سانست ساز نیمه شب ۴ پارتی
سانست ساز نیمه شب ۴ پارتی
پارت اول: عقربهای که در ۱۱:۵۹ ایستاد
ناقوس بزرگ برج شهر همیشه رأس ساعت دوازده نیمهشب با دوازده ضربهی سنگین به صدا درمیآمد، اما امشب همهچیز در یک ثانیه منجمد شد. تیکتاک متوقف شد. چراغهای نئونی کوچه روی زمین خیس لرزیدند و ثانیهشمار درست در یک قدمی دوازده خشکش زد: ۱۱:۵۹ و پنجاه و نه ثانیه.
روژان کت بارانی بلندش را محکمتر دور خود پیچید، دفترچهی الکترونیکی شفافش را با یک اشارهی انگشت روشن کرد و به صفحهی منجمد ساعت بالای برج خیره شد:
— «قطارها ایستادن، امواج رادیو قطع شده و عقربهها از حرکت افتادن. این یه نقص فنی ساده نیست، آرین.»
آرین که روی جعبهتقسیم فلزی گوشهی کوچه چمباتمه زده بود، با پنس ظریفش آخرین سیم درخشان را جابهجا کرد. ساعت جیبی برنجی عجیبی که از جیبش بیرون کشید، با نوری طلایی در تاریکی سوسو میزد؛ تنها ساعتی در کل شهر که موتورش هنوز بیوقفه کار میکرد.
آرین سرش را بالا آورد، عینک تعمیراتیاش را روی پیشانی فرستاد و پوزخندی زد:
— «چون کسی قلب مکانیکی برج رو از مدار خارج کرده. مغزیِ قفل زمان دزدیده شده و فقط شصت دقیقه وقت داریم قبل از اینکه این ثانیهی لعنتی تبدیل به یه لوپِ ابدی بشه.»
صدای خشخش رادیوی کوچک روژان در سکوت سنگین شب پیچید؛ پیامی رمزی با چهار مختصات نامعلوم روی صفحه نقش بست. معما تازه شروع شده بود.
پارت اول: عقربهای که در ۱۱:۵۹ ایستاد
ناقوس بزرگ برج شهر همیشه رأس ساعت دوازده نیمهشب با دوازده ضربهی سنگین به صدا درمیآمد، اما امشب همهچیز در یک ثانیه منجمد شد. تیکتاک متوقف شد. چراغهای نئونی کوچه روی زمین خیس لرزیدند و ثانیهشمار درست در یک قدمی دوازده خشکش زد: ۱۱:۵۹ و پنجاه و نه ثانیه.
روژان کت بارانی بلندش را محکمتر دور خود پیچید، دفترچهی الکترونیکی شفافش را با یک اشارهی انگشت روشن کرد و به صفحهی منجمد ساعت بالای برج خیره شد:
— «قطارها ایستادن، امواج رادیو قطع شده و عقربهها از حرکت افتادن. این یه نقص فنی ساده نیست، آرین.»
آرین که روی جعبهتقسیم فلزی گوشهی کوچه چمباتمه زده بود، با پنس ظریفش آخرین سیم درخشان را جابهجا کرد. ساعت جیبی برنجی عجیبی که از جیبش بیرون کشید، با نوری طلایی در تاریکی سوسو میزد؛ تنها ساعتی در کل شهر که موتورش هنوز بیوقفه کار میکرد.
آرین سرش را بالا آورد، عینک تعمیراتیاش را روی پیشانی فرستاد و پوزخندی زد:
— «چون کسی قلب مکانیکی برج رو از مدار خارج کرده. مغزیِ قفل زمان دزدیده شده و فقط شصت دقیقه وقت داریم قبل از اینکه این ثانیهی لعنتی تبدیل به یه لوپِ ابدی بشه.»
صدای خشخش رادیوی کوچک روژان در سکوت سنگین شب پیچید؛ پیامی رمزی با چهار مختصات نامعلوم روی صفحه نقش بست. معما تازه شروع شده بود.
- ۸۸
- ۲۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط