم یه بچه ست ، عزرائیل از هشت سالگی شغلش رو شروع کرده بود و بخاطر اینکه فرشته ی مرگ بود بقیه از اون متنفر بودن ، اون خیلی افسرده شده بود و گالیم و گاد خیلی سعی میکردن حالش رو بهتر کنن ، وقتی با گالیم به پارک رفت و با بقیه بچه ها آشنا شد ، وقتی داشت با بچه ها بازی میکرد یکی از بچه ها رو لمس کرد و ناخواسته با قدرت خلأ ش اون بچه مرد ، عزرائیل فقط سیزده سالش بود و بقیه همیشه بخاطر این اتفاق اون رو سرزنش میکردن و ازش میترسیدن برای همین گاد تصمیم گرفت عزرائیل رو به عالم مرگ بفرسته تا از بقیه دور باشه و فقط گاهی وقتا اجازه ی اومدن به بهشت داشت *
*[از دید عزرائیل]*
*با به یاد آوردن خاطرت خشکم زده بود ، من فقط بچه بودم ، هیچ تقصیری نداشتم ، من .....*
*یهو آدونیس از پشت بهم حمله کرد و خراش نسبتاً عمیفی روی کتفم به جا گذاشت ، لعنتی ... حتی متوجه نشدم کی از جلو چشم هام بلند شده ، سعی کردم متمرکز بشم *
عزرائیل: اون قضیه گذشته... من الان دیگه بزرگ شدم
آدونیس : ولی هنوز کنترل کاملی روی خودت نداری ... وای خیلی دلم برای اون دختره میسوزه امممم اسمش امیلی بود درسته ؟
*با شنیدن اسم امیلی داشتم کنترلم رو از دست میدادم *
عزرائیل: خفه شو ! ... اون دختر هیچ ربطی به این ماجرا نداره !!!
آدونیس : *خندید* من فقط دلم براش میسوزه که عاشق موجودی مثل تو شده ... نمیدونه که چه بلایی میتونی سرش بیاری ... نمیدونه تو چه هیولای بی رحمی هستی
*کنترل م رو از دست دادم و بلند فریاد زدم و قدرت خلأ م فعال شد .....*
*یهو از خواب پریدم ، چشم هام رو باز کردم و نشستم ، متوجه شدم تو بغل امیلی خوابیدم و امیلی هم خواب بود *
عزرائیل: لعنتی فقط یه خواب بود...
*به امیلی خیره شدم ، اون هیچ گناهی نداشت اما چرا همیشه عصبانیت و حرص م رو سرش خالی میکردم ، آروم براید استایل بغلش کردم و بردمش توی اتاق ، روی تخت گذاشتمش و خودم هم کنارش خوابیدم و بغلش کردم ، نمیدونم چرا ولی عطرش منو آروم میکرد و باعث میشد به هیچی فکر نکنم و فقط بخوام کنارش باشم *
+
+
+
قضیه آدونیس 👇
اون خوابی که عزی دید دلیل عصبانیتش بعد از ماموریت بود ، توی ماموریتی که رفته بود دستور گرفته بود تا آدونیس رو بکشه چون اون خیانتکار محسوب میشد و تو جشن اخیر توی نوشیدنی پسرای گاد دارویی ریخته بود که باعث میشد بچه دار نشن و آدونیس این کار رو کرده بود چون خاندان شون از طبقه ششم بهشت بود و با خودش فکر میکرد اگه هیچکدوم از پسرای گاد وارث نداشته باشن خودش میتونه پدر وارث باشه
- ۳۲.۵k
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط