{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یونگی: من که گفتم روانی هستم حالا زود باش قبول میکنی یا ن

یونگی: من که گفتم روانی هستم حالا زود باش قبول میکنی یا نه
هانا: نههه
یونگی سر پسر رو میبره زیر آب تا خفه شه
هانا: داری چیکار میکنی ولش کن
یونگی: قبول میکنی
هانا: آره
یونگی سر پسر رو از آب بیرونش میاره و با تفنگ یه گلوله میزنه توی مغز اون پسر
هانا: چیکار کردی من که قبول کردم
یونگی: طول کشید تا جواب بدی برای همین کشتمش
یونگی دست هانا رو میگیره میبره کنار آب
یونگی: من میدونم تو کی هستی ولی تو نمیدونی من کی هستم من یونگی هستم یه مافیا و یه مریضی دارم که من روانی هستم پس وقتی یه چیزی میگم قبول کن باشه حالا بگو با من ازدواج میکنی یا نه
هانا: نه آخه ببین
یونگی: دوستش رو بکشید
هانا: چی نه نه
که صدای شلیک اومد
هانا از ترس بیهوش میشه
یونگی: لعنتی بیدار شو
بادیگارد: قربان اون میخواد با هانا حرف بزنه برای همین نکشتیمش
یونگی: خوبه
دیدگاه ها (۲)

قصد توهین ندارم ولی حقیقت هست

پارت یک هانا و یونگی نقش اصلی داستان ویو هانا من یه دختر بدب...

یه رمان از یونگی داریممممممم خودم که عاشق رمان شدم خودم نوشت...

ته یونگ :اره کوک بهم گفت هانا :اگه بچه دار بشم با کوک چیکار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط