{محکوم به لمس }
{محکوم به لمس }
part ۱۵ 杂交
دختر بهت زده نگاهش کرد فکر میکرد کیه که باهاش اینجوری صبحت میکنه با عصبانیت چاقوی تیزی سمتش گرفت : هی تو دبیر کل کشور من خودم توی این طعنه ها بزرگ شدم
جیمین واقعا مثل اینکه داشت سر به سر یه بچه میگذاشت گفت : اگه کسایی که بیرون از اینجا هستند این کارتو بینند اون وقت منم نمیتونم نجاتت بدم
لی آرو چاقو را روی میز گذاشت : که چی الان تهدیدم میکنی
جیمین جدی و قاطع بهش نگاه کرد : تو رو من از این بعد بزرگ میکنم
دختر با تعجب و بهت پلک زد این مرد پرو ترین آدمی بود که تا به حال دیده بود : تو نمیتونی نمیتونی منو بزرگ کنی اصلا چرا اینجوری گفتی من خودم بزرگ شدم به اندازه کافی
جیمین با کلافه گی و اخم دست روی چشم هایش کشید این دیگه خیلی گستاخی بود با صدایی بم، و جدی لب زد : قصر ما دقیقا جلوی قصر مادرم و بانو هیوگا ست پس سعی کن تا حد ممکن باهاشون رو به رو نشی
لحظه ای به دختر برخورد از همین الان داشت طرف اونا رو میگرفت و پشت همسرش را خالی میکرد صدایش عصبی اما آمیخته به ناراحتی بود : شوهر بازی هاتو بزار واسه خودت به کسی که از همین الان پشتمو خالی میکنه نیازی ندارم
از روی صندلی برمیخواست که صدای جدی جیمین به گوشش رسید : بشین و صبحانه تو بخور
دختر بدون اینکه به حرفش گوش بدهد خواست قدم برداره اما مچ دستش توسط جیمین سفت اسیر شد و دوباره روی صندلی اش کشید از میدم دندون هایش خشن غرید : آرو وقتی بهت میگم بشین پس بشین
دختر با بغض و خشم دستش را ازش کشید و به طرف دیگری نگاه کرد اما همچنان محکم گفت : من لی آرو هستم
جیمین از روی صندلی برخواست و کتش را صاف کرد جدی و با اخم لب زد : آرو بهتره با من کنار بیای از این بعد هم آرو صدات میکنم
آرو با نگاه عصبی پوفی کشید : منم جیمین صدات میکنم
جیمین به این رفتار بچگانه اش سر تکان داد دست تو جیب کرد جدی و سرد گفت : نمیرم بیرون این رسم خانوادگیه تا سه روز نه عروس نه داماد بیرون نمیره
دختر به سمتش چرخید نگاهش رنگ مظلوم به خود گرفت و کمی با گوشه لباسش ور رفت : من میخوام برم بیرون اینجا اسیر نیستم که نمیخوام کل روز توی اتاق بمونم
جیمین وقتی نگاه مظلومش را دید دیگه نتونست نه بهش بگه جدی و کلافه گفت : باشه برو من توی بخش مدرن قصر هستم اون بخش به هیج وجه نمیایی باشه !.
لی آرو با پیروزی خندید و دوباره شروع به خوردن کرد
وقتی از رفتن جیمین مطمئن شد با دهان پر عصبی و حرصی پشت سرش گفت : مردک گستاخ..فکر کرده میتونه صاحبم بشه
درحال خوردن غذا بود که درب اتاق زده شد و صدای چند ندیمه بلند شد : ببخشید بانو برای جمع کردن ملحفه ها اومدیم
تا خواست اجازه ورود بده که ناگهان در ذهنش رعد و برقی ایجاد شد اگه الان ندیمه های بانو گوان ملحفه رو سفید میدیدن کارش تموم بود همچنین آبروی جیمین،
باید یه کاری میکرد سریعی از روی صندلی برخواست و
سمت تخت رفت و نشست کمربندش را باز کرد و پیراهنش رو از شانه هایش سر داد تا کمرش سریعی دراز کشید و پتو با تا سینه هایش بالا کشید صدایش را خواب آلود کرد: بیا تو...
ندیمه ها یکی پر از دیگری وارده اتاق شدند با دیدن لی آرو که گویی برهنه توی تخت خواب بود سر هایشان را پایین گرفتنند یکی که جلو بود ادای احترام گذاشت : ببخشید که مزاحم شدیم
دختر چشم هایش را از عمد خواب آلود کرد و با با چشم بسته لب زد : برید بیرون خیلی خستم آخه شب طولانی داشتم ..
ندیمه ها در گوش های هم پچ پچ کردند و با تعظیم از اتاق بیرون رفتند تا صدای بسته شدن درب به گوشش خورد
سریعی نشست و نفس آسوده ای کشید بیشتر از این نمیتونست این وضع رو پیش ببره باید دیگه انجامش میداد
کلافه و حرصی لباس را درست کرد و از تخت پایین رفت
به سمت حمام و دوش مخصوصا رفت ...
〰︎𓂃
✦ 〰︎
part ۱۵ 杂交
دختر بهت زده نگاهش کرد فکر میکرد کیه که باهاش اینجوری صبحت میکنه با عصبانیت چاقوی تیزی سمتش گرفت : هی تو دبیر کل کشور من خودم توی این طعنه ها بزرگ شدم
جیمین واقعا مثل اینکه داشت سر به سر یه بچه میگذاشت گفت : اگه کسایی که بیرون از اینجا هستند این کارتو بینند اون وقت منم نمیتونم نجاتت بدم
لی آرو چاقو را روی میز گذاشت : که چی الان تهدیدم میکنی
جیمین جدی و قاطع بهش نگاه کرد : تو رو من از این بعد بزرگ میکنم
دختر با تعجب و بهت پلک زد این مرد پرو ترین آدمی بود که تا به حال دیده بود : تو نمیتونی نمیتونی منو بزرگ کنی اصلا چرا اینجوری گفتی من خودم بزرگ شدم به اندازه کافی
جیمین با کلافه گی و اخم دست روی چشم هایش کشید این دیگه خیلی گستاخی بود با صدایی بم، و جدی لب زد : قصر ما دقیقا جلوی قصر مادرم و بانو هیوگا ست پس سعی کن تا حد ممکن باهاشون رو به رو نشی
لحظه ای به دختر برخورد از همین الان داشت طرف اونا رو میگرفت و پشت همسرش را خالی میکرد صدایش عصبی اما آمیخته به ناراحتی بود : شوهر بازی هاتو بزار واسه خودت به کسی که از همین الان پشتمو خالی میکنه نیازی ندارم
از روی صندلی برمیخواست که صدای جدی جیمین به گوشش رسید : بشین و صبحانه تو بخور
دختر بدون اینکه به حرفش گوش بدهد خواست قدم برداره اما مچ دستش توسط جیمین سفت اسیر شد و دوباره روی صندلی اش کشید از میدم دندون هایش خشن غرید : آرو وقتی بهت میگم بشین پس بشین
دختر با بغض و خشم دستش را ازش کشید و به طرف دیگری نگاه کرد اما همچنان محکم گفت : من لی آرو هستم
جیمین از روی صندلی برخواست و کتش را صاف کرد جدی و با اخم لب زد : آرو بهتره با من کنار بیای از این بعد هم آرو صدات میکنم
آرو با نگاه عصبی پوفی کشید : منم جیمین صدات میکنم
جیمین به این رفتار بچگانه اش سر تکان داد دست تو جیب کرد جدی و سرد گفت : نمیرم بیرون این رسم خانوادگیه تا سه روز نه عروس نه داماد بیرون نمیره
دختر به سمتش چرخید نگاهش رنگ مظلوم به خود گرفت و کمی با گوشه لباسش ور رفت : من میخوام برم بیرون اینجا اسیر نیستم که نمیخوام کل روز توی اتاق بمونم
جیمین وقتی نگاه مظلومش را دید دیگه نتونست نه بهش بگه جدی و کلافه گفت : باشه برو من توی بخش مدرن قصر هستم اون بخش به هیج وجه نمیایی باشه !.
لی آرو با پیروزی خندید و دوباره شروع به خوردن کرد
وقتی از رفتن جیمین مطمئن شد با دهان پر عصبی و حرصی پشت سرش گفت : مردک گستاخ..فکر کرده میتونه صاحبم بشه
درحال خوردن غذا بود که درب اتاق زده شد و صدای چند ندیمه بلند شد : ببخشید بانو برای جمع کردن ملحفه ها اومدیم
تا خواست اجازه ورود بده که ناگهان در ذهنش رعد و برقی ایجاد شد اگه الان ندیمه های بانو گوان ملحفه رو سفید میدیدن کارش تموم بود همچنین آبروی جیمین،
باید یه کاری میکرد سریعی از روی صندلی برخواست و
سمت تخت رفت و نشست کمربندش را باز کرد و پیراهنش رو از شانه هایش سر داد تا کمرش سریعی دراز کشید و پتو با تا سینه هایش بالا کشید صدایش را خواب آلود کرد: بیا تو...
ندیمه ها یکی پر از دیگری وارده اتاق شدند با دیدن لی آرو که گویی برهنه توی تخت خواب بود سر هایشان را پایین گرفتنند یکی که جلو بود ادای احترام گذاشت : ببخشید که مزاحم شدیم
دختر چشم هایش را از عمد خواب آلود کرد و با با چشم بسته لب زد : برید بیرون خیلی خستم آخه شب طولانی داشتم ..
ندیمه ها در گوش های هم پچ پچ کردند و با تعظیم از اتاق بیرون رفتند تا صدای بسته شدن درب به گوشش خورد
سریعی نشست و نفس آسوده ای کشید بیشتر از این نمیتونست این وضع رو پیش ببره باید دیگه انجامش میداد
کلافه و حرصی لباس را درست کرد و از تخت پایین رفت
به سمت حمام و دوش مخصوصا رفت ...
〰︎𓂃
✦ 〰︎
- ۲.۸k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط