فیک تهیونگ(پروانه سیاه) پارت ۵۵
آخ.....تیان لااقل فکر کردم تو آدمی!
آخه این دیگه چه وضعیه.....
رسماً خشک شده بودم دیگه مغزم کار نمیکرد نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم....فقط با چشمای اندازه کاسه داشتم به جلوم نگاه میکردم.
جیمین هم مثل من داشت اونارو با نگاهش میخورد...
آخه ما اینهمه منتظر میشا بودیم در آخرم با این وضع روبهرو شدیم....عالیه...قشنگ نور اَلا نور...
جیمین یه سرفه مصلحتی کرد که هردو نگاهشون برگشت سمتمون.....میشا که کامل مشخص بود خودش از قبل شوکه شده اما الان که ما هم رو دید چشماش اندازه کاسه شد و یهو تیان رو هول داد و یه جیغ بنفش کشید....که مطمئن شدم امشب باید یه سر پیش دکتر برم.
تیان رو هول داد و داد زد و گفت:
میشا: پسره ی خاک تو سر...هول...گاو....الاق. زهر مار...این چه غلطی بود کردی...خاک تو سرت...بیشعور....
اگه جیمین حرفش رو قطع نکرده بود هنوز داشت به فوش دادنش به تیان ادامه میداد...البته منم مشکلی نداشتم...پسره ی خر.(😐)
جیمین: امممم...میگم میشا تا به جاهای باریک نکشیده بهتر نیست فوش دادن تموم کنی.
میشا: چی میگی تو آخه آروم باشم...من الان تا مرز جنون رفتم اونوقت تو میگی آروم باش عجب آدم پر توقع ای هستی!
بعد برگشت به سمت من و انگشتش رو آورد بالا و دوباره گفت:
میشا: آخ ببین من برای چی اومدم اینجا اما این داداش دبه خیار شور تو قشنگ ریدینگ کرد توی همه چی...آخه شما این داداشتون چجوری تربیت کردین... اوفففف.
جیمین: میشه همتون آروم باشین....در ضمن تیان برو لباست رو بپوش دار و ندارت رو ریختی بیرون.
تیان: چه دار و نداری....چی میگی...فقط پیرهن تنم نیست(😐)...اونم چون داشتم لباس عوض میکردم.
میشا: لباس عوض میکردی؟....چطوری؟!...توکه همین الان...
که تیان حرفش رو قطع کرد و گفت: بله داشتم لباس عوض میکردم اما قبل از اینکه تو بیای بعد از اینکه تو اومدی...عوض کردن لباس رو کلا بیخیال شدم.
همچنان که اینارو میگفت یه لبخند شیطانی روی لباش بود.
آهی از سره تاسف کشیدم...و به سقف خیره شدم و با نا امیدی گفتم: خدایا....امید وارم فرزند خونده باشم(عزیزم...بچم زله شده😂🗿)
تیان: داداش....
تهیونگ: ساکت شو...صداتو نشنوم!
تیان: اما...
جیمین: همین الان یه خانوم محترم میخواد دهنتو آسفالت کنه...بهتره داداشت رو هم نندازی به جونت...چون فکر کنم به اندازه کافی داغ کرده.
تیان: اما من کاری نکردم.
میشا: کاری نکردی!...تیان الان میزنم اینجا یه بلایی سرت میارم که مرغ های آسمون به حالت زر زر کنن!.... رسماً بزرگترین غلط تاریخ رو کردی...چقدر هم رو داری پسره ی اسکل.
تیان: هوففف
میشا: هوففف
تهیونگ: پاشو برو لباست رو بپوش اینجا جا خوش کرده.
تیان پاشد دره کمد رو باز کرد و یه لباس برداشت.
تهیونگ: میشا توهم برو پایین که حرف زیاد داریم بزنیم.
میشا هم با حرص و عصبانیت رفت پایین.
تهیونگ با تأسف سر تکون داد و رفت پایین.
جیمین: پسر این چه غلطی بود کردی.
تیان: مگه چیکار کردم.
جیمین: دیگه دهن منو باز نکن...بابا رفته بودی تو حلق دختره.
تیان: بابا چه حلقی...فقط یه بوسه سطحی بود.
جیمین یه تک خنده ای کرد و گفت: این...اینی که میگی یه بوسه سطحی بود...رسماً یه بوسه آب دار بود....والا پسر هنگ کردم....به قرآن اگه فیلم بودی نگات میکردم...بابا باید بهت لقب سلطان کیس کیدراما رو داد(😂)
تیان: نه بابا....یعنی در این حد بود؟
جیمین: از این حد بیشتر بود.
جیمین: اصن چیشد اینکارو کردی...تو که توی ایتالیا داشتی مغز مارو عین دارکوب سوراخ میکردی که من حوصله این دختر رو ندارم...میخواستی خون اون دختر بکنی تو شیشه....حالا چیشد؟
تیان یه خنده دندون نما کرد و گفت: دیگه دیگه.
جیمین هم خندید و گفت: وایسا من برم پایین یکم آب ها از آسیاب بیوفته بعد بیا پایین.
تیان: باشه برو.
جیمین هم رفت پایین و درو بست.
ادامه دارد.....
بازم بابت تأخیر متاسفم^^^💗
نظرات و لایک هاتون برام خیلی مهمه...
خب دیگه ماچ به کلتون خدافظ:)🥂🫂
آخه این دیگه چه وضعیه.....
رسماً خشک شده بودم دیگه مغزم کار نمیکرد نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم....فقط با چشمای اندازه کاسه داشتم به جلوم نگاه میکردم.
جیمین هم مثل من داشت اونارو با نگاهش میخورد...
آخه ما اینهمه منتظر میشا بودیم در آخرم با این وضع روبهرو شدیم....عالیه...قشنگ نور اَلا نور...
جیمین یه سرفه مصلحتی کرد که هردو نگاهشون برگشت سمتمون.....میشا که کامل مشخص بود خودش از قبل شوکه شده اما الان که ما هم رو دید چشماش اندازه کاسه شد و یهو تیان رو هول داد و یه جیغ بنفش کشید....که مطمئن شدم امشب باید یه سر پیش دکتر برم.
تیان رو هول داد و داد زد و گفت:
میشا: پسره ی خاک تو سر...هول...گاو....الاق. زهر مار...این چه غلطی بود کردی...خاک تو سرت...بیشعور....
اگه جیمین حرفش رو قطع نکرده بود هنوز داشت به فوش دادنش به تیان ادامه میداد...البته منم مشکلی نداشتم...پسره ی خر.(😐)
جیمین: امممم...میگم میشا تا به جاهای باریک نکشیده بهتر نیست فوش دادن تموم کنی.
میشا: چی میگی تو آخه آروم باشم...من الان تا مرز جنون رفتم اونوقت تو میگی آروم باش عجب آدم پر توقع ای هستی!
بعد برگشت به سمت من و انگشتش رو آورد بالا و دوباره گفت:
میشا: آخ ببین من برای چی اومدم اینجا اما این داداش دبه خیار شور تو قشنگ ریدینگ کرد توی همه چی...آخه شما این داداشتون چجوری تربیت کردین... اوفففف.
جیمین: میشه همتون آروم باشین....در ضمن تیان برو لباست رو بپوش دار و ندارت رو ریختی بیرون.
تیان: چه دار و نداری....چی میگی...فقط پیرهن تنم نیست(😐)...اونم چون داشتم لباس عوض میکردم.
میشا: لباس عوض میکردی؟....چطوری؟!...توکه همین الان...
که تیان حرفش رو قطع کرد و گفت: بله داشتم لباس عوض میکردم اما قبل از اینکه تو بیای بعد از اینکه تو اومدی...عوض کردن لباس رو کلا بیخیال شدم.
همچنان که اینارو میگفت یه لبخند شیطانی روی لباش بود.
آهی از سره تاسف کشیدم...و به سقف خیره شدم و با نا امیدی گفتم: خدایا....امید وارم فرزند خونده باشم(عزیزم...بچم زله شده😂🗿)
تیان: داداش....
تهیونگ: ساکت شو...صداتو نشنوم!
تیان: اما...
جیمین: همین الان یه خانوم محترم میخواد دهنتو آسفالت کنه...بهتره داداشت رو هم نندازی به جونت...چون فکر کنم به اندازه کافی داغ کرده.
تیان: اما من کاری نکردم.
میشا: کاری نکردی!...تیان الان میزنم اینجا یه بلایی سرت میارم که مرغ های آسمون به حالت زر زر کنن!.... رسماً بزرگترین غلط تاریخ رو کردی...چقدر هم رو داری پسره ی اسکل.
تیان: هوففف
میشا: هوففف
تهیونگ: پاشو برو لباست رو بپوش اینجا جا خوش کرده.
تیان پاشد دره کمد رو باز کرد و یه لباس برداشت.
تهیونگ: میشا توهم برو پایین که حرف زیاد داریم بزنیم.
میشا هم با حرص و عصبانیت رفت پایین.
تهیونگ با تأسف سر تکون داد و رفت پایین.
جیمین: پسر این چه غلطی بود کردی.
تیان: مگه چیکار کردم.
جیمین: دیگه دهن منو باز نکن...بابا رفته بودی تو حلق دختره.
تیان: بابا چه حلقی...فقط یه بوسه سطحی بود.
جیمین یه تک خنده ای کرد و گفت: این...اینی که میگی یه بوسه سطحی بود...رسماً یه بوسه آب دار بود....والا پسر هنگ کردم....به قرآن اگه فیلم بودی نگات میکردم...بابا باید بهت لقب سلطان کیس کیدراما رو داد(😂)
تیان: نه بابا....یعنی در این حد بود؟
جیمین: از این حد بیشتر بود.
جیمین: اصن چیشد اینکارو کردی...تو که توی ایتالیا داشتی مغز مارو عین دارکوب سوراخ میکردی که من حوصله این دختر رو ندارم...میخواستی خون اون دختر بکنی تو شیشه....حالا چیشد؟
تیان یه خنده دندون نما کرد و گفت: دیگه دیگه.
جیمین هم خندید و گفت: وایسا من برم پایین یکم آب ها از آسیاب بیوفته بعد بیا پایین.
تیان: باشه برو.
جیمین هم رفت پایین و درو بست.
ادامه دارد.....
بازم بابت تأخیر متاسفم^^^💗
نظرات و لایک هاتون برام خیلی مهمه...
خب دیگه ماچ به کلتون خدافظ:)🥂🫂
- ۱۱.۸k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط