فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد
پارت ۲ —
((فاصله))
صبح، جونگکوک زودتر از همیشه بیدار شد.
اولین چیزی که دید، جای خالی کنار خودش بود.
دستش را آرام روی بالش کشید؛ هنوز کمی گرم بود.
صدای آب از حمام میآمد.
چند دقیقه بعد، تهیونگ بیرون آمد و بدون اینکه چیزی بگوید، جلوی آینه ایستاد و موهایش را مرتب کرد.
جونگکوک از روی تخت نشست.
— صبح بخیر.
تهیونگ از توی آینه نگاهش کرد.
— صبح بخیر.
صدایش خسته بود.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
— دیشب گوشیت پیام داشت.
دست تهیونگ برای لحظهای متوقف شد.
— چه پیامی؟
— نمیدونم. فقط دیدم یکی نوشته بود «دلم برات تنگ شده».
تهیونگ برگشت.
— گوشیمو چک کردی؟
— نه.
— پس از کجا میدونی؟
— صفحه روشن شد. همین.
تهیونگ گوشیاش را برداشت و صفحه را نگاه کرد.
— احتمالاً یکی از دوستامه.
جونگکوک آرام پرسید:
— کدوم دوست؟
تهیونگ جواب نداد.
— تهیونگ؟
— جونگکوک، واقعاً الان حوصله ندارم.
جونگکوک لبخند خیلی کوچکی زد.
— منم حوصله ندارم.
— پس چرا ادامه میدی؟
— چون قبلاً وقتی چیزی ناراحتم میکرد، بهت میگفتم.
تهیونگ ساکت شد.
جونگکوک ادامه داد:
— الان حتی نمیدونم باید بهت چی بگم.
تهیونگ کیفش را برداشت.
— امشب صحبت میکنیم.
جونگکوک به ساعت نگاه کرد.
— امشب هم دیر میای؟
تهیونگ مکث کرد.
— نمیدونم.
بعد از خانه بیرون رفت.
جونگکوک تا چند ثانیه به در خیره ماند.
بعد بلند شد و به آشپزخانه رفت.
روی میز هنوز دو فنجان قهوه بود.
قهوهی خودش را برداشت و نوشید.
سرد شده بود.
درست مثل رابطهای که تا چند وقت پیش فکر میکرد گرم و امن است.
---
عصر، تهیونگ هنوز برنگشته بود.
جونگکوک مشغول مرتب کردن خانه بود که چشمش به کت تهیونگ افتاد.
خواست آن را بردارد و داخل کمد بگذارد.
اما وقتی دستش را داخل جیب کت برد، یک رسید کوچک زیر انگشتانش حس کرد.
رسید را بیرون آورد.
یک کافه.
دو نوشیدنی.
ساعت ۲۰:۴۳ شب قبل.
جونگکوک چند لحظه به آن خیره ماند.
ساعت روی رسید دقیقاً زمانی بود که تهیونگ گفته بود:
«سر کارم.»
رسید را دوباره داخل جیب گذاشت.
نمیخواست بیشتر بگردد.
نمیخواست چیزی پیدا کند.
چون ته دلش هنوز امیدوار بود همهچیز یک سوءتفاهم باشد.
اما وقتی شب شد و تهیونگ بالاخره به خانه برگشت، جونگکوک فقط یک سؤال پرسید:
— دیشب واقعاً کجا بودی؟
تهیونگ به چشمهایش نگاه کرد.
— گفتم که، سر کار.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط به او خیره ماند.
و این بار، برای اولین بار، باور کردن حرف تهیونگ برایش سختتر از همیشه بود.
--------------------------------------
.
.
.
.
ادامه دارد.
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
((فاصله))
صبح، جونگکوک زودتر از همیشه بیدار شد.
اولین چیزی که دید، جای خالی کنار خودش بود.
دستش را آرام روی بالش کشید؛ هنوز کمی گرم بود.
صدای آب از حمام میآمد.
چند دقیقه بعد، تهیونگ بیرون آمد و بدون اینکه چیزی بگوید، جلوی آینه ایستاد و موهایش را مرتب کرد.
جونگکوک از روی تخت نشست.
— صبح بخیر.
تهیونگ از توی آینه نگاهش کرد.
— صبح بخیر.
صدایش خسته بود.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
— دیشب گوشیت پیام داشت.
دست تهیونگ برای لحظهای متوقف شد.
— چه پیامی؟
— نمیدونم. فقط دیدم یکی نوشته بود «دلم برات تنگ شده».
تهیونگ برگشت.
— گوشیمو چک کردی؟
— نه.
— پس از کجا میدونی؟
— صفحه روشن شد. همین.
تهیونگ گوشیاش را برداشت و صفحه را نگاه کرد.
— احتمالاً یکی از دوستامه.
جونگکوک آرام پرسید:
— کدوم دوست؟
تهیونگ جواب نداد.
— تهیونگ؟
— جونگکوک، واقعاً الان حوصله ندارم.
جونگکوک لبخند خیلی کوچکی زد.
— منم حوصله ندارم.
— پس چرا ادامه میدی؟
— چون قبلاً وقتی چیزی ناراحتم میکرد، بهت میگفتم.
تهیونگ ساکت شد.
جونگکوک ادامه داد:
— الان حتی نمیدونم باید بهت چی بگم.
تهیونگ کیفش را برداشت.
— امشب صحبت میکنیم.
جونگکوک به ساعت نگاه کرد.
— امشب هم دیر میای؟
تهیونگ مکث کرد.
— نمیدونم.
بعد از خانه بیرون رفت.
جونگکوک تا چند ثانیه به در خیره ماند.
بعد بلند شد و به آشپزخانه رفت.
روی میز هنوز دو فنجان قهوه بود.
قهوهی خودش را برداشت و نوشید.
سرد شده بود.
درست مثل رابطهای که تا چند وقت پیش فکر میکرد گرم و امن است.
---
عصر، تهیونگ هنوز برنگشته بود.
جونگکوک مشغول مرتب کردن خانه بود که چشمش به کت تهیونگ افتاد.
خواست آن را بردارد و داخل کمد بگذارد.
اما وقتی دستش را داخل جیب کت برد، یک رسید کوچک زیر انگشتانش حس کرد.
رسید را بیرون آورد.
یک کافه.
دو نوشیدنی.
ساعت ۲۰:۴۳ شب قبل.
جونگکوک چند لحظه به آن خیره ماند.
ساعت روی رسید دقیقاً زمانی بود که تهیونگ گفته بود:
«سر کارم.»
رسید را دوباره داخل جیب گذاشت.
نمیخواست بیشتر بگردد.
نمیخواست چیزی پیدا کند.
چون ته دلش هنوز امیدوار بود همهچیز یک سوءتفاهم باشد.
اما وقتی شب شد و تهیونگ بالاخره به خانه برگشت، جونگکوک فقط یک سؤال پرسید:
— دیشب واقعاً کجا بودی؟
تهیونگ به چشمهایش نگاه کرد.
— گفتم که، سر کار.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط به او خیره ماند.
و این بار، برای اولین بار، باور کردن حرف تهیونگ برایش سختتر از همیشه بود.
--------------------------------------
.
.
.
.
ادامه دارد.
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
- ۱۴.۵k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط