پارت ۱۳
چند روز گذشت. لوسی رفته بود. ولی تهیونگ هنوز همون بود. سرد. بیروح. هر شب، تنبیه. هر شب، دردی جدید. ولی این بار، دیگه مثل قبل گریه نمیکردم. نه چون قوی شده بودم. چون یه چیز دیگه تو دلم بود. عشق. عشق به مردی که زخمم میزد.
اون شب، تهیونگ منو به اتاقش صدا زد. وارد شدم. پشت میز نشسته بود، با یه شیشه ویسکی. نصفش رو خورده بود. چشمهاش خسته بود.
& (آروم) بیا اینجا. امشب حوصله ندارم. فقط بشین.
نشستم. روی زمین. کنار میز.
& (یه جرعه خورد) میدونی چرا ازت بدم میاد؟ چون تو منو یاد خودم میندازی. وقتی ۱۹ ساله بودم. ترسیده. ضعیف.
نفسم حبس شد. تهیونگ داشت از خودش میگفت؟
& ولی من دیگه اون آدم نیستم. قوی شدم. سنگ شدم. و تو... تو هنوز اون ترسوی لعنتی هستی.
بلند شد. رفت سمت تخت. با شیشه، به دیوار خیره شد. من روی زمین نشسته بودم. تو نور کم، چهرهش شکسته به نظر میرسید. یه مرد خسته. یه مرد زخمی.
دلم براش سوخت. با اینکه شکنجهم میکرد. آروم بلند شدم. رفتم سمت تخت. کنارش ایستادم.
& (سرش رو بلند کرد) چیکار میکنی؟
· م... میخوام کنارت بمونم.
& (اخم کرد) لازم نیست. برو.
· نه.
تهیونگ مکث کرد. چشمهاش گرد شد.
& چی گفتی؟
· گفتم نه. امشب میمونم.
تهیونگ نگاهم کرد. چند ثانیه. بعد پوزخند سردی زد.
& چه جالب. پس تو هم یاد گرفتی مقاومت کنی؟
· م... من فقط...
& (بلند شد) هیچی. تو هیچی نیستی. یه بردهی ترسو. همین.
دستش رو بلند کرد. خودم رو عقب نکشیدم. چشمهام رو نبستم. تهیونگ دستش رو تو هوا نگه داشت. بعد پایین آورد.
& (آروم) برو. امشب نمیخوام ببینمت.
· ولی...
& (بلندتر) گفتم برو!
برگشتم و رفتم. پشت در، به دیوار تکیه دادم. اشک از چشمهام جاری شد. نه از ترس. از درد. چون میدونستم تهیونگ هیچوقت عاشقم نمیشه. و این، بدتر از هر شکنجهای بود.
اون شب، تهیونگ منو به اتاقش صدا زد. وارد شدم. پشت میز نشسته بود، با یه شیشه ویسکی. نصفش رو خورده بود. چشمهاش خسته بود.
& (آروم) بیا اینجا. امشب حوصله ندارم. فقط بشین.
نشستم. روی زمین. کنار میز.
& (یه جرعه خورد) میدونی چرا ازت بدم میاد؟ چون تو منو یاد خودم میندازی. وقتی ۱۹ ساله بودم. ترسیده. ضعیف.
نفسم حبس شد. تهیونگ داشت از خودش میگفت؟
& ولی من دیگه اون آدم نیستم. قوی شدم. سنگ شدم. و تو... تو هنوز اون ترسوی لعنتی هستی.
بلند شد. رفت سمت تخت. با شیشه، به دیوار خیره شد. من روی زمین نشسته بودم. تو نور کم، چهرهش شکسته به نظر میرسید. یه مرد خسته. یه مرد زخمی.
دلم براش سوخت. با اینکه شکنجهم میکرد. آروم بلند شدم. رفتم سمت تخت. کنارش ایستادم.
& (سرش رو بلند کرد) چیکار میکنی؟
· م... میخوام کنارت بمونم.
& (اخم کرد) لازم نیست. برو.
· نه.
تهیونگ مکث کرد. چشمهاش گرد شد.
& چی گفتی؟
· گفتم نه. امشب میمونم.
تهیونگ نگاهم کرد. چند ثانیه. بعد پوزخند سردی زد.
& چه جالب. پس تو هم یاد گرفتی مقاومت کنی؟
· م... من فقط...
& (بلند شد) هیچی. تو هیچی نیستی. یه بردهی ترسو. همین.
دستش رو بلند کرد. خودم رو عقب نکشیدم. چشمهام رو نبستم. تهیونگ دستش رو تو هوا نگه داشت. بعد پایین آورد.
& (آروم) برو. امشب نمیخوام ببینمت.
· ولی...
& (بلندتر) گفتم برو!
برگشتم و رفتم. پشت در، به دیوار تکیه دادم. اشک از چشمهام جاری شد. نه از ترس. از درد. چون میدونستم تهیونگ هیچوقت عاشقم نمیشه. و این، بدتر از هر شکنجهای بود.
- ۲۰.۸k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط