his favorite strawberry
part 80
نگاهی به چهره اش انداختم
خیلی شکسته به نظر می اومد
انگاری این چند سال اندازه کل عمرش پیر شده بود
اشکال نداره هنوزم خیلی ددیه
ولی چطور تونسته با من اینکارو کنه
میتونست بهم بگه
داشتم با نگاهم بهش فحش میدادم که یهو تهیونگ وارد اتاق شد
ای جون دعوا
ولی خیلی شیک و مجلسی جونگکوک رو به آغوش کشید
همون لحظه سوالی دهنمو درگیر کرد
نکنه اینا گی هستن؟
نکنه همش یک بازی بوده ولی جونگکوک تهیونگ رو دوست داشته برای اینکه تهیونگ حسودیش بشه با من نامزد کرد
بعد تهیونگ مثل این ددی ها از آتیش سوزی نجاتش داده
ولی دلشون برای من که ضلعی از این مثلث عشقی بودم سوخته
نکنه جونگکوک گفته یا هارینو نجات میدی یا به خودم صدمه میزنم بعد با بوسه ساکتش کرده ولی بعد از اصرار های جونگکوک دلشون برام سوخته
نکنه..
تهیونگ با دیدن من از کوک جدا شد و به سمتم اومد
ضربه ای به پیشونیم زد و شیطون گفت
€داری به چی فکر میکنی کوچولو؟
+اولا کوچولو عمته..دوما دارم به گی بودنتون و ماجرای عاشقی تون و مخالفت های مادر پدرتون با گرایشتون فکر میکنم
بعد از تموم شدن حرفم صدای شلیک خنده ی چند نفر بالا رفت
بله جمعشون هم که جمعه
رزی و گارام و جنی و چان و وویونگ و هاجون و چند تا پلیس بودن
پلیس برای چی؟
نکنه میخوان من رو به زندان ببرن
جونگکوک کصافت علاوه بر اینکه با تهیونگ بهم خیانت کرد پلیس هم اورده من رو ببرن زندان ؟
نکنه اعدامن کنن؟
من که کاری نکردم
سلاممم
بالاخره از خماری درتون آوردم
و بالاخره جونگکوک عزیز برگشت
فعلا همین دو پارت رو نوشتم
هر موقع نوشتم شده یک پارت هم باشه میزارم گفتم بعد از این همه وقت حقتونه از خماری در بیاین😂
نگاهی به چهره اش انداختم
خیلی شکسته به نظر می اومد
انگاری این چند سال اندازه کل عمرش پیر شده بود
اشکال نداره هنوزم خیلی ددیه
ولی چطور تونسته با من اینکارو کنه
میتونست بهم بگه
داشتم با نگاهم بهش فحش میدادم که یهو تهیونگ وارد اتاق شد
ای جون دعوا
ولی خیلی شیک و مجلسی جونگکوک رو به آغوش کشید
همون لحظه سوالی دهنمو درگیر کرد
نکنه اینا گی هستن؟
نکنه همش یک بازی بوده ولی جونگکوک تهیونگ رو دوست داشته برای اینکه تهیونگ حسودیش بشه با من نامزد کرد
بعد تهیونگ مثل این ددی ها از آتیش سوزی نجاتش داده
ولی دلشون برای من که ضلعی از این مثلث عشقی بودم سوخته
نکنه جونگکوک گفته یا هارینو نجات میدی یا به خودم صدمه میزنم بعد با بوسه ساکتش کرده ولی بعد از اصرار های جونگکوک دلشون برام سوخته
نکنه..
تهیونگ با دیدن من از کوک جدا شد و به سمتم اومد
ضربه ای به پیشونیم زد و شیطون گفت
€داری به چی فکر میکنی کوچولو؟
+اولا کوچولو عمته..دوما دارم به گی بودنتون و ماجرای عاشقی تون و مخالفت های مادر پدرتون با گرایشتون فکر میکنم
بعد از تموم شدن حرفم صدای شلیک خنده ی چند نفر بالا رفت
بله جمعشون هم که جمعه
رزی و گارام و جنی و چان و وویونگ و هاجون و چند تا پلیس بودن
پلیس برای چی؟
نکنه میخوان من رو به زندان ببرن
جونگکوک کصافت علاوه بر اینکه با تهیونگ بهم خیانت کرد پلیس هم اورده من رو ببرن زندان ؟
نکنه اعدامن کنن؟
من که کاری نکردم
سلاممم
بالاخره از خماری درتون آوردم
و بالاخره جونگکوک عزیز برگشت
فعلا همین دو پارت رو نوشتم
هر موقع نوشتم شده یک پارت هم باشه میزارم گفتم بعد از این همه وقت حقتونه از خماری در بیاین😂
- ۷.۵k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط