پارت 104

*سه روزی بود که عزی هی دست میزاشت رو نقطه ضعفم و هی سر به سرم میزاشت و منم چون میدونستم قصدش فقط اذیت کردن و شوخیه میخندیدم و بهش میگفتم بجای دوازده تا بیست و چهارتا زن بگیره *
*شب بود ، کارلوس بین من و عزی خوابیده بود و عزی همونطور که دستش رو زیر سرش گذاشته بود بهم زل زده بود *

عزی : نمیخوای کارلوس رو ببری تو اتاقش ؟

امیلی : ....؟

*از جاش بلند شد و کارلوس رو بغل کرد ، رفتارش واقعا عجیب بود *
*بعد از اینکه کارلوس رو برد تو اتاقش و برگشت با ذوق پرید تو بغلم *

عزرائیل: بلاخرهههه ..

امیلی : هان !؟

عزرائیل: خب وقتشه یکمم برا شوهرت وقت بزاری

امیلی : عزی !

*همین که دستام رو بالا سرم قفل کرد صدای جیغ کارلوس خونه رو گرفت *

عزرائیل: عه ...

*بلند شو و رفت اتاق کارلوس ولی بجای اینکه کارلوس رو بیاره پیشم سعی کرد همونجا آرومش کنه ، رفتم و کارلوس رو از بغلش گرفتم *

امیلی: کارلوس چیشده عزیزم ؟

کارلوس : مامانی ... پیشم بمون ..

*وقتی با لحن بچه گونه اینو گفت دلم نیومد و بردمش تو اتاق خودمون *

عزرائیل: امی داری شوخی میکنی !؟

امیلی : وا مگه چیکار کردم ؟

*کلافه دستش رو بین موهاش کشید و از اتاق بیرون رفت *
*چند دقیقه بعد درحالی که دراز کشیده بودم و کارلوس تو بغلم بود وارد اتاق شد *
عزرائیل: خوابه ؟ ... بزار من ببرمش

امیلی : بزار امشب اینجا بخوابه

عزرائیل : امی !

امیلی : صداتو بیار پایین بچه خوابه !

*نفس عمیق کشید *

عزرائیل: عشقم ... خیلی وقته برا من وقت نزاشتی الانم چند روزه بهم میگی خسته ای و خوابت میاد امشبم بهونه میاری کارلوس پیشمون باشه خب چته !؟

امیلی : من هیچیم نیست عزی الان دیگه پدر و مادر شدیم باید شرایط رو درک کنی

عزرائیل: درسته قبول دارم ولی ... عه من واقعا دگه نمیتونم تحمل کنم تو واقعا رفتارت عجیبه

امیلی : من عجیبم !؟ .. تویی که یه مدت مثل بچه های حسود رفتار میکنی

عزرائیل: فکر کردی من به کارلوس حسودی میکنم ؟! .. فکر کردی به پسر خودم حسادت میکنم !

امیلی : عزی داری بحث رو بزرگش میکنی بزار برای فردا شب همین

عزرائیل: اره بزارم برای فردا تا یه بهونه ی جدید پیدا کنی !

*از اناق رفت بیرون و در رو پشت سرش بست ، خیلی عصبانی بودم ولی اونم حق داشت ... من واقعاً دلم نمیخواست بینمون فاصله بندازم ولی شرایط ش نبود و عزی اصلا به این چیزا فکر نمیکرد ، اجازه دادم آروم بشه برای همین نرفتم پیشش *

*پرش زمانی دو ساعت بعد *
*رفتم تا با عزی حرف بزنم ، روی کاناپه خوابیده بود *

امیلی : عزی ..

*حتی تکون هم نخورد ، دلم نیومد بیدارش کنم شاید بهتر باشه صبح سر میز صبحانه باهاش حرف بزنم *
دیدگاه ها (۱۱)

پارت 186

رمان

شاهزاده دوست داشتنی من

همسر غیره منتظره

رمان تو خود منی

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

رمان عشق ممنوع

گل خونی پارت 41: چرا  میری تازع داشتیم حرف میزدیم - باید گوش...

the first lie

پارت سی چهار🔥عشق ابدی ما🔥شدو: خودم رو رسوندم به سونیک دستش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط