{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓈𝓂𝒾ℓℯ

𝓈𝓂𝒾ℓℯ

Part "6۴"

☆ویو هانا☆

چند دقیقه گذشت.

دیگه گریه نمی‌کردم، اما هنوز حس عجیبی داشتم.

انگار بعد از مدت‌ها...

یه نفر حرف‌های نگفته‌ام رو شنیده بود.

آروم دستم رو عقب کشیدم.

هانا: ببخشید آقا...

نباید اینطوری رفتار می‌کردم.

تهیونگ نگاهم کرد.

ته: چرا همیشه فکر می‌کنی باید بابت احساساتت عذرخواهی کنی؟

ساکت شدم.

چون جوابی نداشتم.

چند لحظه به آب استخر خیره شدم.

بعد آروم گفتم:

هانا: من یه چیزی هست که مدت‌هاست ذهنمو درگیر کرده...

تهیونگ چیزی نگفت.

فقط منتظر موند.

هانا: درباره پدرمه.

نگاهش کمی تغییر کرد.

ته: پدرت؟

سرم رو تکون دادم.

هانا: امروز یه چیزهایی فهمیدم...

چیزهایی که نمی‌فهمم چرا ازشون خبر نداشتم.

نفسم رو بیرون دادم.

هانا: همیشه فکر می‌کردم پدرم فقط یه آدم معمولی بوده...

اما امروز فهمیدم شاید گذشته‌ای داشته که من هیچ‌وقت ندونستم.

تهیونگ آرام پرسید:

ته: چی دیدی؟

نگاهم رو پایین انداختم.

هانا: یه عکس قدیمی...

یه اسم...

و یه نشونه که نمی‌دونم معنی‌ش چیه.

تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

ته: و می‌خوای بفهمی حقیقت چی بوده.

سرم رو تکون دادم.

هانا: آره...

اما نمی‌دونم از کجا شروع کنم.

برای اولین بار، بدون ترس بهش نگاه کردم.

هانا: می‌تونید کمکم کنید؟

تهیونگ چند لحظه چیزی نگفت.

بعد آرام جواب داد:

ته: باشه.

متعجب نگاهش کردم.

هانا: همین؟

ته: انتظار داشتی چی بگم؟

لبخند خیلی کوچیکی زد.

ته: وقتی کسی از من کمک می‌خواد، بی‌دلیل ردش نمی‌کنم.

باد آرامی وزید.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها...

حس کردم این راز فقط روی دوش من نیست.

تهیونگ به سمت عمارت نگاه کرد.

ته: ولی هانا...

قبل از اینکه هر کاری کنیم، باید مراقب باشی.

همه آدم‌هایی که اطرافت هستن...

همیشه چیزی که نشون میدن نیستن.

حرفش باعث شد یاد الکس، ماریا و اون پرونده بیفتم.

هانا: یعنی شما هم فکر می‌کنید یه چیزی پنهانه؟

تهیونگ نگاهش رو به من برگردوند.

ته: من فقط می‌دونم...

تو از وقتی برگشتی، بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی وارد یه داستان قدیمی شدی.

و من نمی‌خوام تو توی این مسیر تنها بمونی.

برای چند لحظه فقط سکوت کردیم.

اما این بار...

سکوت بینمون سنگین نبود.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۵"☆ویو هانا☆چند ثانیه فقط به تهیونگ نگاه کردم.هن...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۳"☆ویو هانا☆تهیونگ چند قدم دور شد.اما حرف‌هاش......

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "62"☆ویو هانا☆آن شب...فکر می‌کردم کارهام زود تموم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط