عشق و نفرت_قسمت سوم
وقتی از در ها عبور کردم فکر کنم آزاد شدم دیگه داشتم میرفتم که یکی از پشت صدام کرد
+هی داری کجا میری
_م...من دارم میرم خونم
+میخوای من برسونمت
_اگه مشکلی نداره ممنونم میشم
اومد و سوار ماشین شدم و براش همه چیز رو توضیح دادم و معلوم بود اون هم تهیونگ رو میشناخت و رقیبش بود دستش رو کرد تو جیبش و یه پارچه درآورد و به دهنم فشار داد طوری که بیهوش شدم
*از زبان جونگکوک*
دیدمش فکر کنم اون...اون کسی بود که میتونست جای تموم اون هرزه هارو بگیره موی بلند و مشکی چشمای مشکی و صورت شفاف و لب صورتی وقتی رسیدیم عمارت بردمش بالا و روی تخت خودم گذاشتم جلوتر رفتم و بوسه ای به لبش زدم وقتی داشتم میرفتم دیدم بیدار شده
_م...من کجام
+ت...تو خونه منی
دیدم بلند شد و رفت سمت در دستش رو گرفتم و بهش گفتم نره ولی درو باز کرد و تا پایین رفت دستش رو گرفتم و هولش دادم سمت خودم و افتاد تو بغلم یه حس خیلی خوبی داشتم
*از زبان ا.ت*
وقتی افتادم بغلش فقط تو چشماش نگاه میکردم و فقط توی تعجب بودم ولی من هیچ وقت نباید با کسایی که مافیا هستن و یروزی شاید پلیس بگیره اینارو ازدواج نمیکنم حتی بعد از اینکه یکی بهت خیانت کرد ازش جدا شدم.رفتیم سر میز شام و ازم سوال میپرسید
+چند سالته
_ام ۲۱
+اهوم اسمت چیه
_ا.ت
+منو میشناسی
_نه فقط میدونم جز بزرگترین مافیای کره هستی
+اوهوم
۵ تا زنم روی میز نشسته بودن و من رو یه جوری نگاه میکردن انگار از من بدشون میومد
یکی از زنا شروع به صحبت کردن کرد:
زن:میگم جونگکوک یکم حوصلم سررفته یکم بیرون بریم
+امشب نه
زن:چرا
+امشب کار دارم
یه نگاه بهم انداخت و گفت
زن:امشب کارت اینه
+اه چقدر زر میزنی اه یه غذا داریم میخوریم
بادیگارد اینو ببر اتاق شکنجه
&:چشم رئیس
زن:نه نه ببخشید بخدا دیگه باهات کاری ندارم
+دیگه هم به این زنا نیازی ندارم اینا هم بفرس بیرون
+خب ا.ت بیا بریم یه جایی کار دارم
_ب...باشه
دیدم داریم میریم زیرزمین انگار اتاق شکنجه بود ترسیده بودم یعنی میخواد منو شکنجه کنه رفتیم پایین و روی مبلی نشست و گفت بیا کنارم بشین همون زنه که بالا صحبت میکرد پایین بود دست و پاش رو بسته بودن و با کمربند میزدنش یهو دیدم یه چاقوی خیلی تیز آوردن و شروع کردن به انگشت قطع کردن اولی رو که بریدن یه جیغ خیلی بدی زدم و افتادم بغل جونگکوک سرم رو بالا آوردم و دیدم داره میخنده ازش کم کم دور شدم رفتیم بالا برای خواب
*از زبون تهیونگ*
×لعنتی اون دختر کو؟مگه شما کور بودین که نفهمیدین داره از خونه خارج میشه اههه(داد)
معلوم نیست اون دختر کجاس؟فقط بخاطر کار شما ها بوده
&قربان بخدا پیداش میکنیم
×باشه بهتون ۴۸ ساعت فرصت میدم پیداش کنین وگرنه تک تکتون رو با یه تیر خلاص میکنم فهمیدین(داد)
&ب...بله
برای دیدن قسمت بعدی بیا تو پیجم💗🌸🎀
+هی داری کجا میری
_م...من دارم میرم خونم
+میخوای من برسونمت
_اگه مشکلی نداره ممنونم میشم
اومد و سوار ماشین شدم و براش همه چیز رو توضیح دادم و معلوم بود اون هم تهیونگ رو میشناخت و رقیبش بود دستش رو کرد تو جیبش و یه پارچه درآورد و به دهنم فشار داد طوری که بیهوش شدم
*از زبان جونگکوک*
دیدمش فکر کنم اون...اون کسی بود که میتونست جای تموم اون هرزه هارو بگیره موی بلند و مشکی چشمای مشکی و صورت شفاف و لب صورتی وقتی رسیدیم عمارت بردمش بالا و روی تخت خودم گذاشتم جلوتر رفتم و بوسه ای به لبش زدم وقتی داشتم میرفتم دیدم بیدار شده
_م...من کجام
+ت...تو خونه منی
دیدم بلند شد و رفت سمت در دستش رو گرفتم و بهش گفتم نره ولی درو باز کرد و تا پایین رفت دستش رو گرفتم و هولش دادم سمت خودم و افتاد تو بغلم یه حس خیلی خوبی داشتم
*از زبان ا.ت*
وقتی افتادم بغلش فقط تو چشماش نگاه میکردم و فقط توی تعجب بودم ولی من هیچ وقت نباید با کسایی که مافیا هستن و یروزی شاید پلیس بگیره اینارو ازدواج نمیکنم حتی بعد از اینکه یکی بهت خیانت کرد ازش جدا شدم.رفتیم سر میز شام و ازم سوال میپرسید
+چند سالته
_ام ۲۱
+اهوم اسمت چیه
_ا.ت
+منو میشناسی
_نه فقط میدونم جز بزرگترین مافیای کره هستی
+اوهوم
۵ تا زنم روی میز نشسته بودن و من رو یه جوری نگاه میکردن انگار از من بدشون میومد
یکی از زنا شروع به صحبت کردن کرد:
زن:میگم جونگکوک یکم حوصلم سررفته یکم بیرون بریم
+امشب نه
زن:چرا
+امشب کار دارم
یه نگاه بهم انداخت و گفت
زن:امشب کارت اینه
+اه چقدر زر میزنی اه یه غذا داریم میخوریم
بادیگارد اینو ببر اتاق شکنجه
&:چشم رئیس
زن:نه نه ببخشید بخدا دیگه باهات کاری ندارم
+دیگه هم به این زنا نیازی ندارم اینا هم بفرس بیرون
+خب ا.ت بیا بریم یه جایی کار دارم
_ب...باشه
دیدم داریم میریم زیرزمین انگار اتاق شکنجه بود ترسیده بودم یعنی میخواد منو شکنجه کنه رفتیم پایین و روی مبلی نشست و گفت بیا کنارم بشین همون زنه که بالا صحبت میکرد پایین بود دست و پاش رو بسته بودن و با کمربند میزدنش یهو دیدم یه چاقوی خیلی تیز آوردن و شروع کردن به انگشت قطع کردن اولی رو که بریدن یه جیغ خیلی بدی زدم و افتادم بغل جونگکوک سرم رو بالا آوردم و دیدم داره میخنده ازش کم کم دور شدم رفتیم بالا برای خواب
*از زبون تهیونگ*
×لعنتی اون دختر کو؟مگه شما کور بودین که نفهمیدین داره از خونه خارج میشه اههه(داد)
معلوم نیست اون دختر کجاس؟فقط بخاطر کار شما ها بوده
&قربان بخدا پیداش میکنیم
×باشه بهتون ۴۸ ساعت فرصت میدم پیداش کنین وگرنه تک تکتون رو با یه تیر خلاص میکنم فهمیدین(داد)
&ب...بله
برای دیدن قسمت بعدی بیا تو پیجم💗🌸🎀
- ۲۵.۲k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط