🖤 فیک: اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...

🖤 فیک: اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...

پارت هفتم: دو نوزاد در یک عکس!

ساعت ۸ صبح – عمارت تهیونگ

تهیونگ هنوز عکس دو نوزاد را در دست داشت.

جیهوپ روبه‌رویش ایستاده بود.

تهیونگ: «یعنی می‌گی جونگکوک یه دوقلو داشته؟»

جیهوپ: «احتمالش هست.»

تهیونگ: «چرا تا الان چیزی نمی‌دونستی؟»

جیهوپ: «چون وقتی من بچه بودم، پدر و مادرم هیچ‌وقت درباره این موضوع حرف نمی‌زدن.»

در همین لحظه در باز شد.

جین وارد شد.

جین: «بالاخره فهمیدین عکس مربوط به چیه؟»

تهیونگ: «هنوز نه.»

جین عکس را برداشت و با دقت نگاه
کرد.

جین: «عجیبه... پشت عکس یه نوشته هست.»

جیهوپ عکس را برگرداند.

با خطی قدیمی نوشته شده بود:

«دو فرزند، دو سرنوشت؛ روزی دوباره یکدیگر را پیدا خواهند کرد.»

همه ساکت شدند.


---

ساعت ۱۰ – آشپزخانه

جونگکوک با لباس راحتی وارد آشپزخانه شد.

جونگکوک: «صبح بخیررر!»

جیمین: «بالاخره بیدار شدی!»

جونگکوک: «جیمین، تو چرا همیشه بیداری؟»

یونگی: «چون صبحونه رو من آماده می‌کنم.»

جونگکوک: «یونگی هیونگ، تو بهترین آدم دنیایی!»

جیمین: «پس من چی؟»

جونگکوک: «تو هنوز باید تمرین کنی!»

جیمین: «وای! این بچه رو ببین!»

تهیونگ وارد آشپزخانه شد.

تهیونگ: «صبح بخیر، عشق من.»

جونگکوک: «تهیونگ! برام پنکیک می‌خری؟»

تهیونگ: «هرچقدر بخوای.»

جونگکوک: «دوستت دارم!»

تهیونگ پیشانی‌اش را بوسید.


---

ساعت ۱۲ – اتاق کار هوسونگ

جیهوپ مشغول بررسی پرونده‌های قدیمی بود.

ناگهان یک نام روی صفحه ظاهر شد.

JEON FAMILY – SECRET ARCHIVE

جیهوپ فایل را باز کرد.

داخل آن اطلاعاتی درباره دو نوزاد وجود داشت.

یکی: جئون جونگکوک.

دومی: نامی که سال‌ها پیش از پرونده حذف شده بود.

جیهوپ: «نه... امکان نداره.»

گوشی‌اش را برداشت و به تهیونگ زنگ زد.

جیهوپ: «رئیس، باید بیای اینجا.»

تهیونگ: «چی پیدا کردی؟»

جیهوپ: «فکر کنم اون نوزاد دوم هنوز زنده‌ست.»


---

ساعت ۴ – حیاط عمارت

جونگکوک روی تاب نشسته بود و با جیمین صحبت می‌کرد.

جونگکوک: «جیمین، به نظرت تهیونگ منو دوست داره؟»

جیمین: «نه، اصلاً! فقط برای سرگرمی برات عمارت خریده!»

جونگکوک: «جیمین!»

جیمین خندید.

جیمین: «معلومه که دوستت داره، احمق کوچولو.»

جونگکوک لبخند زد.

همان لحظه تهیونگ از ساختمان بیرون آمد.

تهیونگ: «جونگکوک، بیا پیشم.»

جونگکوک بلند شد و به سمتش رفت.

جونگکوک: «چی شده؟»

تهیونگ: «یه نفر هست که شاید بخوای ببینیش.»

جونگکوک: «کی؟»

تهیونگ مکث کرد.

تهیونگ: «شاید یکی از اعضای خانواده‌ات.»

جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.

جونگکوک: «منظورت چیه؟»

تهیونگ دستش را گرفت.

تهیونگ: «هنوز مطمئن نیستیم، عزیزم.»


---

ساعت ۹ شب – مقر مافیا

جیهوپ بالاخره یک عکس جدید پیدا کرد.

عکس پسری جوان با موهای مشکی بود.

پایین عکس نوشته شده بود:

«فرزند دوم خانواده جئون – محل سکونت نامشخص.»

جیهوپ آرام گفت:

«جونگکوک... تو یه برادر دیگه هم داری؟»

در همان لحظه پیام جدیدی روی صفحه ظاهر شد.

شماره ناشناس:

«بالاخره پیداش کردید. اما مراقب باشید؛ اون هنوز نمی‌دونه برادرش کیه.»

تهیونگ به صفحه خیره شد.

تهیونگ: «این داستان خیلی پیچیده‌تر از چیزیه که فکر می‌کردیم.»



ادامه دارد ساعت ۱۰میزارم 😘🫤
دیدگاه ها (۰)

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷ویو میکا_____میکا: «چی...

پارت هفتم: نامی روی تیغه. صبح هنوز نرسیده بود که جونگکوک روی...

شاگرد لوس من

دیروز صبح بنگتن لایو اوتی سون داشتننننن😭😭😭من خواب بودمممم سا...

پارت ۳۶

Forced to be by your sideبه اجبار کنار توpart: 28صبح روز بعد...

یه فکت هست که میگه بیشتر ارمیا تو تاریک ترین لحظه زندگیشون ب...

🖤 قسمت اول: معامله ژانر: مافیایی، عاشقانه، کمدی، ازدواج اجبا...

𓆩🩸𓆪 𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐎𝐀𝐓𝐇 ⛓️ پیمان خون | پارت ³ 🥀━━━━━━━━━━━━━━━━━━[عما...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت هــفت 𓆪 🖤🥀ات عکس را محکم در دستش گر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط