قسمت بیست و شش
روزهای اول دوری برای هر دو سخت بود.
جونهو در چین مشغول تحصیل شده بود و بیشتر روزش را در دانشگاه و دورههای تخصصی میگذراند.
مینجی هم در کره درس میخواند و خودش را برای ادامه مسیر پزشکی آماده میکرد.
آنها هر شب با هم تماس میگرفتند.
گاهی ساعتها حرف میزدند.
مینجی از روزش میگفت و جونهو از دانشگاه و چیزهایی که یاد گرفته بود.
یک شب، مینجی با لبخند گفت:
«خیلی خستهای؟»
جونهو لبخند زد.
«یکم.»
«پس برو بخواب.»
«نه، اول میخوام صداتو بشنوم.»
مینجی خندید.
«تو از وقتی رفتی خیلی لوس شدی.»
جونهو گفت:
«تقصیر توئه.»
هر دو خندیدند.
اما با گذشت ماهها، درس و کار بیشتر شد.
تماسهایشان کوتاهتر شد.
گاهی یکی از آنها آنقدر خسته بود که نمیتوانست تا آخر شب بیدار بماند.
با این حال، هنوز همدیگر را دوست داشتند.
تا اینکه یک روز، اتفاقی افتاد که همهچیز را تغییر داد.
جونهو پیامی از خانوادهاش دریافت کرد.
پیامی که باعث شد برای اولین بار، به آیندهای فکر کند که ممکن بود او را مدت خیلی بیشتری در چین نگه دارد.
ادامه دارد...
جونهو در چین مشغول تحصیل شده بود و بیشتر روزش را در دانشگاه و دورههای تخصصی میگذراند.
مینجی هم در کره درس میخواند و خودش را برای ادامه مسیر پزشکی آماده میکرد.
آنها هر شب با هم تماس میگرفتند.
گاهی ساعتها حرف میزدند.
مینجی از روزش میگفت و جونهو از دانشگاه و چیزهایی که یاد گرفته بود.
یک شب، مینجی با لبخند گفت:
«خیلی خستهای؟»
جونهو لبخند زد.
«یکم.»
«پس برو بخواب.»
«نه، اول میخوام صداتو بشنوم.»
مینجی خندید.
«تو از وقتی رفتی خیلی لوس شدی.»
جونهو گفت:
«تقصیر توئه.»
هر دو خندیدند.
اما با گذشت ماهها، درس و کار بیشتر شد.
تماسهایشان کوتاهتر شد.
گاهی یکی از آنها آنقدر خسته بود که نمیتوانست تا آخر شب بیدار بماند.
با این حال، هنوز همدیگر را دوست داشتند.
تا اینکه یک روز، اتفاقی افتاد که همهچیز را تغییر داد.
جونهو پیامی از خانوادهاش دریافت کرد.
پیامی که باعث شد برای اولین بار، به آیندهای فکر کند که ممکن بود او را مدت خیلی بیشتری در چین نگه دارد.
ادامه دارد...
- ۳.۹k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط