((جوانه عشق در قلبی سنگی))
((جوانه عشق در قلبی سنگی))
Part:19
(ویو جونگکوک)
(فلش بگ به چندساعت پیش)
داشتم لارا رو داخل مانیتور تماشا میکردم دیدم از اتاقش بیرون رفت حالت راه رفتنش زیاد خوب نبود بیشتر متوجه حرکاتش که شدم .....
دیدم اون لباسی که مال من بود و الان تن لارا هست نصف لباس به رنگ خون در اومده ....
این صحنه رو که دیدم برای احتیاط اسلحمو به همراه کتم برداشتم و از باند بیرون اومدم و سمت خونه لارا حرکت کردم.....
نگرانیم هر لحظه بیشتر میشد چند دقیقه بعد رسیدم به خونه چندباری در زدم اما کسی در و باز نکرد اما موقعی که در باز شد.......
جسمی بی روح و سرد افتاد تویه بغلم سرم رو کمی پایین گرفتم تا ببینم حدسم بوده یا نه شوک زده با قیافه لارا مواجه شدم......
(لارا):خیلی درد میکنه لطفا کمکم کن (بی حال)
بعد از تموم شدن حرف لارا از زیر پاهاش گرفتم و با یه دست انداختمش روی شونم بردمش داخل اتاق خوابودنمش روی تخت....
به یونسو دوست لارا زنگ زدم و وضعیت لارا رو بهش گفتم حدود ۱۰ دقیقه بعد سریع زنگ در به صدا درامد دروباز کردم دیدم یونسو و تهیونگ همزمان باهم اومدن.......
وارد خونه شدن روبه تهیونگ گفتم:
(جونگکوک):کمکت رو لازم دارم همراه من بیا تو اتاق بخیه لارا باز شده .
یونسو هم خواست همراه تهیونگ پشت سر من وارد اتاق شه ...
(جونگکوک):ممکنه با دیدن وضعیت ناخوش لارا حالت بد شه بهتره که تو اتاق نیای چون هوشیاره و مجبوریم بدون مسکن اون رو بخیه کنیم .
یونسو هم انگار با حرف جونگکوک قانع شد و پشت در ایستاد.....
با تهیونگ وارد. اتاق لارا شدیم لارا خواست از جاش بلند شه و بره که با دستم اون رو مجدد روی تخت خوابودنم و بهش گفتم:
(جونگکوک):لارا چرا از خودت مواظبت نمیکنی میخوای منو دق بدی؟(عصبی)
(لارا):از کی تاحالا حال من برات مهم شده اول و آخر قراره قاتل من بشی و زندگی ایده آل خودت رو با زن مورد علاقت شروع کنی پس چه اهمیتی داره که من حالم خوبه یا نه مخصوصا برای تو؟
(جونگکوک):تهیونگ دیگه به کمکت احتیاجی ندارم برو بیرون.
(تهیونگ):اما خودت گفتی که...
(جونگکوک)؛حرفم رو دوبار تکرار نمیکنم(داد)
(تهیونگ):باشه باشه من رفتم حالا چرا عصبانی میشی(ترس)
بعد هم تهیونگ از اتاق رفت بیرون رفت......
سمت لارا قدم برداشتم کتم رو روی مبل انداختم نخ رو به همراه سوزن(خاک تو سر منحرف)برداشتم لباس لارا رو بالا زدم .....
(جونگکوک):کمی درد داره میتونی تحمل کنی؟(بَم)
(لارا):آره فقط زود انجامش بده .(درد)
شروع کردم به بخیه زدن لارا دستش رو محکم مشت کرده بود و صورتش جمع شده بود از درد زیاد حتی تا چند لحظه دیگه جیغش از سر درد بلند میشد.....
این صحنه رو دیدم هم برای جبران کاری که با یونا کردم و باعث شدم قلب لارا بشکنه و هم برای اینکه دردش رو از یاد ببره بوسیدمش .....
اولش متعجب بود حتی خواست کنار بکشه اما دست من مانعش شد زبو/نم رو تک تک ده/نش چرخوندم میخواستم طع/مش را کامل بچشم....
انگار که قصدم فتح اون بود همکاری نمیکرد و این باعث عصبانیت من میشد ل/ب پایینیش رو گاز گرفتم تا جایی که فکر کنم مزه ی خون رو داخل دها/نش حس کرد در همین حین به بخیه زدنم ادامه دادم..........
با همکاری💞💞
https://wisgoon.com/989111_7855
ادامه دارد........
Part:19
(ویو جونگکوک)
(فلش بگ به چندساعت پیش)
داشتم لارا رو داخل مانیتور تماشا میکردم دیدم از اتاقش بیرون رفت حالت راه رفتنش زیاد خوب نبود بیشتر متوجه حرکاتش که شدم .....
دیدم اون لباسی که مال من بود و الان تن لارا هست نصف لباس به رنگ خون در اومده ....
این صحنه رو که دیدم برای احتیاط اسلحمو به همراه کتم برداشتم و از باند بیرون اومدم و سمت خونه لارا حرکت کردم.....
نگرانیم هر لحظه بیشتر میشد چند دقیقه بعد رسیدم به خونه چندباری در زدم اما کسی در و باز نکرد اما موقعی که در باز شد.......
جسمی بی روح و سرد افتاد تویه بغلم سرم رو کمی پایین گرفتم تا ببینم حدسم بوده یا نه شوک زده با قیافه لارا مواجه شدم......
(لارا):خیلی درد میکنه لطفا کمکم کن (بی حال)
بعد از تموم شدن حرف لارا از زیر پاهاش گرفتم و با یه دست انداختمش روی شونم بردمش داخل اتاق خوابودنمش روی تخت....
به یونسو دوست لارا زنگ زدم و وضعیت لارا رو بهش گفتم حدود ۱۰ دقیقه بعد سریع زنگ در به صدا درامد دروباز کردم دیدم یونسو و تهیونگ همزمان باهم اومدن.......
وارد خونه شدن روبه تهیونگ گفتم:
(جونگکوک):کمکت رو لازم دارم همراه من بیا تو اتاق بخیه لارا باز شده .
یونسو هم خواست همراه تهیونگ پشت سر من وارد اتاق شه ...
(جونگکوک):ممکنه با دیدن وضعیت ناخوش لارا حالت بد شه بهتره که تو اتاق نیای چون هوشیاره و مجبوریم بدون مسکن اون رو بخیه کنیم .
یونسو هم انگار با حرف جونگکوک قانع شد و پشت در ایستاد.....
با تهیونگ وارد. اتاق لارا شدیم لارا خواست از جاش بلند شه و بره که با دستم اون رو مجدد روی تخت خوابودنم و بهش گفتم:
(جونگکوک):لارا چرا از خودت مواظبت نمیکنی میخوای منو دق بدی؟(عصبی)
(لارا):از کی تاحالا حال من برات مهم شده اول و آخر قراره قاتل من بشی و زندگی ایده آل خودت رو با زن مورد علاقت شروع کنی پس چه اهمیتی داره که من حالم خوبه یا نه مخصوصا برای تو؟
(جونگکوک):تهیونگ دیگه به کمکت احتیاجی ندارم برو بیرون.
(تهیونگ):اما خودت گفتی که...
(جونگکوک)؛حرفم رو دوبار تکرار نمیکنم(داد)
(تهیونگ):باشه باشه من رفتم حالا چرا عصبانی میشی(ترس)
بعد هم تهیونگ از اتاق رفت بیرون رفت......
سمت لارا قدم برداشتم کتم رو روی مبل انداختم نخ رو به همراه سوزن(خاک تو سر منحرف)برداشتم لباس لارا رو بالا زدم .....
(جونگکوک):کمی درد داره میتونی تحمل کنی؟(بَم)
(لارا):آره فقط زود انجامش بده .(درد)
شروع کردم به بخیه زدن لارا دستش رو محکم مشت کرده بود و صورتش جمع شده بود از درد زیاد حتی تا چند لحظه دیگه جیغش از سر درد بلند میشد.....
این صحنه رو دیدم هم برای جبران کاری که با یونا کردم و باعث شدم قلب لارا بشکنه و هم برای اینکه دردش رو از یاد ببره بوسیدمش .....
اولش متعجب بود حتی خواست کنار بکشه اما دست من مانعش شد زبو/نم رو تک تک ده/نش چرخوندم میخواستم طع/مش را کامل بچشم....
انگار که قصدم فتح اون بود همکاری نمیکرد و این باعث عصبانیت من میشد ل/ب پایینیش رو گاز گرفتم تا جایی که فکر کنم مزه ی خون رو داخل دها/نش حس کرد در همین حین به بخیه زدنم ادامه دادم..........
با همکاری💞💞
https://wisgoon.com/989111_7855
ادامه دارد........
- ۱۰.۸k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط