𝑴𝒀 𝑺𝑨𝑽𝑰𝑶𝑼𝑹
𝑴𝒀 𝑺𝑨𝑽𝑰𝑶𝑼𝑹
P ¹
وارد کافه شد .
"بالاخره "
مثل همیشه خبرنگارها دنبالش کرده بودن .
اولین جایی که پیدا کرد همین کافه بود .
مطمئنا اگه تنها میشست خبرنگار ها شک میکرد.
نگاهش رو دور کافه چرخوند .
دختری رو دید که تنها پشت میز دونفرهی انتهای سالن نشسته بود .
آروم به سمت میز رفت و نشست .
دختر سرش رو از تو کتاب بالا آورد .
"معذرت میخوام آقا اما ..."
جونگکوک حرفش رو قطع کرد .
"ببین میدونم خب ؟ ولی الان به کمکت نیاز دارم ."
دختر سوالی بهش خیره شد .
چه کمکی باید به یه فرد غریبه میکرد؟
"خب .... خبرنگارها دنبالم هستن واقعا ازت ممنون میشم اگه فقط چند لحظه جوری تظاهر کنی انگار اومدیم سر قرار . بعدش من از این جا میرم."
دختر بدون فکر لب زد .
"شوخی میکنی ؟ چرا خبرنگارها باید بیوفتن دنبالت ؟"
مسلما نباید جونگکوک رو وقتی ماسک و کلاه داره بشناسه .
"ببین من... من یه خوانندم. بیشتر از این نمیتونم بگم . خواهش میکنم کمکم کن ."
دختر کمی فکر کرد .
کنجکاو بود بیشتر راحب این مرد بدونه .
"باشه ."
جونگکوک نفس عمیقی کشید .
در همون لحظه صدای خبرنگارهایی که هنوز دنبال جونگکوک میگشتن از خیابون بلند شد .
خوشبختانه دور تر از چیزی بودن که جونگکوک فکر میکرد.
__________________
بیشتر از یک ساعت بود که توی کافه بود .
"شما به من گفتی چند لحظه الان یک ساعته که اینجاییم."
پسر بهش نگاه کرد .
حس عذاب وجدان مثل مار توی تنش میپیچید.
فکر میکرد وقت اون رو تلف کرده .
"آخه اونا هنوز اون بیرونن."
سولین هوفی کشید .
"باشه . خونه ی من همین نزدیکی هاست . پیاده باید بریم .تا اونجا نقش دوست دخترت رو بازی میکنم بعد هم خودم با ماشین میبرمت خونت ."
چشم های جونگکوک از پیشنهاد دختر برق زد .
واقعا باید قدردان محبتش میبود .
"باشه ."
از پشت میز پاشدن .
سولین رفت تا قهوهش رو حساب کنه .
قبل از اینکه از کافه خارج بشن ...
P ¹
وارد کافه شد .
"بالاخره "
مثل همیشه خبرنگارها دنبالش کرده بودن .
اولین جایی که پیدا کرد همین کافه بود .
مطمئنا اگه تنها میشست خبرنگار ها شک میکرد.
نگاهش رو دور کافه چرخوند .
دختری رو دید که تنها پشت میز دونفرهی انتهای سالن نشسته بود .
آروم به سمت میز رفت و نشست .
دختر سرش رو از تو کتاب بالا آورد .
"معذرت میخوام آقا اما ..."
جونگکوک حرفش رو قطع کرد .
"ببین میدونم خب ؟ ولی الان به کمکت نیاز دارم ."
دختر سوالی بهش خیره شد .
چه کمکی باید به یه فرد غریبه میکرد؟
"خب .... خبرنگارها دنبالم هستن واقعا ازت ممنون میشم اگه فقط چند لحظه جوری تظاهر کنی انگار اومدیم سر قرار . بعدش من از این جا میرم."
دختر بدون فکر لب زد .
"شوخی میکنی ؟ چرا خبرنگارها باید بیوفتن دنبالت ؟"
مسلما نباید جونگکوک رو وقتی ماسک و کلاه داره بشناسه .
"ببین من... من یه خوانندم. بیشتر از این نمیتونم بگم . خواهش میکنم کمکم کن ."
دختر کمی فکر کرد .
کنجکاو بود بیشتر راحب این مرد بدونه .
"باشه ."
جونگکوک نفس عمیقی کشید .
در همون لحظه صدای خبرنگارهایی که هنوز دنبال جونگکوک میگشتن از خیابون بلند شد .
خوشبختانه دور تر از چیزی بودن که جونگکوک فکر میکرد.
__________________
بیشتر از یک ساعت بود که توی کافه بود .
"شما به من گفتی چند لحظه الان یک ساعته که اینجاییم."
پسر بهش نگاه کرد .
حس عذاب وجدان مثل مار توی تنش میپیچید.
فکر میکرد وقت اون رو تلف کرده .
"آخه اونا هنوز اون بیرونن."
سولین هوفی کشید .
"باشه . خونه ی من همین نزدیکی هاست . پیاده باید بریم .تا اونجا نقش دوست دخترت رو بازی میکنم بعد هم خودم با ماشین میبرمت خونت ."
چشم های جونگکوک از پیشنهاد دختر برق زد .
واقعا باید قدردان محبتش میبود .
"باشه ."
از پشت میز پاشدن .
سولین رفت تا قهوهش رو حساب کنه .
قبل از اینکه از کافه خارج بشن ...
- ۲.۸k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط