پارت ششم:
پارت ششم:
داستان از دیدگاه جیمین: یک هفته مثل باد گذشت ، فردا جیمین به حکومت خودش برمیگشت و یونگی برای این موضوع ناراحت بود ، یونگی تا حالا اینقدر به یه نفر وابسته نشده بود ، گاهی اوقات میخواست کاری با افکارش بکنه که از جیمین کمی فاصله
بگیره ولی زمانی که اسم جیمین می آمد قلبش به تپش می افتاد ، یونگی و جیمین دوتاشونم میدانستند که این عشق آخر و عاقبت نداره ولی بازم از کنار هم بودن لذت میبردن .
بعد از ظهر خنکی بود ، تمام پنجره های کاخ باز بودند و کاخ مثل یخچال شده بود ، جیمین و یونگی روی تخت یونگی دراز کشیده بودن و میخندیدند. جیمین گفت: واقعاً ریسک کردی که از کمدت بری بالا تا دایه ات پیدات نکنه؟ یونگی خندید و گفت: اره ، آخه بعد از اینکه رو چشمم خط انداختم خجالت میکشیدم که جلو دایه ام برم ، برا همین قایم شدم .
همون طور که میخندیدند در اتاق یونگی باز شد ، دوتاشونم از رو تخت پریدند و از هم فاصله گرفتن ، مونکوت وارد اتاق شد و خندید. یونگی بعد از اینکه فهمید مونکوت وارد اتاق شده عصبی شد و گفت: مونکوت در زدن بلد نیستی ؟ مونکوت با خنده گفت: خواستم ببینم حواستون هست یا نه ، چون یکی از خدمتکار ها میخواست چایی بیاره که من نزاشتم بیاره . جیمین گفت: کار خوبی کردی ، ممنونم مونکوت. مونکوت گفت: قابلی نداشت ولی حواستون جمع باشه وگرنه رازتون از راز بودن در میاد .
(فردای آن روز)
جیمین توی اتاقش داشت لباسش رو عوض میکرد ، شنلش را پوشید و موهایش را شانه کرد کارش تمام شده بود که یونگی وارد اتاق شد ، نزدیک جیمین شد و گفت: داری میری قوی سفید من؟ جیمین گفت: این مدلی صدا زدنم خاصه . یونگی خندید و گفت: افسانه قوی سفید و سیاه رو شنیدی ؟ جیمین گفت: نه تعریف میکنی ؟ یونگی گفت: بشینیم بگم . روی تخت نشستن ، یونگی گفت: من این افسانه رو از مامانم شنیدم ، گاهی شبا برام تعریف میکرد ، جریانش اینه که ، در سرزمین مغولستان دختر جوانی بود که جزو اشراف زاده های شهرشون بود ، این دختر عاشق یک پسر شده بود که در میخانه شهر کار میکرد ، مامان این دختر جادوگر بود ، بعد از اینکه فهمید دخترش عاشق یک پسر فقیر شده طلسمی درست کرد که پسر رو به یک قوی سیاه و دخترش رو به یک قوی سفید تبدیل کنه ، اونا رو به قو تبدیل کرد و به باغ خودش برد و از اونا نگهداری کرد ، تا اینکه یک روز سر قوی سیاه رو برید و از گوشت اون به قوی سفید خوراند تا طلسم دخترش باطل بشه ، به این ترتیب پسر مرد و نتونست با دختره ازدواج کنه و طلسم دختر باطل شد و تبدیل به انسان شد ولی نتونستم با هم ازدواج کنن . جیمین که تمام مدت با تمام وجود به داستان یونگی گوش میداد گفت: جالب بود یونگی . یونگی گفت: الان من قوی سیاه هستم و تو قوی سفید . جیمین گفت: یعنی ما به هم نمیرسیم ؟ یونگی گفت: نه نه منظورم این نبود جیمین ، چون از کودکی این دو شخصیت رو دوست داشتم خواستم مثل اونا باشیم. یونگی اینو گفت و جیمین رو بغل کرد و گفت: دلتنگت میشم عزیزم. جیمین گفت: منم . مونکوت از پشت در اتاق جیمین گفت: برادران اگه راضی باشید بیاید بیرون ، برا پادشاه جیمین دیره . یونگی گفت: الان میایم. جیمین گفت: بریم دیگه یونگی مشکوک میشن . یونگی گفت: باشه بریم . و از اتاق خارج شدن .
عزیزان اینم پارت ششم
❤️🔥
داستان از دیدگاه جیمین: یک هفته مثل باد گذشت ، فردا جیمین به حکومت خودش برمیگشت و یونگی برای این موضوع ناراحت بود ، یونگی تا حالا اینقدر به یه نفر وابسته نشده بود ، گاهی اوقات میخواست کاری با افکارش بکنه که از جیمین کمی فاصله
بگیره ولی زمانی که اسم جیمین می آمد قلبش به تپش می افتاد ، یونگی و جیمین دوتاشونم میدانستند که این عشق آخر و عاقبت نداره ولی بازم از کنار هم بودن لذت میبردن .
بعد از ظهر خنکی بود ، تمام پنجره های کاخ باز بودند و کاخ مثل یخچال شده بود ، جیمین و یونگی روی تخت یونگی دراز کشیده بودن و میخندیدند. جیمین گفت: واقعاً ریسک کردی که از کمدت بری بالا تا دایه ات پیدات نکنه؟ یونگی خندید و گفت: اره ، آخه بعد از اینکه رو چشمم خط انداختم خجالت میکشیدم که جلو دایه ام برم ، برا همین قایم شدم .
همون طور که میخندیدند در اتاق یونگی باز شد ، دوتاشونم از رو تخت پریدند و از هم فاصله گرفتن ، مونکوت وارد اتاق شد و خندید. یونگی بعد از اینکه فهمید مونکوت وارد اتاق شده عصبی شد و گفت: مونکوت در زدن بلد نیستی ؟ مونکوت با خنده گفت: خواستم ببینم حواستون هست یا نه ، چون یکی از خدمتکار ها میخواست چایی بیاره که من نزاشتم بیاره . جیمین گفت: کار خوبی کردی ، ممنونم مونکوت. مونکوت گفت: قابلی نداشت ولی حواستون جمع باشه وگرنه رازتون از راز بودن در میاد .
(فردای آن روز)
جیمین توی اتاقش داشت لباسش رو عوض میکرد ، شنلش را پوشید و موهایش را شانه کرد کارش تمام شده بود که یونگی وارد اتاق شد ، نزدیک جیمین شد و گفت: داری میری قوی سفید من؟ جیمین گفت: این مدلی صدا زدنم خاصه . یونگی خندید و گفت: افسانه قوی سفید و سیاه رو شنیدی ؟ جیمین گفت: نه تعریف میکنی ؟ یونگی گفت: بشینیم بگم . روی تخت نشستن ، یونگی گفت: من این افسانه رو از مامانم شنیدم ، گاهی شبا برام تعریف میکرد ، جریانش اینه که ، در سرزمین مغولستان دختر جوانی بود که جزو اشراف زاده های شهرشون بود ، این دختر عاشق یک پسر شده بود که در میخانه شهر کار میکرد ، مامان این دختر جادوگر بود ، بعد از اینکه فهمید دخترش عاشق یک پسر فقیر شده طلسمی درست کرد که پسر رو به یک قوی سیاه و دخترش رو به یک قوی سفید تبدیل کنه ، اونا رو به قو تبدیل کرد و به باغ خودش برد و از اونا نگهداری کرد ، تا اینکه یک روز سر قوی سیاه رو برید و از گوشت اون به قوی سفید خوراند تا طلسم دخترش باطل بشه ، به این ترتیب پسر مرد و نتونست با دختره ازدواج کنه و طلسم دختر باطل شد و تبدیل به انسان شد ولی نتونستم با هم ازدواج کنن . جیمین که تمام مدت با تمام وجود به داستان یونگی گوش میداد گفت: جالب بود یونگی . یونگی گفت: الان من قوی سیاه هستم و تو قوی سفید . جیمین گفت: یعنی ما به هم نمیرسیم ؟ یونگی گفت: نه نه منظورم این نبود جیمین ، چون از کودکی این دو شخصیت رو دوست داشتم خواستم مثل اونا باشیم. یونگی اینو گفت و جیمین رو بغل کرد و گفت: دلتنگت میشم عزیزم. جیمین گفت: منم . مونکوت از پشت در اتاق جیمین گفت: برادران اگه راضی باشید بیاید بیرون ، برا پادشاه جیمین دیره . یونگی گفت: الان میایم. جیمین گفت: بریم دیگه یونگی مشکوک میشن . یونگی گفت: باشه بریم . و از اتاق خارج شدن .
عزیزان اینم پارت ششم
❤️🔥
- ۳.۷k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط