معامله سیاه ۱۷
شوگا که از خیس شدن لباسش توسط دستهای کوچک ا/ت کلافه شده بود، اخمی کرد و با لحنی گزنده گفت:
«بسه دیگه! مثل بچههای پنجساله رفتار نکن. فکر کردی با پاشیدن چهار قطره آب من میذارم میرم؟ تو حتی بلد نیستی درست اعتراض کنی، فقط بلدی مثل یه گنجشکِ خیس غر بزنی و اعصاب خرد کنی.»
ا/ت که از کنایههای او حسابی لجبازتر شده بود، زیر لب زمزمه کرد: «نشونت میدم کی بچهست...» و در حالی که همچنان زیر لب به شوگا بد و بیراه میگفت، دستش را دراز کرد تا شامپو را از لبهی وان بردارد.
در همین حین که او خودش را بالا کشید، بخشی از بدنش از زیر کفها و آب بیرون افتاد. روی پوست سفید و لطیف سینهی او، جای دندانهای شوگا که از دیشب به کبودی میزد، کاملاً واضح و مشخص بود.
شوگا که تا آن لحظه با نگاهی سرد به او خیره بود، ناگهان ساکت شد. نگاهش روی آن نشانهی سرخ و بنفش قفل شد و لبخند کنایهآمیزش جایش را به یک نگاه تملکگرایانه و عمیق داد.
او کمی به جلو خم شد، آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت و با صدایی که حالا دیگر عصبی نبود، بلکه رگههایی از شیطنت و غرور در آن موج میزد، گفت:
«اوه... ببین چی اونجاست. انگار یادگاریِ دیشب هنوز خیلی پررنگه. حالا باز هم میخوای ادای آدمهای غریبه رو دربیاری؟ اون نشونه میگه که تو مالِ کی هستی، ا/ت.»
ا/ت که تازه متوجه شده بود چه اتفاقی افتاده، سریع شامپو را رها کرد و خودش را دوباره زیر آب پنهان کرد. صورتش از خجالت و حرص مثل لبو قرمز شده بود. او با صدایی که میلرزید دوباره شروع به غر زدن کرد:
«خفه شو! این... این فقط یه تصادف بود! تو یه وحشیِ تمامعیاری! نگاه نکن... بهت میگم نگاه نکن پیرمردِ منحرف!»
شوگا اما بدون توجه به غرغرهای او، با آرامش گفت:
«هر چقدر میخوای داد بزن، ولی اون جای گاز گرفتگی ثابت میکنه که دیشب کی به کی التماس میکرد.»
ا/ت در حالی که سعی میکرد با کفهای لغزنده خودش را بپوشاند، با صدایی لرزان و عصبی فریاد زد:
«دیشب دیشب بود! تموم شد و رفت! دیگه حق نداری در موردش حرف بزنی، فهمیدی؟»
شوگا که از دیدن این همه لجبازی و سرخ و سفید شدن او لذت میبرد، پوزخندی زد و صندلیاش را چند سانتیمتر دیگر به وان نزدیکتر کرد. او با انگشت اشاره، ابتدا به کبودیِ روی گردن ا/ت و بعد به نشانهی روی سینهاش که هنوز کمی از آب بیرون بود اشاره کرد.
او با لحنی آرام اما پر از شیطنت گفت:
«تموم شد؟ این نشانهها که چیز دیگهای میگن. نگاهشون کن... جوری روی پوستت نشستن که انگار دارن داد میزنن صاحبشون کیه. دیشب که داشتی زیرم نفسنفس میزدی، اصلاً به فکر "تموم شدن" نبودی. حالا که صبح شده برای من فیگورِ استقلال میگیری؟»
ا/ت که از خجالت و حرص میخواست جیغ بکشد، مشتهای کوچکش را در آب گره کرد و با غرغرهای بیپایان گفت:
«تو... تو واقعاً بیحیایی! من فقط سردم بود، برای همین اونجوری میکردم! اصلاً هم صاحب نداری، من مالِ خودمم! اینا هم همهاش تقصیر دندونای تیزِ توئه که مثل خونآشامها میمونی! پیرمردِ از خود راضی، فکر کردی کی هستی؟»
شوگا بدون اینکه از حرفهای او ناراحت شود، با نگاهی خمار و نافذ به او خیره ماند و گفت:
«هر چقدر میخوای غر بزن، ولی خودت هم میدونی که اگه همین الان دستم رو بیارم جلو، دوباره همونجوری میلرزی. میخوای امتحان کنیم که دیشب واقعاً "تموم شده" یا نه؟»
ا/ت با شنیدن این حرف، خودش را کاملاً تا بینی زیر آب فرو برد و فقط چشمانِ عصبانیاش بیرون ماند، در حالی که حبابهای ناشی از غرغرهای زیر آبش روی سطح کفها میآمد.
«بسه دیگه! مثل بچههای پنجساله رفتار نکن. فکر کردی با پاشیدن چهار قطره آب من میذارم میرم؟ تو حتی بلد نیستی درست اعتراض کنی، فقط بلدی مثل یه گنجشکِ خیس غر بزنی و اعصاب خرد کنی.»
ا/ت که از کنایههای او حسابی لجبازتر شده بود، زیر لب زمزمه کرد: «نشونت میدم کی بچهست...» و در حالی که همچنان زیر لب به شوگا بد و بیراه میگفت، دستش را دراز کرد تا شامپو را از لبهی وان بردارد.
در همین حین که او خودش را بالا کشید، بخشی از بدنش از زیر کفها و آب بیرون افتاد. روی پوست سفید و لطیف سینهی او، جای دندانهای شوگا که از دیشب به کبودی میزد، کاملاً واضح و مشخص بود.
شوگا که تا آن لحظه با نگاهی سرد به او خیره بود، ناگهان ساکت شد. نگاهش روی آن نشانهی سرخ و بنفش قفل شد و لبخند کنایهآمیزش جایش را به یک نگاه تملکگرایانه و عمیق داد.
او کمی به جلو خم شد، آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت و با صدایی که حالا دیگر عصبی نبود، بلکه رگههایی از شیطنت و غرور در آن موج میزد، گفت:
«اوه... ببین چی اونجاست. انگار یادگاریِ دیشب هنوز خیلی پررنگه. حالا باز هم میخوای ادای آدمهای غریبه رو دربیاری؟ اون نشونه میگه که تو مالِ کی هستی، ا/ت.»
ا/ت که تازه متوجه شده بود چه اتفاقی افتاده، سریع شامپو را رها کرد و خودش را دوباره زیر آب پنهان کرد. صورتش از خجالت و حرص مثل لبو قرمز شده بود. او با صدایی که میلرزید دوباره شروع به غر زدن کرد:
«خفه شو! این... این فقط یه تصادف بود! تو یه وحشیِ تمامعیاری! نگاه نکن... بهت میگم نگاه نکن پیرمردِ منحرف!»
شوگا اما بدون توجه به غرغرهای او، با آرامش گفت:
«هر چقدر میخوای داد بزن، ولی اون جای گاز گرفتگی ثابت میکنه که دیشب کی به کی التماس میکرد.»
ا/ت در حالی که سعی میکرد با کفهای لغزنده خودش را بپوشاند، با صدایی لرزان و عصبی فریاد زد:
«دیشب دیشب بود! تموم شد و رفت! دیگه حق نداری در موردش حرف بزنی، فهمیدی؟»
شوگا که از دیدن این همه لجبازی و سرخ و سفید شدن او لذت میبرد، پوزخندی زد و صندلیاش را چند سانتیمتر دیگر به وان نزدیکتر کرد. او با انگشت اشاره، ابتدا به کبودیِ روی گردن ا/ت و بعد به نشانهی روی سینهاش که هنوز کمی از آب بیرون بود اشاره کرد.
او با لحنی آرام اما پر از شیطنت گفت:
«تموم شد؟ این نشانهها که چیز دیگهای میگن. نگاهشون کن... جوری روی پوستت نشستن که انگار دارن داد میزنن صاحبشون کیه. دیشب که داشتی زیرم نفسنفس میزدی، اصلاً به فکر "تموم شدن" نبودی. حالا که صبح شده برای من فیگورِ استقلال میگیری؟»
ا/ت که از خجالت و حرص میخواست جیغ بکشد، مشتهای کوچکش را در آب گره کرد و با غرغرهای بیپایان گفت:
«تو... تو واقعاً بیحیایی! من فقط سردم بود، برای همین اونجوری میکردم! اصلاً هم صاحب نداری، من مالِ خودمم! اینا هم همهاش تقصیر دندونای تیزِ توئه که مثل خونآشامها میمونی! پیرمردِ از خود راضی، فکر کردی کی هستی؟»
شوگا بدون اینکه از حرفهای او ناراحت شود، با نگاهی خمار و نافذ به او خیره ماند و گفت:
«هر چقدر میخوای غر بزن، ولی خودت هم میدونی که اگه همین الان دستم رو بیارم جلو، دوباره همونجوری میلرزی. میخوای امتحان کنیم که دیشب واقعاً "تموم شده" یا نه؟»
ا/ت با شنیدن این حرف، خودش را کاملاً تا بینی زیر آب فرو برد و فقط چشمانِ عصبانیاش بیرون ماند، در حالی که حبابهای ناشی از غرغرهای زیر آبش روی سطح کفها میآمد.
- ۴.۰k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط