فیک تهکوک «وارثِ زار»
فیک تهکوک «وارثِ زار»
پارت سوم | پشت در
دستگیره هنوز تکان میخورد.
جونگکوک ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
— تهیونگ… اون کیه؟
تهیونگ جواب نداد.
فقط آرام جلو آمد و جلوی جونگکوک ایستاد.
صدای پشت در دوباره بلند شد:
— جونگکوک… در رو باز کن.
این بار صدا دقیقاً شبیه تهیونگ بود.
جونگکوک با نگرانی گفت:
— چطور ممکنه صدات رو تقلید کنه؟
تهیونگ به در خیره ماند.
— چون این اولین بار نیست.
— یعنی قبلاً هم این اتفاق افتاده؟
تهیونگ مکث کرد.
— نه برای من.
بعد نگاهش را به جونگکوک دوخت.
— برای برادرم.
همان لحظه صدای قدمهایی از راهرو شنیده شد.
اما این بار صدای چند نفر بود.
تهیونگ سریع چراغ را خاموش کرد.
— آروم باش.
جونگکوک زمزمه کرد:
— دارن میان؟
— آره.
— پس باید کمک بخوایم!
تهیونگ سرش را تکان داد.
— از کی؟
جونگکوک چیزی نگفت.
تهیونگ ادامه داد:
— یادت رفته؟ گفتم به هیچکس این خونه اعتماد نکن.
قدمها نزدیکتر شدند.
اما ناگهان…
همهچیز ساکت شد.
تهیونگ در را باز کرد.
راهرو خالی بود.
فقط یک پاکت سفید روی زمین قرار داشت.
جونگکوک آن را برداشت.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای وارث واقعی.»
جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد.
— این یعنی من؟
تهیونگ پاکت را از دستش گرفت.
— نمیدونم.
— بازش کن.
تهیونگ پاکت را باز کرد.
داخلش یک عکس قدیمی بود.
عکس یک خانواده.
چهار نفر در تصویر بودند.
پدر تهیونگ…
مادرش…
خود تهیونگ در کودکی…
و پسری که جونگکوک تا آن لحظه ندیده بود.
تهیونگ با دیدن عکس خشکش زد.
جونگکوک آهسته پرسید:
— این برادرته؟
تهیونگ سر تکان داد.
— آره.
جونگکوک به عکس نگاه کرد.
اما یک چیز عجیب وجود داشت.
پشت عکس، با دستخطی لرزان نوشته شده بود:
«پسری که همه فکر میکنند ناپدید شده، هرگز از این خانه خارج نشد.»
جونگکوک سرش را بالا آورد.
— تهیونگ…
تهیونگ چیزی نگفت.
— یعنی برادرت هنوز…
صدای کوبیده شدن درِ ورودی، هر دو را ساکت کرد.
چند لحظه بعد صدای پدربزرگ از پایین آمد:
— تهیونگ!
تهیونگ سریع عکس را داخل جیبش گذاشت.
— تو همینجا بمون.
— کجا میری؟
— باید بفهمم چه کسی این عکس رو فرستاده.
تهیونگ از اتاق خارج شد.
جونگکوک چند ثانیه منتظر ماند.
بعد متوجه چیزی روی زمین شد.
یک تکه کاغذ کوچک زیر تخت افتاده بود.
آن را برداشت.
فقط یک جمله رویش نوشته شده بود:
«اگر میخواهی بفهمی چرا مجبور به ازدواج شدی، به اتاق ممنوعه برو.»
جونگکوک به راهروی تاریک نگاه کرد.
اتاق ممنوعه درست انتهای راهرو بود.
اتاقی که از وقتی وارد این خانه شده بود، هیچکس اجازه نداده بود حتی به آن نزدیک شود.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
و برخلاف هشدار تهیونگ…
به سمت اتاق ممنوعه رفت.
پارت سوم | پشت در
دستگیره هنوز تکان میخورد.
جونگکوک ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
— تهیونگ… اون کیه؟
تهیونگ جواب نداد.
فقط آرام جلو آمد و جلوی جونگکوک ایستاد.
صدای پشت در دوباره بلند شد:
— جونگکوک… در رو باز کن.
این بار صدا دقیقاً شبیه تهیونگ بود.
جونگکوک با نگرانی گفت:
— چطور ممکنه صدات رو تقلید کنه؟
تهیونگ به در خیره ماند.
— چون این اولین بار نیست.
— یعنی قبلاً هم این اتفاق افتاده؟
تهیونگ مکث کرد.
— نه برای من.
بعد نگاهش را به جونگکوک دوخت.
— برای برادرم.
همان لحظه صدای قدمهایی از راهرو شنیده شد.
اما این بار صدای چند نفر بود.
تهیونگ سریع چراغ را خاموش کرد.
— آروم باش.
جونگکوک زمزمه کرد:
— دارن میان؟
— آره.
— پس باید کمک بخوایم!
تهیونگ سرش را تکان داد.
— از کی؟
جونگکوک چیزی نگفت.
تهیونگ ادامه داد:
— یادت رفته؟ گفتم به هیچکس این خونه اعتماد نکن.
قدمها نزدیکتر شدند.
اما ناگهان…
همهچیز ساکت شد.
تهیونگ در را باز کرد.
راهرو خالی بود.
فقط یک پاکت سفید روی زمین قرار داشت.
جونگکوک آن را برداشت.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای وارث واقعی.»
جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد.
— این یعنی من؟
تهیونگ پاکت را از دستش گرفت.
— نمیدونم.
— بازش کن.
تهیونگ پاکت را باز کرد.
داخلش یک عکس قدیمی بود.
عکس یک خانواده.
چهار نفر در تصویر بودند.
پدر تهیونگ…
مادرش…
خود تهیونگ در کودکی…
و پسری که جونگکوک تا آن لحظه ندیده بود.
تهیونگ با دیدن عکس خشکش زد.
جونگکوک آهسته پرسید:
— این برادرته؟
تهیونگ سر تکان داد.
— آره.
جونگکوک به عکس نگاه کرد.
اما یک چیز عجیب وجود داشت.
پشت عکس، با دستخطی لرزان نوشته شده بود:
«پسری که همه فکر میکنند ناپدید شده، هرگز از این خانه خارج نشد.»
جونگکوک سرش را بالا آورد.
— تهیونگ…
تهیونگ چیزی نگفت.
— یعنی برادرت هنوز…
صدای کوبیده شدن درِ ورودی، هر دو را ساکت کرد.
چند لحظه بعد صدای پدربزرگ از پایین آمد:
— تهیونگ!
تهیونگ سریع عکس را داخل جیبش گذاشت.
— تو همینجا بمون.
— کجا میری؟
— باید بفهمم چه کسی این عکس رو فرستاده.
تهیونگ از اتاق خارج شد.
جونگکوک چند ثانیه منتظر ماند.
بعد متوجه چیزی روی زمین شد.
یک تکه کاغذ کوچک زیر تخت افتاده بود.
آن را برداشت.
فقط یک جمله رویش نوشته شده بود:
«اگر میخواهی بفهمی چرا مجبور به ازدواج شدی، به اتاق ممنوعه برو.»
جونگکوک به راهروی تاریک نگاه کرد.
اتاق ممنوعه درست انتهای راهرو بود.
اتاقی که از وقتی وارد این خانه شده بود، هیچکس اجازه نداده بود حتی به آن نزدیک شود.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
و برخلاف هشدار تهیونگ…
به سمت اتاق ممنوعه رفت.
- ۳۳۰
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط