{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part ⁵

part ⁵

ویو ات

صبح با سردرد و بدن درد شدیدی از خواب بیدار شدم آنقدر بدنم درد میکرد که همه جا رو تار میدیدم یکم که گذشت دیدم تویه اتاقم من چجوری اومدم اینجا که یهو دیدم اجوما اومد داخل اتاق بزور نشستم

# بشین بشین دخترم حالت خوب نیست

- اجوماااااااا خیلی بدنم درد میکنهه

# واییی ببین چه بلایی سرت اومده مگه نگفتم رو حرف آقا حرف نزن

- خوب مت دیروز ۱۰ ساعت بی وقفه داشتم کار می‌کردم دیگع تمیز کردم حیاط چیچیه

# خب اینارو ول کن بیا واست مسکن آوردم بخور بعدش بیا پایین آقا گفته اگه امروز کارارو انجام ندی تنبیهت بدتره

- هوففففففففف باشهه

مسکن و خوردم و بزور رفتم پایین و صبحونه درست کردم و وقتی رو میز چیدم با جئون مواجه شدم

جونگکوک: تنبیه دیشبت حال داد؟(نیشخند)

ات: چرا اون کار و کردی مگه من یه خدمتکارم مگه بردتم من دختر عموتم چرا اینطوری میکنی؟

جی کی: تا تو باشی دیگه رو حرف های من سرپیچی نکنی تازه ببین بدنتو چجوری سیاهش کردم اینطوری هروقت بدنت و دیدی یاد دیشب میوفتی و هواست هست که دیگه رو حرفام سرپیچی نکنی


*صبحانه خورد و رفت




پرش به ساعت ۵ غروب(۵ غروب میشه یا بعد از ظهر؟)

ویو کوک:

توی دفترم بودم که دیدم بابام زنگ زد تعجب کردم اما جواب دادم

مکالمه:
(بابای جونگکوک: ب.ک جونگکوک: ج.ک)

ج.ک سلام بابا

ب.ک سلام و زهرمار اون چه کاری بود تو عروسی کردی هااا؟؟؟ من الان جواب مهمونا رو چی بدم اصن مهمونا هیچی اون دختر ورپریده کی بود هاااااا؟؟؟؟ اصن اونم هیچی دختر عموتو گرفتی کجا بردی با خودتت؟؟(عربده در حد کر شدن👈🏻👉🏻🎀)

ج.ک باباااااا آروم گوشم کر شدددد

ب.ک آروم و کوفت آروم و درد(یاد مامانم افتادم🗿) ببین یه ساعت دیگه با مامانت و عمو و زنعموت اونجاییم ببینم بلایی سر دختره آوردی من میدونم و تو فهمیدییی؟؟؟؟ مادرش بیچاره انقدرررر گریه کرد تمام آب بدنش خشک شد پدرش واست نقشه قتل کشیده میفهمییی؟؟؟

ج.ک ب...بابا‌...بیاین اینجا؟م.....میشه نیاین؟.........ا...ات مریضه نیاین

ب.ک نههههه نگو مریضه بگو یه بلایی سرش آوردم نمیخوام ببینین تا یه ساعت دیگه اونجاییم

قطع کرد(بیب بییییییییییییب)






ویو جونگکوک:
دیدگاه ها (۲۲)

دوزززتانننننننن ایشونو بفالو ایننننننمیدونستین اگه ایشون نبو...

part ⁴دست اجوما رو گرفتم و باهم از اون انباری خاک خورده اومد...

marry without love part 2

part ⁶ویو جونگکوک:وقتی بابام تلفن و قطع کرد چند ثانیه به گوش...

فیک تهیونگ

*ویو ات *شب شده بود ساعت نزدیکای ۹ بود پس تصمیم گرفتم برم بی...

پارت ۴ وقتی بهت سیلی زد ویو توی دادگاه جونگوک : آت غلط کردم ...

𝓟𝓪𝓻𝓽 ۵۱✦ات ویوتمام مسیر برگشت از کمپانی فقط به حرف‌های ریچار...

dark love

Destiny part 9

Destiny part 7

Destiny part 10

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط