Why Did I Fall in Love with Her? | P²¹ 🖤

Why Did I Fall in Love with Her? | P²¹ 🖤

ویو: پایان مهمونی ـ ساعت ۱۱ شب

مهمونا کم‌کم عمارت رو ترک می‌کردن. دوهی روی مبل نشسته بود و از خستگی چشم‌هاشو می‌مالید.

+جونگکوک، می‌شه بریم؟ دیگه خسته شدم.

_آره، بیا بریم.

جونگکوک دستش رو گرفت و به سمت خروجی رفتن.

قبل از سوار شدن، دوهی متوجه مین‌جون شد که کنار ماشینش ایستاده بود.

مین‌جون: شب خوبی بود، خانم لی. امیدوارم دوباره ببینمتون.

+ممنون، شب شما هم بخیر.

_مین‌جون، حرفی داری؟

مین‌جون: فعلاً نه، جئون. به‌زودی می‌بینمت.

جونگکوک بدون جواب دادن، در ماشین رو برای دوهی باز کرد.

چند دقیقه بعد، ماشین توی خیابون‌های خلوت حرکت می‌کرد.

+از وقتی اون مرد رو دیدی، اخلاقت عوض شده.

_اون آدم قابل اعتمادی نیست.

+باشه، بهت اعتماد می‌کنم. ولی یه روز باید همه‌چیز رو بهم بگی.

_قول می‌دم.

جونگکوک دست دوهی رو گرفت و به راهش ادامه داد.

هم‌زمان، مین‌جون پشت پنجرهٔ عمارت ایستاده بود و رفتن ماشین رو تماشا می‌کرد.

مین‌جون: خوش باش، جئون... هنوز نمی‌دونی قراره چی از دست بدی.

پایان P²¹ 🖤

Why Did I Fall in Love with Her? | P²² 🖤

ویو: انبار متروکه ـ ساعت ۱۰ شب

دوهی بعد از خروج از شرکت، توسط افراد مین‌جون ربوده شده بود. وقتی چشم‌هاش رو باز کرد، خودش رو توی انباری تاریک دید.

+اینجا کجاست؟! منو آزاد کنید!

مین‌جون: بالاخره بیدار شدی، خانم لی!

+تو دیوونه‌ای؟! جونگکوک پیدام می‌کنه!

مین‌جون: دقیقاً برای همین اینجایی.

مین‌جون با خشم به طرفش رفت. دوهی وحشت‌زده عقب کشید و درست وقتی مین‌جون دستش رو بالا برد، صدای انفجار درِ انبار سکوت رو شکست.

_دستتو ازش بکش کنار!

همه به سمت در برگشتن. جونگکوک با چهره‌ای سرد وارد شد و افرادش پشت سرش بودن.

+جونگکوک!

جونگکوک با دیدن دوهی، برای لحظه‌ای کنترل چهره‌اش رو از دست داد.

_دوهی، نگام کن. اومدم دنبالت.

مین‌جون خندید.

مین‌جون: بالاخره اومدی، جئون! فکر می‌کردم بیشتر طول بکشه.

_خفه شو.

مین‌جون: برای یه دختر، این‌همه دردسر؟!

_اون دختر، تمام زندگی منه. اشتباه کردی که بهش دست زدی.

مین‌جون به افرادش اشاره کرد، اما افراد جونگکوک سریع وارد عمل شدن. چند لحظه بعد، راه فرار مین‌جون بسته شد.

جونگکوک خودش رو به دوهی رسوند و گره‌های دستش رو باز کرد.

+جونگکوک... فکر کردم دیگه نمیای...

_هیچ‌وقت نمی‌ذارم تنهات بذارن. شنیدی؟

دوهی با چشمانی پر از اشک، محکم بهش چسبید.

+خیلی ترسیده بودم...

_می‌دونم، عزیزم. دیگه تموم شد.

جونگکوک کت خودش رو روی شونه‌های دوهی انداخت و بلندش کرد.

مین‌جون: فکر نکن این آخر ماجراست، جئون!

جونگکوک لحظه‌ای ایستاد و بدون اینکه برگرده، گفت:

_برای تو، همین امشب تموم شد.

بعد دوهی رو به سمت ماشین برد؛ درحالی‌که حتی برای یک لحظه هم دستش رو رها نمی‌کرد.

پایان P²² 🖤
دیدگاه ها (۳)

Why Did I Fall in Love with You?P¹⁴ | ویو خونهچند ثانیه بعد،...

partسکوت...فقط صدای نفس‌ها شنیده می‌شد.مین‌هو پوزخند زد.«اگه...

《اسیر یک قرارداد》پارت ⁵ویو سومیاودر با صدای بلندی باز شد.همی...

قسمت دو

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 3صدای قدم های تند توی راهروی بیمارستا...

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیعصر، جونگ‌کوک با ماشین مشکی‌ا...

《اسیر یک قرارداد》پارت ⁶مین‌جو: شما همو می‌شناسید؟سومیاو با ت...

🌹🍷...................پارت۶.................🍷🌹#معشوقه_آلفا………...

《اسیر یک قرارداد》پارت ⁷ویو سومیاوهمین که اسم «جینو» به گوشم ...

چند پارتیپارت ۳لرزشِ خفیفی در دستانِ جونگکوک پیچید، اما نه ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط