P10
P10
F2
روز ها می گذشت و می گذشت دوستی دامیان لوسی اندر لوکاس و انیا از روز قبل بهتر میشد تا اینکه یه شب بارونی همه چی نابود شد
انیا:بزار برات توضیح میدم(گریه😭)
دامیان:من دیگه یه لحضه هم نمی تونم باتو باشم(عصبی)
انیا:دامیان تو رو خدا نرو بزار برات توضیح میدم(گریه شدید تر)
دامیان نرو
ولی دیگه دامیان رفته بود و انیا مونده بودو فکر اینکه چطوری به نبود دامیان عادت کنه یا اینکه چطوری به تونه به دامیان توضیح بده داشت با خودش فکر میکرد و گریه که
تق....
انیا دستش را گذاشت رو قلبش و اوفتاد زمین
از اون ور لوسی داشت دنبال انیا می گشت که دید اوفتاده رو زمین و بدو بدو رفت پیشش
لوسی:انیا انیا پاشو پاشو انیا پاشو
ولی انیا جوابی نداد و نه تکونی خورد
لوسی که خیلی نگران شده بود شروع کرد به تکون دادن انیا و هی صداش میزد ولی انیا چشم هایش را باز نمی کرد و لوسی سریع زنگ زد به آمبولانس و اومدن انیا رو باخود بردن
ساعت ها گذشت ولی خبری از دکتر نبود و لوسی داشت دیوونه میشد تا بلا خره اومد
دکتر:همراهان فورجر
لوسی:منم،میشه بگید حالش خوبه
دکتر:خطر از بیخ گوش شون رد شد ولی سالمن..
لوسی:پس برای چی بیهوش شد؟
دکتر:یه شوک بزرگ بهشون دست داد ولی جایه نگرانی نیست هم خودشون و هم بچشون سالمن
لوسی:ب...بچشون🫢
و اینو که گفت سریع رفت پیش انیا
انیا تازه به هوش اومده بود و تا لوسی رو دید زد زیر گریه
لوسی:انیا خوبی،..گریه نکن باش
انیا:لوسی دامیان ولم کرد،دیگه دوسم نداره(گریه)
لوسی:اینو ولش کن فقط بگو کی باردار شدی
انیا:ف..فکر..کنم..دو..دو..ماهه
لوسی:دو ماه،دامیان خبر داره
انیا:نه،خبر نداره
لوسی:پس که این طور
انیا:لوسی،من الان باید چی کار کنم ها
لوسی:نمی دونم انیا نمی دونم
(۲ماه قبل)
دامیان:انیا پاشو بریم مدرسه الان دیر می کنیما
***
F2
روز ها می گذشت و می گذشت دوستی دامیان لوسی اندر لوکاس و انیا از روز قبل بهتر میشد تا اینکه یه شب بارونی همه چی نابود شد
انیا:بزار برات توضیح میدم(گریه😭)
دامیان:من دیگه یه لحضه هم نمی تونم باتو باشم(عصبی)
انیا:دامیان تو رو خدا نرو بزار برات توضیح میدم(گریه شدید تر)
دامیان نرو
ولی دیگه دامیان رفته بود و انیا مونده بودو فکر اینکه چطوری به نبود دامیان عادت کنه یا اینکه چطوری به تونه به دامیان توضیح بده داشت با خودش فکر میکرد و گریه که
تق....
انیا دستش را گذاشت رو قلبش و اوفتاد زمین
از اون ور لوسی داشت دنبال انیا می گشت که دید اوفتاده رو زمین و بدو بدو رفت پیشش
لوسی:انیا انیا پاشو پاشو انیا پاشو
ولی انیا جوابی نداد و نه تکونی خورد
لوسی که خیلی نگران شده بود شروع کرد به تکون دادن انیا و هی صداش میزد ولی انیا چشم هایش را باز نمی کرد و لوسی سریع زنگ زد به آمبولانس و اومدن انیا رو باخود بردن
ساعت ها گذشت ولی خبری از دکتر نبود و لوسی داشت دیوونه میشد تا بلا خره اومد
دکتر:همراهان فورجر
لوسی:منم،میشه بگید حالش خوبه
دکتر:خطر از بیخ گوش شون رد شد ولی سالمن..
لوسی:پس برای چی بیهوش شد؟
دکتر:یه شوک بزرگ بهشون دست داد ولی جایه نگرانی نیست هم خودشون و هم بچشون سالمن
لوسی:ب...بچشون🫢
و اینو که گفت سریع رفت پیش انیا
انیا تازه به هوش اومده بود و تا لوسی رو دید زد زیر گریه
لوسی:انیا خوبی،..گریه نکن باش
انیا:لوسی دامیان ولم کرد،دیگه دوسم نداره(گریه)
لوسی:اینو ولش کن فقط بگو کی باردار شدی
انیا:ف..فکر..کنم..دو..دو..ماهه
لوسی:دو ماه،دامیان خبر داره
انیا:نه،خبر نداره
لوسی:پس که این طور
انیا:لوسی،من الان باید چی کار کنم ها
لوسی:نمی دونم انیا نمی دونم
(۲ماه قبل)
دامیان:انیا پاشو بریم مدرسه الان دیر می کنیما
***
- ۱.۱k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط