روانی منP14
ویو هانا
بیدار شدم و دیدم توی درمانگاه مدرسه ام
هانا:اوممم….لانیا(صدای گرفته)
لانیا کنارم بود ولی خواب بود
یکم ول خوردم و تا بدم عادت کنه
از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت اینه
هانا:What؟؟چرا سرم انگار عملیها باند پیچی شده؟(صدای گرفته و تعجب)
یکم دست به سرم زدم دیدم نه خیلی درد میکنه
به ساعت دیواری نگاه کردم
هانا:جان؟؟تازه زنگ آزاد هست؟یعنی من یکساعت بیهوش بودم؟؟؟؟لانیاااا(کمی داد)
فکر کنم یه یکمتری پرید بالا
لانیا:ها ها چیشده؟؟؟(تعجب)
هانا:اینجا چخبره؟؟؟
لانیا:هوففف ترسیدماااا(یه نفس عمیق میکشه)تو وسط والیبال حواست پرت شد و توپ خورد توی سرت و بیهوش شدی
هانا:ها؟(تعجب)خب اره واقعا حواسم پرت شد
ولی این باند روی سرم چیه؟
لانیا:اره مثل اینکه سرت زخم شده سیسی
هانا:کی توپ رو شوت کرد؟
لانیا:لیا جونننن
هانا:مطمئنم از قصد زده…تا دیده حواسم پرته زده تا سرم زخمی بشه(عصبی)
لانیا:حالا باشه آروم باش خداتو شکر کن سالمی
هانا:حالا به تهیونگ چی بگم؟؟؟(نگران)
لانیا:تو داشتی جون میدادی بعد میگی به تهیونگ چی بگم؟(عصبی)
هانا:ولش کن اونکه نمیتونه کاری کنه حیحیحی
لانیا:ولش کن..راستی یه چیزی
هانا:جانم چیشده؟
لانیا:فردا قراره یه دانش آموز جدید بیاد
هانا:نه بابااااااا وسط سال اخه؟
لانیا:چمیدونم تا جایی که شنیدم تو مدرسه ی قبلیش خیلی قلدری میکرده بخاطر همین انتقالش دادن اینجا
هانا:اووو ایشالا باما کاری نداره(خنده)
_پزشک میاد_
پزشک:او لی هانا چطوری؟هوففف داشتم فکر میکردم سرت شکسته(خنده)البته دور از جونت
هانا:ممنونم خانم(خنده ی ملیح)
پزشک:خانم لی چندتا آزمایش انجام میدیم بعدش میتونی بری
*اول ضربان قلبشو گرفت*دوم چندتا ضربه به سرش زد*سوم با دستگاه داخل سرش رو چک میکنه
پزشک:خب خب هانا خانن کاملا سالمی
لانیا:ممنون خانم…حیحی هانا زودباش پاشو
هانا:تشکر خانم
^از داخل درمانگاه مدرسه درومدن و رفتن کافه
ویو تهیونگ
رسیدم عمارت…آهه دلم برای بوی عمارتم تنگ شده بود
تهیونگ:همگی جمع بشین زود(داد)
٪تمام خدمتکار ها و بادیگارد ها صف بستن
تهیونگ:همونطور که دارید میبینید برگشتم ولی با ی تغییر برگشتم
تهیونگ:این عمارت قراره ملکه داشته باشه
^خدمتکار ها شروع کردم به پچ پچ کردن
تهیونگ:امروز میاد اینجا میخوام تدارکات ببینین
و میدونین که اگه چیزی بابمیلش نبود چی میشه؟(جدی)
خدمتکار ها:چشم ارباب
تهیونگ:بادیگارد هاهم حیاط رو تمیز کنن
بادیگارد شماره1:ارباب ما مَردیم این کار برای خدمتکار هاست
تهیونگ:چی؟(نیشخند)همهتون وظیفههاتون یکیه
کسی هم حق اعتراض نداره(جدی)
بادیگاردها:چشم ارباب
(#ادمینفمنیست)
تهیونگ:پرنسسم منتظر باش(نیشخند)
ویو هانا
دلشوره و ذوق داشتم انگار قرار بود اتفاق خاصی بیوفته
هانا:لانیا حس میکنم قراره یه اتفاق خاصی بیوفته
لانیا:نه بابا شاید لیا قراره بزنتت(خنده)
هانا:هاهاها خندیدم(جدی)
لانیا:میگما اگه آقای روانی فرار کرد تو باهاش میری؟
هانا:تاحالا بهش فکر نکردم..ولی اره من واقعا دوستش دارم
لانیا:اووو نه باباااا دختر فراری باشههع
هانا:برو گمشووو..چقدر دیگه زنگ خونه میخوره؟
*لانیا به ساعت دیواریه کافه نگاه میکنه
لانیا:یه دوقیقه ی دیگه
هانا:پس پاشو بریم کلاس وسایلمون رو جمع کنیم
لانیا:عررر راست میگی پاشو
^از کافه بیرون رفتن و سمت کلاس حرکت کردن
ویو هانا
همینجور داشتیم وسایلمون رو جمع میکردیم که چشمم خورد به نقاشی ای که برای تهیونگی کشیدم
هانا:نقاشی قشنگی کشیدم مگه نه؟
لانیا:اره خیلی قشنگه حتما به آقای روانی نشونش بده
هانا:هوم
^وسایل هاشون رو جمع کردن و زنگ خونه به صدای درومد و رفتن توی حیاط
هانا:به رانندم گفتم نیاد پیاده میرم
لانیا:اووو میخوای منم باهات بیام؟(نگاه خجالتی)
هانا:باوشهههه
^از در مدرسه بیرون رفتن و به سمت تیمارستان حرکت کردن
داشتیم میرفتیم که یهو یه صدای آشنا شنیدم…
….:سلام پرنسس(صدای بم)
سرمو برگردوندم و دیدم…
حمایتتتتتت🗡️🗡️
بیدار شدم و دیدم توی درمانگاه مدرسه ام
هانا:اوممم….لانیا(صدای گرفته)
لانیا کنارم بود ولی خواب بود
یکم ول خوردم و تا بدم عادت کنه
از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت اینه
هانا:What؟؟چرا سرم انگار عملیها باند پیچی شده؟(صدای گرفته و تعجب)
یکم دست به سرم زدم دیدم نه خیلی درد میکنه
به ساعت دیواری نگاه کردم
هانا:جان؟؟تازه زنگ آزاد هست؟یعنی من یکساعت بیهوش بودم؟؟؟؟لانیاااا(کمی داد)
فکر کنم یه یکمتری پرید بالا
لانیا:ها ها چیشده؟؟؟(تعجب)
هانا:اینجا چخبره؟؟؟
لانیا:هوففف ترسیدماااا(یه نفس عمیق میکشه)تو وسط والیبال حواست پرت شد و توپ خورد توی سرت و بیهوش شدی
هانا:ها؟(تعجب)خب اره واقعا حواسم پرت شد
ولی این باند روی سرم چیه؟
لانیا:اره مثل اینکه سرت زخم شده سیسی
هانا:کی توپ رو شوت کرد؟
لانیا:لیا جونننن
هانا:مطمئنم از قصد زده…تا دیده حواسم پرته زده تا سرم زخمی بشه(عصبی)
لانیا:حالا باشه آروم باش خداتو شکر کن سالمی
هانا:حالا به تهیونگ چی بگم؟؟؟(نگران)
لانیا:تو داشتی جون میدادی بعد میگی به تهیونگ چی بگم؟(عصبی)
هانا:ولش کن اونکه نمیتونه کاری کنه حیحیحی
لانیا:ولش کن..راستی یه چیزی
هانا:جانم چیشده؟
لانیا:فردا قراره یه دانش آموز جدید بیاد
هانا:نه بابااااااا وسط سال اخه؟
لانیا:چمیدونم تا جایی که شنیدم تو مدرسه ی قبلیش خیلی قلدری میکرده بخاطر همین انتقالش دادن اینجا
هانا:اووو ایشالا باما کاری نداره(خنده)
_پزشک میاد_
پزشک:او لی هانا چطوری؟هوففف داشتم فکر میکردم سرت شکسته(خنده)البته دور از جونت
هانا:ممنونم خانم(خنده ی ملیح)
پزشک:خانم لی چندتا آزمایش انجام میدیم بعدش میتونی بری
*اول ضربان قلبشو گرفت*دوم چندتا ضربه به سرش زد*سوم با دستگاه داخل سرش رو چک میکنه
پزشک:خب خب هانا خانن کاملا سالمی
لانیا:ممنون خانم…حیحی هانا زودباش پاشو
هانا:تشکر خانم
^از داخل درمانگاه مدرسه درومدن و رفتن کافه
ویو تهیونگ
رسیدم عمارت…آهه دلم برای بوی عمارتم تنگ شده بود
تهیونگ:همگی جمع بشین زود(داد)
٪تمام خدمتکار ها و بادیگارد ها صف بستن
تهیونگ:همونطور که دارید میبینید برگشتم ولی با ی تغییر برگشتم
تهیونگ:این عمارت قراره ملکه داشته باشه
^خدمتکار ها شروع کردم به پچ پچ کردن
تهیونگ:امروز میاد اینجا میخوام تدارکات ببینین
و میدونین که اگه چیزی بابمیلش نبود چی میشه؟(جدی)
خدمتکار ها:چشم ارباب
تهیونگ:بادیگارد هاهم حیاط رو تمیز کنن
بادیگارد شماره1:ارباب ما مَردیم این کار برای خدمتکار هاست
تهیونگ:چی؟(نیشخند)همهتون وظیفههاتون یکیه
کسی هم حق اعتراض نداره(جدی)
بادیگاردها:چشم ارباب
(#ادمینفمنیست)
تهیونگ:پرنسسم منتظر باش(نیشخند)
ویو هانا
دلشوره و ذوق داشتم انگار قرار بود اتفاق خاصی بیوفته
هانا:لانیا حس میکنم قراره یه اتفاق خاصی بیوفته
لانیا:نه بابا شاید لیا قراره بزنتت(خنده)
هانا:هاهاها خندیدم(جدی)
لانیا:میگما اگه آقای روانی فرار کرد تو باهاش میری؟
هانا:تاحالا بهش فکر نکردم..ولی اره من واقعا دوستش دارم
لانیا:اووو نه باباااا دختر فراری باشههع
هانا:برو گمشووو..چقدر دیگه زنگ خونه میخوره؟
*لانیا به ساعت دیواریه کافه نگاه میکنه
لانیا:یه دوقیقه ی دیگه
هانا:پس پاشو بریم کلاس وسایلمون رو جمع کنیم
لانیا:عررر راست میگی پاشو
^از کافه بیرون رفتن و سمت کلاس حرکت کردن
ویو هانا
همینجور داشتیم وسایلمون رو جمع میکردیم که چشمم خورد به نقاشی ای که برای تهیونگی کشیدم
هانا:نقاشی قشنگی کشیدم مگه نه؟
لانیا:اره خیلی قشنگه حتما به آقای روانی نشونش بده
هانا:هوم
^وسایل هاشون رو جمع کردن و زنگ خونه به صدای درومد و رفتن توی حیاط
هانا:به رانندم گفتم نیاد پیاده میرم
لانیا:اووو میخوای منم باهات بیام؟(نگاه خجالتی)
هانا:باوشهههه
^از در مدرسه بیرون رفتن و به سمت تیمارستان حرکت کردن
داشتیم میرفتیم که یهو یه صدای آشنا شنیدم…
….:سلام پرنسس(صدای بم)
سرمو برگردوندم و دیدم…
حمایتتتتتت🗡️🗡️
- ۱۹.۰k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط