part83
– ویو جونگکوک
کلید هنوز توی دستش بود... ولی خودش رفته بود. بیهیچ حرفی، بیهیچ نگاهی.
لندن، با تمام شلوغیش، یهدفعه برام ساکت شد. یه سکوت سنگین که توش فقط صدای قلب شکستهی خودم میپیچید.
پشیمونی؟ نه، این فراتر از پشیمونی بود. این یه فروپاشی بود.
همونجا کنار خیابون موندم. حتی نمیدونستم چند دقیقه گذشته، یا چند ساعت. هوا تاریک شده بود، ولی من هنوز به نقطهای که اون ایستاده بود خیره مونده بودم.
همهی پسرها – تهیونگ، جیمین، نامجون، شوگا، جین و جیهوپ – کمکم رسیدن دنبالم. اول فقط از دور نگاهم کردن.
هیچکدوم چیزی نگفتن. چون همهچیز از نگاهم مشخص بود.
تهیونگ اومد جلو، آروم دستشو گذاشت روی شونهم.
"بیا بریم، داداش. بسه دیگه. اینجا موندنت چیزی رو عوض نمیکنه."
من ساکت موندم. دلم نمیخواست برگردم. دلم نمیخواست قبول کنم که اون رفته. ولی چارهای نبود...
**
چند ساعت بعد، سوار هواپیما شدیم و برگشتیم کره.
پسرها سعی میکردن بهم روحیه بدن، ولی من فقط به پنجره خیره شده بودم. یه قسمت از دلم هنوز توی لندن جا مونده بود، پیش اون دختری که قویتر از همیشه ازم گذشت.
وقتی رسیدیم خونه، درو که باز کردم، یه سیلی از خاطره خورد توی صورتم. همهچیز بوی اونو میداد.
روی کاناپه نشستم. به کلید توی دستم نگاه کردم.
همون کلیدی که نتونست قفل دلشو باز کنه...
نه بهخاطر اینکه نخواست، بهخاطر اینکه دیگه ازم خسته شده بود.
**
اون شب، توی تاریکی خونه، به یه چیز فکر کردم:
برای اولین بار، من تنها مونده بودم. بدون نقاب، بدون غرور، بدون بازی.
و حالا باید تصمیم میگرفتم...
دنبال کسی برم که همهی روحم با رفتنش له شده،
یا بذارم بره... و خودمو بسازم برای یه برگشت واقعی.
---
کلید هنوز توی دستش بود... ولی خودش رفته بود. بیهیچ حرفی، بیهیچ نگاهی.
لندن، با تمام شلوغیش، یهدفعه برام ساکت شد. یه سکوت سنگین که توش فقط صدای قلب شکستهی خودم میپیچید.
پشیمونی؟ نه، این فراتر از پشیمونی بود. این یه فروپاشی بود.
همونجا کنار خیابون موندم. حتی نمیدونستم چند دقیقه گذشته، یا چند ساعت. هوا تاریک شده بود، ولی من هنوز به نقطهای که اون ایستاده بود خیره مونده بودم.
همهی پسرها – تهیونگ، جیمین، نامجون، شوگا، جین و جیهوپ – کمکم رسیدن دنبالم. اول فقط از دور نگاهم کردن.
هیچکدوم چیزی نگفتن. چون همهچیز از نگاهم مشخص بود.
تهیونگ اومد جلو، آروم دستشو گذاشت روی شونهم.
"بیا بریم، داداش. بسه دیگه. اینجا موندنت چیزی رو عوض نمیکنه."
من ساکت موندم. دلم نمیخواست برگردم. دلم نمیخواست قبول کنم که اون رفته. ولی چارهای نبود...
**
چند ساعت بعد، سوار هواپیما شدیم و برگشتیم کره.
پسرها سعی میکردن بهم روحیه بدن، ولی من فقط به پنجره خیره شده بودم. یه قسمت از دلم هنوز توی لندن جا مونده بود، پیش اون دختری که قویتر از همیشه ازم گذشت.
وقتی رسیدیم خونه، درو که باز کردم، یه سیلی از خاطره خورد توی صورتم. همهچیز بوی اونو میداد.
روی کاناپه نشستم. به کلید توی دستم نگاه کردم.
همون کلیدی که نتونست قفل دلشو باز کنه...
نه بهخاطر اینکه نخواست، بهخاطر اینکه دیگه ازم خسته شده بود.
**
اون شب، توی تاریکی خونه، به یه چیز فکر کردم:
برای اولین بار، من تنها مونده بودم. بدون نقاب، بدون غرور، بدون بازی.
و حالا باید تصمیم میگرفتم...
دنبال کسی برم که همهی روحم با رفتنش له شده،
یا بذارم بره... و خودمو بسازم برای یه برگشت واقعی.
---
- ۱۸.۰k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط