پدرش می گفت از ساعت پنج صبح که خبر شهادت حضرت آقا را شنید

پدرش می گفت از ساعت پنج صبح که خبر شهادت حضرت آقا را شنیده بود گریه می کرد
چند بار زنگ زدم تهران حالش را بپرسم باز گربه می کرد
۲۴ساعت بود گریه می کرد
زنگ زدم آرامش کنم
گفت بابا دیگه دنیای بعد آقا را نمی خواهم
دوساعت بعد تو ماموریت شهید شد

شهید محمد مهدی رضائیون

#شهید #شهدا #ایران
دیدگاه ها (۰)

حضرت آیت‌الله مهدوی کنی تعریف می‌کنند که ما سال ۱۳۴۳ در عراق...

🔎#قاب_زندگی | روایت‌هایی از زندگی‌ رهبر معظم انقلاب📖 همه گم...

#یک_خاطره 🔸ماجرای عجیب شهادت شهیده طیبه واعظی...#متن_خاطره|ب...

#چندخاطره🔸بُرش‌هایی از زندگی سردار شهید رضا ابوطالب‌زاده سرا...

خسف | قصه بیست و دوم: حضرت زینب (س) بخش اول

P10F2 روز ها می گذشت و می گذشت دوستی دامیان لوسی اندر لوکاس ...

زهرا گلی‌زاده رتبه۷ کنکور انسانی ۱۴٠۵:«وقتی از درس خوندن خست...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش اول)

نگاه نفرت انگیز ,, Hateful look ,, 𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐~ناگهان دینگ دینگ ...

part ⁵ویو اتصبح با سردرد و بدن درد شدیدی از خواب بیدار شدم آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط