𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

سایـہ و وسوسـہ

𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۱


چرخی توی خونه زد و زیر لب آواز خوند. خوشحال بود که به کشورش برگشته بود. همه‌چیز بوی زندگی می‌داد و لذت‌بخش بود.

جونگکوک از پله‌ها پایین اومد و با حوله‌ی کوچیکی که توی دستش بود، صورتش رو خشک کرد.

_ چیکار می‌کنی؟

هیچی.. رفع دلتنگی می‌کنم.

تو که سرجمع یک ماه بیشتر اینجا نبودی +

_ آره، ولی خب مهم اینه که اون یک ماه رو توی کشور خودم بودم.

این‌قدر اینجا رو دوست داری؟ اگه یه روزی واقعاً مجبور بشیم از دست خانواده‌هامون فرار کنیم و بریم یه جای دیگه چی؟ +

_ خب، اون موقع به‌خاطر عشقمون از اینجا رفتیم، پس حس بدی نمی‌ده.

وقتی از دست چهار تا آدم خلافکار فرار کنی، با همون حس بد میری و اون حس توی وجودت می‌مونه.

جونگکوک مسیرش رو به سمت مبل گرفت و روی اون نشست.

اگه قرار بود فرار کنیم، کجا رو برای رفتن انتخاب می‌کردی؟ +

_ هر جایی به‌جز انگلیس. و خب.. شک دارم که خانواده‌م مشکلی بخوان داشته باشن. من اون‌قدر قدغن‌بازی و بدبختی براشون به بار آوردم که...

خب، این باعث می‌شه بیشتر بخوان مواظبت باشن. +

_ مگه این مدتی که اومدم خونه، کسی حالمو پرسید؟

شاید تو نخواستی. +

_ آره، من نخواستم، ولی نباید ببینن من زنده‌ام یا نه؟ بعضی وقتا همه رو پس می‌زنی که تنهات بذارن، اما ته وجودت فریاد می‌زنه که حداقل یکیتون کنارم بمونه. یکیتون هرچقدر پسش می‌زنم، پیشم بمونه و نذاره تنها باشم.

چیز عجیبیه، ولی خب.. یه زمانی توی تنهایی خودم مردم و زنده شدم. هیچ‌کس رو راه نمی‌دادم، چون حضورشون باعث می‌شد با سؤالای مسخره روحمو بخراشن، ولی فقط یکی رو می‌خواستم که کنارم بشینه و توی سکوت به حرفام گوش بده.. هیچی نگه، فقط اجازه بده توی بغلش گریه کنم.

نذاره شب‌ها توی تنهایی خودم بمیرم و زنده بشم.

حرفامو گوش بده تا خالی بشم، ولی پر شدم از حرفایی که هیچ‌وقت نزدمشون.

می‌خوای با من حرف بزنی؟ خودتو خالی کنی یا هر چیز دیگه‌ای؟ +

_ می‌دونی، من هیچ‌وقت برای خانواده‌م آدم مفیدی نبودم. همیشه پر از دردسر بودم. به‌خاطر دیوونه‌بازیام پدرمو از دست دادم. من مقصر مرگ پدرمم.

نیستی. +

_ تو از هیچ‌چیزی خبر نداری.

پس بگو تا بدونم. +

_ نگفتنش بهتره.

ولی من نمی‌خوام چیز مخفی‌ای بینمون باشه. +

لحظه‌ای تن لیویا لرزید.

_ ن.. نیست... اگه باشه، چیکار می‌کنی؟

به عشق بینمون شک می‌کنم. اون موقع نمی‌دونم چه رفتاری ازم سر می‌زنه. +

جونگکوک از جاش بلند شد و به سمت حیاط خونه رفت.

می‌رم یه سری به نگهبانا بزنم.

و در رو بست.

لیویا زیر لب زمزمه کرد:

_ ولی شاید اگه مخفی نمی‌موند، هیچ‌وقت نمی‌تونستیم عشق بینمون رو تجربه کنیم.. من به‌خاطر عشقمون این کارو کردم.

یک ماه از زندگی مشترکشون توی کره می‌گذشت. لیویا ارتباطش با مادرش رو شروع کرده بود، هرچند براش عجیب بود که مادرش چطور اون‌قدر راحت دروغش رو قبول کرده بود.

اون به مادرش گفته بود برای کار به خارج از شهر می‌ره و حالا با حضور جونگکوک گفته بود که توی اون شرکت همکار یکدیگر بودن و بینشون علاقه‌ای شکل گرفته بود.

وضعیت جونگکوک رو به بهبود بود و مراجعه‌ی دونفره‌شون به روان‌شناس کارشون رو راحت‌تر می‌کرد. همه‌چیز اون‌قدر قشنگ و خوب پیش می‌رفت که لیویا از این‌همه خوبی در شک بود.

اما خب، همیشه پشت هر آرامشی یه طوفان بزرگه.

جونگکوک با شیطنت فرار کرد و پشت درخت قایم شد و فریاد زد:

بیبی، لحن صدا زدن اسمم از زبونت وقتی دو ساعت پیش زیرم بودی، با الان چقدر فرق می‌کنه.. من اونو بیشتر می‌پسندم.

لیویا فوت عصبی‌ای کشید و به جونگکوک که همچنان شلنگ آب رو به سمتش گرفته بود و سرتاپاش رو خیس کرده بود، نگاه کرد.

_ حیف که نمی‌تونم دنبالت بدوم، ولی پرت کردن دمپاییم به سمتت رو خیلی دوست دارم، جئون شی!

با برخورد دمپایی به شکم جونگکوک، پسر ناله‌ی نمایشی‌ای از درد کرد و شکمش رو گرفت.

وای، خیلی درد گرفت! +

لیویا پاهاش رو روی زمین کوبید.

_ جونگگووووک!

جونگکوک با خنده دستش رو بالا آورد.

باشه، باشه، تسلیم! +

به سمت لیویا اومد و با گرفتن کمرش، اون رو به خودش چسبوند و گازی از لب‌هاش گرفت.

چجوریه که اصلاً ازت سیر نمی‌شم؟ +

_ هر وقت دلیلشو فهمیدی، به منم بگو، چون منم ازت سیر نمی‌شم.

جونگکوک روی بینی دختر ضربه‌ای زد و با چشم‌های خندونش ازش فاصله گرفت.

امروز که جایی قرار نذاشتی؟ وقت دکتر داریم. +

_ حواسم هست، عزیزم.

خب، دیگه برو بالا. +

_ تو هم بیا خب. راستی، مامانت زنگ زد.

چی می‌گفت؟ +

_ گفت شب بریم پیشش.

بریم؟ +

_ هرچی تو دوست داشته باشی.

یه سر بریم پیشش پس. +

_ باشه، ماه کوچولو.

با زنگ خوردن گوشیش، نگاهی به شماره انداخت.
دیدگاه ها (۶)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۵._ حالا با یه بچه،...

dark life = 40

پارت ۱۸ — «چالش عجیب»جونگکوک جعبه رو جلو کشید و یه کاغذ دیگه...

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

پارت ۱۱بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن....

پارت ۲۸ — «شامِ فاجعه»نیم ساعت بعد، بوی عجیبی کل خونه رو برد...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆P27تهیونگ: اووو آ...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

شهید رییسی گفته بود: تا یه ماه بانک وقت داره وام بده، بیشتر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط